عکس روز

کتاب همسر دوست داشتنی

کتاب همسر دوست داشتنی

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - سيصد و سيزده نفر از راه مى‏رسند

قسمتى از كتاب «داستان ظهور» - فصل 4

سيصد و سيزده نفر از راه مى‏رسند
نويسنده: مهدى خداميان آرانى

اگردقت كنى مى‏بينى كه تمام مردم مكه در مورد مطلب مهمى با هم سخن مى‏گويند.
آيا مى‏خواهى تو هم از سخن آنها مطلع شوى؟
ديشب، سيصد وسيزده جوان وارد شهر مكه شدند و شب تا صبح مشغول عبادت بودند.
آنها الآن در مسجد الحرام گرد هم آمده‏اند، وهمه نگاه‏ها را متوجّه خود كرده‏اند.
اهل مكه همه متعجّب هستند كه اين مردان جوان از كجا پيدايشان شده است و چطور
توانسته‏اند خود را به مكه برسانند؛ چرا كه شهر مكه در محاصره لشگر سفيانى است.
عجيب است كه لباس همه اين جوانان يك‏شكل است.
همه هم قد و هم اندازه هستند، مثل يك دسته نظامى، بسيار مرتب هستند و براى همين
هر كس آنها را ببيند، بى‏اختيار مبهوت آنان مى‏شود.
آمدن اين گروه به شهر مكه، يك راز است كه كسى از اهل مكه از آن خبر ندارد.
اما از شما چه پنهان كه آنها به امر خدا با «طَىّ الارض» به مكه آمده‏اند.
«طَىّ الارض» يعنى چه؟
اگر بتوانى در يك لحظه، بدون استفاده از هيچ وسيله نقليه‏اى، از كيلومترها راه، خود را
به مكه برسانى، تو «طى الارض» كرده‏اى !
خلاصه ياران حضرت، به صورت معجزه‏وار و شگفت‏انگيزى، كنار كعبه، جمع شدند.
آرى ظهور امام زمان وابسته به حضور اين سيصد وسيزده نفر مى‏باشد، براى خداى
متعال چنين برنامه ريزى نموده كه قبل از هر چيز اين سيصد وسيزده نفر را در مكه
جمع كند.
هر كدام از جوانان در گوشه‏اى از دنيا بودند.
اما چه شد كه در يك لحظه آنان خود را در مكه يافتند؟
شايد ميدانى هر كس خدا را به اسم اعظم الهى قسم دهد، دعايش مستجاب مى‏شود.
وقتى حجت خداوند بر روى زمين، خدا را به آن اسم، قسم مى‏دهد، سيصد و سيزده يار
او، در يك چشم به هم زدن، در مكه حاضر مى‏شوند.
اكنون شما از اين راز آگاه شده‏اى، امّا نگاه كن مردم مكه، همچنان متعجّب هستند.
آنان در مسجد الحرام دور هم جمع شده‏اند و درباره اين با هم سخن مى‏گويند كه اين
جوانان چگونه وارد مكه شده‏اند؟
آن طرف را نگاه كن !
آن مرد را مى‏بينى كه به سمت بزرگان اهل مكه مى‏آيد.
به راستى او كيست و چرا چنين سراسيمه و مضطرب است؟
او جمعيت را مى‏شكافد و مستقيم، نزد فرماندار مكه مى‏آيد.
سلام كرده و مى‏گويد:
ديشب، خواب عجيبى ديدم، كه سخت ترسيده و پريشان شده‏ام.
فرماندار مكه نگاهى به او كرده و مى‏گويد:
خوابت را برايم تعريف كن !
و آن مرد چنين مى‏گويد:
ديشب در عالم خواب ديدم كه ابرى در آسمان ظاهر شد.
و آن ابر، آرام آرام به سمت زمين پايين آمد تا اينكه به كعبه رسيد.
در آن ابر، ملخ‏هايى ديدم كه بالهايشان به رنگ سبز بود.
آن ملخ‏ها مدت زيادى دور كعبه طواف كردند و سپس به شرق و غرب عالم پرواز
كردند.
هر كس كه اين سخن را مى‏شنود در فكر فرو مى‏رود.
آيا بين اين خواب و آن گروه سيصد وسيزده نفرى، ارتباطى وجود دارد؟
در شهر مكه، شخصى هست كه خواب را خيلى خوب تعبير مى‏كند، براى همين از او
مى‏خواهند تا معناى اين خواب را بگويد.
او مى‏گويد:
ديشب، لشگرى از لشگريان خداوند، وارد اين شهر شده است و شما توان مقاومت در
مقابل آنها را نداريد.
اينجا بود كه همه اهل مكه در فكر فرو رفتند.
آن لشگر شكست ناپذير همان جوان‏هايى هستند كه ديشب وارد مكه شدند.
و طبيعى است كه اين جوانان، مورد غضب مردم مكه قرار بگيرند زيرا اينان مى‏خواهند
شيعه را در عالم عزيز كنند.
شما فكر مى‏كنيد اولين تصميم اهل مكه چه مى‏باشد؟
آرى درست حدس زده‏ايد، آنها تصميم مى‏گيرند تا اين سيصد و سيزده نفر را دستگير
كنند.
اما وعده خدا نزديك است، و خداوند با ايجاد ترس و وحشت در دل دشمنان به يارى
امام ويارانش مى‏آيد و را اهل مكه را از تصميم خود منصرف مى‏سازد.
من گوشه‏اى مى‏ايستم و به حال اين مردم ساده لوح مى‏خندم.
يكى از بزرگان مكه كه مى‏بيند همه در ترس و اضطراب هستند مى‏گويد:
اين جوانانى كه من ديده‏ام، چهره‏هاى نورانى دارند و اهل عبادت هستند، آنها كه تا به
حال كار خلافى انجام نداده‏اند.
و خلاصه آنها تا شب پيرامون اين جوانان سخن گفتند اما چنان ترس و وحشتى در دل
داشتند كه نتوانستند هيچ كارى بكنند.
شب فرا رسيد و هوا تاريك شد؛ مردم به خانه‏هاى خود بازگشته و به خواب سنگينى
فرو رفتند.




تعداد بازديد: 57