یادداشت ها - سيصد هزار نفرى كه در دل زمين فرو رفتند

نويسنده: مهدى خداميان آرانى
امشب، شب چهاردهم محرم است و ماه با زيبايى تمام در آسمان مكه نور افشانى
مىكند.
چهار شب از ظهور امام زمان عليه السلام مىگذرد و اوضاع مكه نسبتا آرام است.
البته شهر مكه هنوز در محاصره لشگر سفيانى است.
اما اين لشگر هراس دارد كه وارد شهر شود و با لشگر امام بجنگد زيرا تعداد آنها زياد
نمىباشد.
آنها منتظر هستند تا نيروى كمكى از مدينه برسد.
امشب، سيصد هزار نفر از سربازان سفيانى از مدينه به سوى مكه حركت مىكنند.
سفيانى به آنان دستور داده تا شهر مكه را تصرّف كرده و كعبه را خراب كنند و امام را به
قتل برسانند.
اين نقشه شوم سفيانى است اما مگر خداوند، ولىّ خود را تنها مىگذارد؟
آيا مىخواهى بدانى كه خداوند چگونه حجتش را يارى مىكند؟
لشگر سفيانى از مدينه به سمت مكه حركت مىكند و بعد از اين كه از مدينه خارج شد
در سرزمين «بَيْدا» مستقر مىشود.
مىدانيد «بَيْدا» كجا است؟
وقتى كه حدود پانزده كيلومتر در جاده مدينه به سوى مكه پيش بروى به سرزمين
«بَيْدا» مىرسى.
به راستى، لشگرى با سيصد و سيزده سرباز، چگونه مىخواهد در مقابل لشگرى با
بيش از سيصد هزار سرباز، مقابله كند؟
پاسى از شب مىگذرد و من به اين موضوع فكر مىكنم...
آن مرد كيست كه سراسيمه به اين سمت مىآيد؟
نگاه كن !
از ظاهر او معلوم است كه از اهل مكه نيست، او از راهى دور آمده است.
آن مرد، سراغ امام زمان عليه السلام را مىگيرد، گويا كار مهمى با ايشان دارد.
ياران امام، آن مرد را خدمت حضرت مىآورند.
آن مرد مىگويد:
اى سرورم !
من مأموريت دارم تا به شما مژده بزرگى بدهم !
آيا تو هم مثل من با خود مىگويى كه اين مرد، چه مژدهاى مىخواهد بدهد؟
آن مرد ادامه مىدهد:
يكى از فرشتگان الهى، به من فرمان داد تا پيش شما بيايم.
من كه از ماجرا خبر ندارم، از شنيدن اينكه يك فرد عادى ادعا مىكند كه مىتواند
فرشتگان را ببيند تعجّب مىكنم.
ولى مولايمان كه به همه چيز آگاهى دارد، مىداند كه او راست مىگويد، پس به او رو
كرده و مىفرمايد:
حكايت خود و برادرت را تعريف كن !
آن مرد مىگويد:
من آمدهام تا بشارت بدهم كه سپاه سفيانى نابود شد.
من و برادرم از سربازان سفيانى بوديم و به دستور سفيانى براى تصرّف مكه حركت
كرديم.
چون به سرزمين بَيْدا رسيديم، هوا تاريك شده بود، براى همين، در آن صحرا منزل
كرديم.
ناگهان فريادى بلند در آن بيابان پيچيد:
اى صحراى بَيْدا !
اين قوم ستمگر را در خود فرو ببر.
من با چشم خود ديدم كه زمين شكافته شد و تمام لشگر را در خود فرو برد.
فقط من و برادرم باقى مانديم و هيچ اثرى از آن لشگر بزرگ باقى نماند.
من وبرادرم مات و مبهوت مانده بوديم.
ناگهان فرشتهاى را ديدم كه برادرم را صدا زد و گفت:
واى بر تو !
اكنون به سوى سفيانى برو و به او خبر ده كه لشگر او در دل زمين فرو رفت.
بعد رو به من كرد و گفت:
به مكه برو و امام زمان را به نابودى دشمنانش بشارت ده و آنگاه توبه كن.
حالا ديگر خيلى چيزها براى من روشن شده است.
آرى خداوند به وعده خود وفا نمود و دشمنان امام زمان عليه السلام را نابود كرد.
آن مرد در حالى كه از كرده خود پشيمان است، مورد مهربانى امام رئوف قرار مىگيرد
و توبه او مورد قبول واقع مىشود.
به راستى مىدانى آن فرشتهاى كه با اين مرد سخن گفت كه بود؟
آن فريادى كه درصحراى «بَيْدا» بلند شد چه بود؟
او جبرئيل بود كه به امر خدا به يارى لشگر حق آمده بود تا لشگر طاغوت را نابود كند.
لشگر سفيانى كه مىخواست خانه خدا را خراب كند و با امام زمان عليه السلام بجنگد،
به عذاب خدا گرفتار شد.
خبر نابودى لشگر سفيانى، به سرعت در همه جا پخش مىشود.
عدهاى از لشگريان سفيانى كه از ماه قبل مكه را محاصره كرده بودند، پس از اين
شنيدن جريان، فرار مىكنند.
سفيانى كه در شهر كوفه مىباشد با شنيدن اين خبر، ترس و اضطراب، وجودش را فرا
مىگيرد و فعلاً فكر حمله به مكه را از سر خود بيرون مىكند.
تعداد بازديد: 44

