عکس روز

کتاب قصه معراج

کتاب قصه معراج

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - كنار كعبه چه خبر است؟

قسمتى از كتاب «داستان ظهور» - فصل 7

كنار كعبه چه خبر است؟
نويسنده: مهدى خداميان آرانى

حالا ديگر آفتاب بالا آمده است، اهل مكه متوجّه مى‏شوند كه در مسجد الحرام
خبرهايى است.
آنها از يكديگر سؤال مى‏كنند:
اين كيست كه در كنار كعبه ايستاده است و گروهى گرد او را گرفته‏اند؟
در اين ميان صدايى در همه جا طنين انداز مى‏شود.
گوش كن !
اين صداى جبرئيل است كه مى‏گويد:
اى مردم دنيا، اين مهدى آل محمد است، پس از او پيروى كنيد.
و همه مردم دنيا اين صدا را مى‏شنوند.
عجيب اين است كه هر كسى اين ندا را به زبان خودش مى‏شنود، اگر عرب‏زبان است به
زبان عربى، اگر فارس‏زبان است اين ندا را به زبان فارسى مى‏شنود و...
وقتى مردم اين ندا را مى‏شنوند با يكديگر در مورد ظهور سخن مى‏گويند و همه در
مورد اين امر مهم با هم گفتگو مى‏كنند.
اهل مكه با شنيدن اين ندا به سوى مسجد الحرام هجوم مى‏آورند تا ببينند چه خبر شده
است.
آنان مى‏بينند كه امام زمان با يارانش دور هم جمع شده اند.
اكنون امام مى‏خواهد با مردم سخن بگويد، به نظر شما اولين سخن حضرت با مردم چه
مى‏باشد؟
امام به كنار كعبه مى‏رود و به خانه خدا تكيه مى‏كند.
و آنگاه چنين مى‏گويد:
اى مردم !
من مهدى، فرزند رسول خدا هستم.
هر آن‏كس كه مى‏خواهد آدم و ابراهيم و موسى و عيسى را ببيند، مرا ببيند !
هر كس كه مى‏خواهد محمد را ببيند، مرا ببيند.
اى مردم من شما را به يارى مى‏طلبم، پس چه كسى مرا يارى مى‏كند؟
و اكنون يك امتحان بزرگ الهى در پيش روى اهل مكه است چرا كه امام با بيش از
هزار سال سن به شكل يك جوان ظهور كرده‏است.
اهل مكه در شك و ترديد هستند عده‏اى از آنها باور نمى‏كنند كه اين جوان، همان
حضرت مهدى عليه السلام است.
براى همين دسيسه مى‏كنند و تصميم مى‏گيرند تا حضرت را به قتل برسانند.
ولى آنان نمى‏دانند كه امام چه ياران باوفايى دارد، يارانى كه عهد بسته‏اند تا آخرين
نفس از مولاى خود دفاع كنند.
وقتى اهل مكه با دفاع جانانه اين ياران باوفا، روبرو مى‏شوند مجبور به ترك مسجد
الحرام مى‏گردند.




تعداد بازديد: 50