عکس روز

کتاب بهشت فراموش شده

کتاب بهشت فراموش شده

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - پرچمى كه سخن مى‏گويد

قسمتى از كتاب «داستان ظهور» - فصل 5

پرچمى كه سخن مى‏گويد
نويسنده: مهدى خداميان آرانى

امشب شب عاشورا است و قرار است فردا ظهور كند.
مسجد الحرام تاريك است و هيچ‏كس در مسجد الحرام به چشم نمى‏خورد.
آن جوان را مى‏بينى كه كنار كعبه مشغول دعاست.
نمى‏دانم با خدا چه نجوايى دارد؟
آيا مى‏خواهى نزديك برويم و او را از نزديك ببينيم؟
او امام زمان است كه در اين خلوت شب، با خداى خود راز و نياز مى‏كند.
آيا مى‏دانى مضطرّ واقعى،اوست كه خدا دعاى او را مستجاب و امر ظهورش را اصلاح
مى‏كند.
خدا خودش درقرآن فرموده است (أمَّنْ يُجيبُ الْمُضْطَرَّ إذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ).
حال سؤال مهمى از تو دارم.
آيا مى‏دانى حضرت چگونه مى‏فهمد كه دعاى او مستجاب شده است؟
او چگونه متوجّه مى‏شود كه بايد قيام كند؟
آيا مى‏دانى كه در آن لحظاتى كه قرار است دوران غيبت تمام شود چه وقايعى روى
مى‏دهد؟
اگر دقت كنى مى‏بينى كه امام زمان به همراه خود پرچمى آورده است.
آنجا را نگاه كن !
اين پرچم خود به خود باز مى‏شود.
نمى‏دانم مى‏توانى نوشته روى پرچم را بخوانى؟
درست است روى پرچم نوشته شده است: «البَيعْيَةُ للّه‏».مى‏فرمايد:
اى ياران من !
اى كسانى كه خدا شما را براى ظهور من ذخيره كرده است، به سويم بياييد.
نگاه كن، ببين !
ياران امام يكى بعد از ديگرى، خود را به مسجد الحرام مى‏رسانند.
همه در فاصله «حجر الأسود» و «مقام ابراهيم» دور امام جمع مى‏شوند...
حضرت به سمت كعبه مى‏رود، به خانه توحيد تكيه مى‏زند و اولين سخن خويش را با
ياران خود بر زبان جارى مى‏كند.
اين آيه قرآن را مى‏خواند:
(بَقيَةُ اللّه‏ِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ)
و سپس مى‏فرمايد:
من بقية اللّه‏ و حجت خدا هستم.
چه جمع زيبايى، يك شمع و سيصد و سيزده پروانه !
آيا آن ستون نور را مى‏بينى؟
يك ستون نور از بالاى سر ياران امام زمان عليه السلام، به آسمان رفته است.
اين ستون آنقدر نورانى است كه همه بندگان خوب خدا در تمام دنيا، متوجّه اين نور
مى‏شوند.
اين معجزه خداوند است، همه مردم دنيا، اين نور را مى‏بينند و دلشان شاد مى‏شود.
ياران امام دور شمع وجود ايشان حلقه زده‏اند، من در اين ميان نگاه خويش را از
محبوبم برنمى‏دارم.
نگاه كن !
آستينِ چپ پيراهن امام را مى‏گويم، آيا آن لكه سرخ را روى لباسش مى‏بينى؟
به راستى چرا لباس حضرت، خون آلود است؟ آيا به بدن او صدمه‏اى وارد شده است؟
نه، اين خون سرخى كه تو مى‏بينى يك تاريخ است، يك سمبل است.
اين سرخى خون بسيار قديمى است و يك دنيا حرف دارد، تو را به جنگ أُحُد و زمان
پيامبر مى‏برد.
واقعا كه تشيع چه مكتب زيبايى است، همه‏اش شور و عشق است و احساس ! !
تو اگر بدانى كه اين سرخى خون از كجا آمده است، حتماً اشكت جارى مى‏شود.
اين سرخى خون، ميراث ساليان دراز است، اين خون، خون لب و دندان پيامبر است.
در جنگ أُحُد وقتى كه لب و دندان پيامبر زخمى شد، قطراتى از آن خون بر آستين
پيراهن پيامبر چكيد.
اكنون همان لباس پيامبر را فرزند عزيزش بر تن نموده است.

تعداد بازديد: 52