یادداشت ها - سيصد و سيزده نفر از راه مىرسند
نويسنده: مهدى خداميان آرانى
اگردقت كنى مىبينى كه تمام مردم مكه در مورد مطلب مهمى با هم سخن مىگويند.
آيا مىخواهى تو هم از سخن آنها مطلع شوى؟
ديشب، سيصد وسيزده جوان وارد شهر مكه شدند و شب تا صبح مشغول عبادت بودند.
آنها الآن در مسجد الحرام گرد هم آمدهاند، وهمه نگاهها را متوجّه خود كردهاند.
اهل مكه همه متعجّب هستند كه اين مردان جوان از كجا پيدايشان شده است و چطور
توانستهاند خود را به مكه برسانند؛ چرا كه شهر مكه در محاصره لشگر سفيانى است.
عجيب است كه لباس همه اين جوانان يكشكل است.
همه هم قد و هم اندازه هستند، مثل يك دسته نظامى، بسيار مرتب هستند و براى همين
هر كس آنها را ببيند، بىاختيار مبهوت آنان مىشود.
آمدن اين گروه به شهر مكه، يك راز است كه كسى از اهل مكه از آن خبر ندارد.
اما از شما چه پنهان كه آنها به امر خدا با «طَىّ الارض» به مكه آمدهاند.
«طَىّ الارض» يعنى چه؟
اگر بتوانى در يك لحظه، بدون استفاده از هيچ وسيله نقليهاى، از كيلومترها راه، خود را
به مكه برسانى، تو «طى الارض» كردهاى !
خلاصه ياران حضرت، به صورت معجزهوار و شگفتانگيزى، كنار كعبه، جمع شدند.
آرى ظهور امام زمان وابسته به حضور اين سيصد وسيزده نفر مىباشد، براى خداى
متعال چنين برنامه ريزى نموده كه قبل از هر چيز اين سيصد وسيزده نفر را در مكه
جمع كند.
هر كدام از جوانان در گوشهاى از دنيا بودند.
اما چه شد كه در يك لحظه آنان خود را در مكه يافتند؟
شايد ميدانى هر كس خدا را به اسم اعظم الهى قسم دهد، دعايش مستجاب مىشود.
وقتى حجت خداوند بر روى زمين، خدا را به آن اسم، قسم مىدهد، سيصد و سيزده يار
او، در يك چشم به هم زدن، در مكه حاضر مىشوند.
اكنون شما از اين راز آگاه شدهاى، امّا نگاه كن مردم مكه، همچنان متعجّب هستند.
آنان در مسجد الحرام دور هم جمع شدهاند و درباره اين با هم سخن مىگويند كه اين
جوانان چگونه وارد مكه شدهاند؟
آن طرف را نگاه كن !
آن مرد را مىبينى كه به سمت بزرگان اهل مكه مىآيد.
به راستى او كيست و چرا چنين سراسيمه و مضطرب است؟
او جمعيت را مىشكافد و مستقيم، نزد فرماندار مكه مىآيد.
سلام كرده و مىگويد:
ديشب، خواب عجيبى ديدم، كه سخت ترسيده و پريشان شدهام.
فرماندار مكه نگاهى به او كرده و مىگويد:
خوابت را برايم تعريف كن !
و آن مرد چنين مىگويد:
ديشب در عالم خواب ديدم كه ابرى در آسمان ظاهر شد.
و آن ابر، آرام آرام به سمت زمين پايين آمد تا اينكه به كعبه رسيد.
در آن ابر، ملخهايى ديدم كه بالهايشان به رنگ سبز بود.
آن ملخها مدت زيادى دور كعبه طواف كردند و سپس به شرق و غرب عالم پرواز
كردند.
هر كس كه اين سخن را مىشنود در فكر فرو مىرود.
آيا بين اين خواب و آن گروه سيصد وسيزده نفرى، ارتباطى وجود دارد؟
در شهر مكه، شخصى هست كه خواب را خيلى خوب تعبير مىكند، براى همين از او
مىخواهند تا معناى اين خواب را بگويد.
او مىگويد:
ديشب، لشگرى از لشگريان خداوند، وارد اين شهر شده است و شما توان مقاومت در
مقابل آنها را نداريد.
اينجا بود كه همه اهل مكه در فكر فرو رفتند.
آن لشگر شكست ناپذير همان جوانهايى هستند كه ديشب وارد مكه شدند.
و طبيعى است كه اين جوانان، مورد غضب مردم مكه قرار بگيرند زيرا اينان مىخواهند
شيعه را در عالم عزيز كنند.
شما فكر مىكنيد اولين تصميم اهل مكه چه مىباشد؟
آرى درست حدس زدهايد، آنها تصميم مىگيرند تا اين سيصد و سيزده نفر را دستگير
كنند.
اما وعده خدا نزديك است، و خداوند با ايجاد ترس و وحشت در دل دشمنان به يارى
امام ويارانش مىآيد و را اهل مكه را از تصميم خود منصرف مىسازد.
من گوشهاى مىايستم و به حال اين مردم ساده لوح مىخندم.
يكى از بزرگان مكه كه مىبيند همه در ترس و اضطراب هستند مىگويد:
اين جوانانى كه من ديدهام، چهرههاى نورانى دارند و اهل عبادت هستند، آنها كه تا به
حال كار خلافى انجام ندادهاند.
و خلاصه آنها تا شب پيرامون اين جوانان سخن گفتند اما چنان ترس و وحشتى در دل
داشتند كه نتوانستند هيچ كارى بكنند.
شب فرا رسيد و هوا تاريك شد؛ مردم به خانههاى خود بازگشته و به خواب سنگينى
فرو رفتند.
تعداد بازديد: 57

