یادداشت ها - عشق ديدار تو به سر دارم

چند سالى بود كه به مشهد نرفته بودم، دلم براى حرم امام رضا عليه السلام خيلى تنگ شده بود.
روزهاى پايانى ارديبهشت سال 1388 بود و من در خانه خود مشغول نوشتن بودم كه تلفن زنگ زد.
يكى از دوستانم از كنار پنجره فولاد امام رضا عليه السلام با من تماس گرفته بود، كبوتر دلم پر كشيد و به مشهد رفت:
السلام عليك يا عليّ بن موسى الرّضا
فرداى آن روز به آژانس مسافرتى رفتم تا براى مشهد، بليط قطار تهيه كنم، آرى، ديگر دلم، هواى ديدار آقا را كرده بود.
بليط مسير تهران ـ مشهد را تهيه كردم، بليط براى ساعت 8 فردا شب بود.
ظهر به خانه بر گشتم، نزديك خانه از گلفروشى، شاخه گلى خريدم و بليطها را داخل يك پاكت زيبا گذاشتم و به خانه آمدم.
شاخه گل را پشت سرم مخفى كردم و وارد خانه شدم و به همسرم سلام كردم و از او خواستم تا چشمش را ببندد.
من شاخه گل و بليط را روى دست او گذاشتم.
حتما مىدانى كه هيچ چيز مانند گل، همسر تو را خوشحال نمىكند!
بعد از مدتى، پسرم، عليرضا (كه ده سال دارد)، از مدرسه آمد، وقتى او متوجه شد كه ما فردا به مشهد مىرويم، خيلى خوشحال شد.
روز بعد از شهر قم حركت كرديم، و حدود يك ساعت قبل از حركتِ قطار در ايستگاه راه آهن تهران بوديم.
ايستگاه شلوغ بود و ما به دنبال جايى براى نشستن بوديم، در گوشهاى از سالن، چند صندلى خالى بود و ما به آنجا رفتيم.
من در حال و هواى خودم بودم كه صدايى مرا متوجه خود كرد:
ــ اجازه هست اينجا بنشينم؟
ــ خواهش مىكنم، بفرماييد.
جوانى بود كه دنبال صندلى خالى مىگشت و آن را در كنار من پيدا كرده بود.
نمىدانم چه شد كه با او مشغول گفتگو شدم:
ــ شما عازم كجا هستيد؟
ــ مشهد.
ــ حتما براى زيارت آقا مىرويد؟
ــ نه، من اهل خرافهپرستى نيستم!!
من با شنيدن اين سخن خيلى تعجّب كردم، به راستى منظور اين جوان چه بود؟
ــ ببخشيد، منظور شما از خرافهپرستى چيست؟
ــ زيارت قبور مردهها.
درست حدس زدهام اين جوان، زيارت امام رضا عليه السلام را خرافه مىداند، خوب است قدرى با او سخن بگويم:
ــ مگر نشنيدهاى كه يكى از راههاى نزديك شدن به خدا، زيارت دوستان خداست، مگر نمىدانى كه زيارت امام رضا عليه السلام
ثواب بسيار زيادى دارد و ما با اين كار رحمت و مهربانى خدا را به سوى خود جذب مىكنيم.
ــ حاج آقا! همه اين حرفهايى كه شما مىگوييد، دروغ است!
ــ به چه دليل اين حرف را مىزنيد؟ آيا شما دانش كافى براى اثبات اين سخن خود داريد؟
ــ نه، اما به تازگى، كتابى به دستم رسيده است كه همه اين حرفها را دروغ معرفى مىكند.
ــ شما از كدام كتاب سخن مىگوييد؟
ــ كتاب «زيارت قبور، بين حقيقت و خرافات» كه آقاى قلمداران نوشته است.
ــ كاش يك نسخه از اين كتاب را مىداشتم و مطالعه مىكردم.
آن جوان از اين سخن من متعجب شد، او خيال مىكرد كه من هم مثل ديگران، به نويسنده اين كتاب، اهانت خواهم كرد، ولى من
معتقدم كه فكر را نمىشود با اهانت كردن، جواب داد، اگر هنر دارى، بنشين و انديشهاى را كه باطل مىدانى، نقد كن!
در اين هنگام، آن جوان رو به من كرد و گفت:
ــ نظر شما در مورد اين كتاب چيست؟
ــ من تا يك كتاب را نخواندهام، نمىتوانم در مورد آن نظر بدهم.
ــ يعنى اگر اين كتاب به دست شما برسد آن را پاره نمىكنيد و به مطالعه آن مىپردازيد؟
ــ بله، من تمام آن را مطالعه خواهم كرد.
اين جوان با دقت به سخنان من گوش مىداد، معلوم بود در فكر چيزى است.
بلندگوى سالن اعلام كرد كه ما بايد سوار قطار بشويم.
ديگر وقت زيادى نداشتم، از جاى خود بلند شدم و مىخواستم با آن جوان خداحافظى كنم، زيرا او با قطارى كه 15 دقيقه بعد
حركت مىكرد به مشهد مىرفت.
در موقع خداحافظى، آن جوان سريع كيف خود را باز كرد و كتابى را بيرون آورد و گفت: «اين همان كتابى است كه در مورد آن سخن
گفتم».
او آن كتاب را به من داد، من هم از او تشكر كردم و آدرس او را يادداشت كردم تا نظر خود را براى او ارسال كنم.
با او خداحافظى كردم و همراه با خانواده خود به سوى قطار حركت كرديم.
تعداد بازديد: 135

