عکس روز

کتاب فقط به خاطر تو

کتاب فقط به خاطر تو

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - در اين بازار به دنبال كه مى‏گردى؟

قسمت از کتاب لطفا لبخند بزنید - نویسنده مهدی خدامیان - فصل 14

در اين بازار به دنبال كه مى‏گردى؟
خبرى در مدينه به سرعت مى‏پيچد كه حضرت على، مى‏خواهد نخلستان خود را بفروشد.
فقراى مدينه كه در شرايط سخت اقتصادى بودند خبر دار مى‏شوند و خود را به حضرت على مى‏رسانند.
خريدار كه يكى از تجار مدينه است نخلستان را مى‏پسندد و آن را به مبلغ دوازده هزار درهم خريدارى مى‏كند.
وقتى حضرت على پولها را دريافت مى‏كند، به افراد فقيرى كه دور او جمع شده بودند نگاه مى‏كند و قبل از اينكه آنها
حرفى بزنند و تقاضايى بكنند به هر كدام از آنها مقدارى از آن درهم‏ها را مى‏دهد.
اگر خوب نگاه كنى مى‏بينى كه حضرت على، تمام درهم‏ها را به فقرا داده و اكنون با دست خالى به خانه مى‏رود و چون
وارد خانه مى‏شود مى‏بيند كه در خانه هم هيچ غذايى نيست !
رسول خدا خبر دار مى‏شود كه حضرت على همه پول آن نخلستان را به فقراى مدينه انفاق كرده است براى همين او
هفت درهم براى حضرت علىمى‏فرستد.
حضرت على براى خريد غذا به سوى بازار مدينه حركت مى‏كند.
در بازار شخصى را مى‏بيند كه مى‏گويد: كيست كه به من مقدارى پول قرض دهد؟
بخشش حضرت على آنقدر زياد است كه آن هفت درهم را به آن مرد مى‏دهد.
اكنون حضرت على، در بازار ايستاده است در حالى كه هيچ درهمى نزد او باقى نمانده است.
آنجا را نگاه كن، يك نفر در حالى كه افسار شترى در دست دارد به اين سو مى‏آيد.
آيا شما او را مى‏شناسيد؟ من كه تا به حال او را نديده‏ام، او سلام كرده و مى‏گويد:
ـ يا على، آيا اين شتر را از من خريدارى مى‏كنى؟
ـ من پول براى خريدارى آن ندارم.
ـ پول آن را هر وقت داشتى به من بده.
ـ قيمت آن چند؟
ـ صد درهم.
معامله انجام مى‏گيرد و حضرت، شتر را تحويل مى‏گيرد، و آن مرد عرب مى‏رود.
ـ يا على، اين شتر را مى‏فروشى؟
اين صداى كيست كه به گوش مى‏رسد؟
عرب ديگرى است كه به دنبال شتر مناسبى مى‏گردد تا با آن به سفر برود و ظاهراً اين شتر را پسنديده است.
ـ آن را چند مى‏فروشى؟
ـ من آن را صد درهم خريدارى كرده‏ام.
ـ من اين شتررا صد و هفتاد درهم از شما خريدارى مى‏كنم.
معامله صورت مى‏گيرد و حضرت على پول را تحويل مى‏گيرد و شتر را تحويل مى‏دهد.
اكنون حضرت على در بازار مدينه به دنبال آن مردى مى‏گردد كه لحظاتى قبل شتر را از او خريدارى كرده بود تا

بدهكارى خود را به او بدهد، اما هر چه مى‏گردد او را پيدا نمى‏كند.
خدايا آن مرد كجا رفته است !
آنجا را نگاه كن !
رسول خدا در گوشه‏اى ايستاده است و دارد به حضرت علىنگاه مى‏كند و لبخند مى‏زند.
شايد تعجب كنى كه چرا پيامبر در اين موقعيت، لبخند مى‏زند.
اين يكى از لبخندهاى زيباى پيامبر است كه در تاريخ ثبت شده است و حتما حكمتى دارد.
آيا شما راز لبخند پيامبر را مى‏دانيد؟
حضرت على نگاهش به پيامبر مى‏افتد كه به او تبسّم مى‏زند.
حضرت على جلو مى‏آيد و عرض ادب و سلام مى‏كند.
ـ يا على، تو به دنبال آن مردى مى‏گردى كه شتر را به تو فروخت؟
ـ آرى، پدر و مادرم به فداى شما باد.
ـ يا على، آن كسى كه شتر را به تو فروخت جبرئيل بود و آن كس كه شتر را از تو خريد ميكائيل بود و آن شتر هم از شترهاى بهشتى بود و آن درهم‏ها نيز از طرف خدا
بود.

تعداد بازديد: 37