عکس روز

کتاب نوای کاروان

کتاب نوای کاروان

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - پيش به سوى كوفه

قسمتى از كتاب «داستان ظهور» - فصل 20

پيش به سوى كوفهنويسنده: مهدى خداميان آرانى

آيا «سيد حَسَنى» را مى‏شناسى؟
او كه از فرزندان امام حسن عليه السلام است، در «خراسان»، قيام مى‏كند و مردم را به
يارى امام زمان عليه السلام دعوت مى‏كند.
سيد حسنى شنيده است كه كوفه در تصرّف سُفيانى است براى همين با لشگر خود به
سمت كوفه حركت كرده است تا سفيانى را شكست داده و كوفه را آزاد كند.
او پرچم‏هايى به رنگ سياه، براى لشگر خود انتخاب مى‏كند و با دوازده هزار نفر به
سمت كوفه به پيش مى‏تازد.
وقتى سفيانى مى‏فهمد سيد حسنى به سمت كوفه مى آيد، از كوفه بيرون مى‏رود و كوفه
به تصرّف سيد حسنى در مى‏آيد.
اما فرار سفيانى از كوفه، يك تاكتيك نظامى است زيرا هدف اصلى او جنگ با خود
امام است، براى همين او مى‏خواهد قواى خود را براى آن جنگ نگه دارد.
هنوز لشگر امام به كوفه نرسيده است كه خبر مى‏رسد سيد حسنى توانسته است سفيانى
را از كوفه فرارى دهد و شهر كوفه را آزاد سازد.
من با شنيدن اين خبر كه شهر كوفه از دست سفيانى آزاد شده است خوشحال مى‏شوم.
حالا ديگر لشگر حق به راحتى مى‏تواند وارد اين شهر شود.
خيلى دلم مى‏خواهد مسجد كوفه را ببينم.
من لحظه شمارى مى‏كنم تا هر چه زودتر به كوفه وارد شويم.
اما ناگهان مى‏بينم لشگر امام متوقف مى‏شود.
چه خبر است؟
ايشان دستور داده‏اند كه لشگر، همين‏جا بيرون كوفه متوقف شود.
آن طرف را نگاه كن !
سيد حسنى با ياران خود به سمت ما مى‏آيند.
او خدمت امام مى‏رسد و عرض سلام و ادب مى‏كند.
او به مولاى خود، اعتقاد محكمى دارد، اما براى اينكه يقين ياران او زيادتر شود،
خطاب به حضرت مى‏گويد:
اگر شما مهدى آل محمد هستيد، نشانه‏هاى امامت را به ما نشان بدهيد.
شايد بگويى نشانه‏هاى امامت ديگر چيست؟
منظور سيد حسنى، عصاى حضرت موسى عليه السلام و انگشتر و عمامه رسول اكرم
است.
امام زمان تمام آنچه را سيد حسنى تقاضا كرده است، به او نشان مى‏دهد.
سيد حسنى فرياد مى‏زند: اللّه‏ أكبر، اللّه‏ أكبر.
و بعد پيشانى حضرت را مى‏بوسد !
و بعد خطاب به ايشان مى‏گويد:
اى فرزند رسول خدا !
دست خود را بدهيد تا با شما بيعت كنم.
پس از او، تمام يارانش يك به يك با امام زمان عليه السلام بيعت مى‏كنند.
اكنون، امام وارد شهر كوفه مى‏شود.
ياران امام در مسجد كوفه مستقر شده و در جاى جاى اين مسجد خيمه به پا مى‏كنند.
امشب اولين شبى است كه لشگريان امام، به مسجد كوفه آمده‏اند، براى همين است كه
همه مشغول عبادت مى‏شوند و تا صبح نماز مى‏خوانند چون مى‏دانند ثواب خواندن
نماز مستحبى در اين مسجد، به اندازه يك عُمْره (سفر زيارتى خانه خدا) است.
چند روز مى‏گذرد...
من خبر دار مى‏شوم كه امام همراه با عده‏اى از ياران خود به سمت بيابان‏هاى اطراف
كوفه مى‏روند و من هم همراه آنان مى‏روم تا ببينم چه خبر است.
بعد از مدتى راه پيمايى، حضرت در وسط بيابان مى‏ايستد و به ياران خود دستور كندن
زمين را مى‏دهد.
آيا مولايمان در اين بيابان به دنبال آب مى‏گردد؟
ناگهان چيز عجيبى، توجّه همه را به سوى خود جلب مى‏كند.
نگاه كن، دوازده هزار سلاح، آن هم در دل خاك !
اينها اسلحه‏هايى است كه خدا براى حجت خود و يارانش مهيا كرده است.
امام به ياران خود دستور مى‏دهد تا اين اسلحه‏ها به شهر كوفه برده شده و در ميان
لشگريان تقسيم شود.
ياران امام، تمام اين اسلحه‏ها را برداشته و به سوى كوفه باز مى‏گردند.












تعداد بازديد: 41