عکس روز

کتاب پروانه های عاشق

کتاب پروانه های عاشق

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - سيصد هزار نفرى كه در دل زمين فرو رفتند

قسمتى از كتاب «داستان ظهور» - فصل 9

سيصد هزار نفرى كه در دل زمين فرو رفتند
نويسنده: مهدى خداميان آرانى

امشب، شب چهاردهم محرم است و ماه با زيبايى تمام در آسمان مكه نور افشانى
مى‏كند.
چهار شب از ظهور امام زمان عليه السلام مى‏گذرد و اوضاع مكه نسبتا آرام است.
البته شهر مكه هنوز در محاصره لشگر سفيانى است.
اما اين لشگر هراس دارد كه وارد شهر شود و با لشگر امام بجنگد زيرا تعداد آنها زياد
نمى‏باشد.
آنها منتظر هستند تا نيروى كمكى از مدينه برسد.
امشب، سيصد هزار نفر از سربازان سفيانى از مدينه به سوى مكه حركت مى‏كنند.
سفيانى به آنان دستور داده تا شهر مكه را تصرّف كرده و كعبه را خراب كنند و امام را به
قتل برسانند.
اين نقشه شوم سفيانى است اما مگر خداوند، ولىّ خود را تنها مى‏گذارد؟
آيا مى‏خواهى بدانى كه خداوند چگونه حجتش را يارى مى‏كند؟
لشگر سفيانى از مدينه به سمت مكه حركت مى‏كند و بعد از اين كه از مدينه خارج شد
در سرزمين «بَيْدا» مستقر مى‏شود.
مى‏دانيد «بَيْدا» كجا است؟
وقتى كه حدود پانزده كيلومتر در جاده مدينه به سوى مكه پيش بروى به سرزمين
«بَيْدا» مى‏رسى.
به راستى، لشگرى با سيصد و سيزده سرباز، چگونه مى‏خواهد در مقابل لشگرى با
بيش از سيصد هزار سرباز، مقابله كند؟
پاسى از شب مى‏گذرد و من به اين موضوع فكر مى‏كنم...
آن مرد كيست كه سراسيمه به اين سمت مى‏آيد؟
نگاه كن !
از ظاهر او معلوم است كه از اهل مكه نيست، او از راهى دور آمده است.
آن مرد، سراغ امام زمان عليه السلام را مى‏گيرد، گويا كار مهمى با ايشان دارد.
ياران امام، آن مرد را خدمت حضرت مى‏آورند.
آن مرد مى‏گويد:
اى سرورم !
من مأموريت دارم تا به شما مژده بزرگى بدهم !
آيا تو هم مثل من با خود مى‏گويى كه اين مرد، چه مژده‏اى مى‏خواهد بدهد؟
آن مرد ادامه مى‏دهد:
يكى از فرشتگان الهى، به من فرمان داد تا پيش شما بيايم.
من كه از ماجرا خبر ندارم، از شنيدن اينكه يك فرد عادى ادعا مى‏كند كه مى‏تواند
فرشتگان را ببيند تعجّب مى‏كنم.
ولى مولايمان كه به همه چيز آگاهى دارد، مى‏داند كه او راست مى‏گويد، پس به او رو
كرده و مى‏فرمايد:
حكايت خود و برادرت را تعريف كن !
آن مرد مى‏گويد:
من آمده‏ام تا بشارت بدهم كه سپاه سفيانى نابود شد.
من و برادرم از سربازان سفيانى بوديم و به دستور سفيانى براى تصرّف مكه حركت
كرديم.
چون به سرزمين بَيْدا رسيديم، هوا تاريك شده بود، براى همين، در آن صحرا منزل
كرديم.
ناگهان فريادى بلند در آن بيابان پيچيد:
اى صحراى بَيْدا !
اين قوم ستمگر را در خود فرو ببر.
من با چشم خود ديدم كه زمين شكافته شد و تمام لشگر را در خود فرو برد.
فقط من و برادرم باقى مانديم و هيچ اثرى از آن لشگر بزرگ باقى نماند.
من وبرادرم مات و مبهوت مانده بوديم.
ناگهان فرشته‏اى را ديدم كه برادرم را صدا زد و گفت:
واى بر تو !
اكنون به سوى سفيانى برو و به او خبر ده كه لشگر او در دل زمين فرو رفت.
بعد رو به من كرد و گفت:
به مكه برو و امام زمان را به نابودى دشمنانش بشارت ده و آنگاه توبه كن.
حالا ديگر خيلى چيزها براى من روشن شده است.
آرى خداوند به وعده خود وفا نمود و دشمنان امام زمان عليه السلام را نابود كرد.
آن مرد در حالى كه از كرده خود پشيمان است، مورد مهربانى امام رئوف قرار مى‏گيرد
و توبه او مورد قبول واقع مى‏شود.
به راستى مى‏دانى آن فرشته‏اى كه با اين مرد سخن گفت كه بود؟
آن فريادى كه درصحراى «بَيْدا» بلند شد چه بود؟
او جبرئيل بود كه به امر خدا به يارى لشگر حق آمده بود تا لشگر طاغوت را نابود كند.
لشگر سفيانى كه مى‏خواست خانه خدا را خراب كند و با امام زمان عليه السلام بجنگد،
به عذاب خدا گرفتار شد.
خبر نابودى لشگر سفيانى، به سرعت در همه جا پخش مى‏شود.
عده‏اى از لشگريان سفيانى كه از ماه قبل مكه را محاصره كرده بودند، پس از اين
شنيدن جريان، فرار مى‏كنند.
سفيانى كه در شهر كوفه مى‏باشد با شنيدن اين خبر، ترس و اضطراب، وجودش را فرا
مى‏گيرد و فعلاً فكر حمله به مكه را از سر خود بيرون مى‏كند.

تعداد بازديد: 44