یادداشت ها - اى على، چرا اين قدر دير آمدى؟
يكى از زنان مدينه، غذايى را براى پيامبر آماده نمود و به منزل آن حضرت فرستاد (آن غذا مرغ بريان بود).
آن روز «اَنَس بن مالك»، در خانه پيامبر بود و چون موقع صرف غذا فرا رسيد پيامبر سفرهاى انداختند.
پيامبر نام خدا بر زبان جارى كرده و مشغول خوردن غذا شدند.
همين كه يك لقمه از آن غذا خوردند دستهاى خود را به سوى آسمان گرفته و اين چنين دعا كردند:
بار خدايا !
هر كس را بيشتر از همه دوست مىدارى، نزد من حاضر فرما تا اين غذا را با من تناول كند.
أنس بن مالك مىگويد: وقتى من دعاى پيامبر را شنيدم آرزو كردم كه يكى از فاميلهاى من مهمان پيامبر بشود تا ما هم
يك فضيلتى براى فاميل خود داشته باشيم.
بعد از لحظاتى صداى درب خانه را شنيدم.
من به پشت درب خانه رفتم، ديدم حضرت على است كه به ديدار پيامبرآمده است، من به او گفتم كه رسول خدا كار
مهمى دارد، براى همين حضرت علىبازگشت و من هم در را بستم و خدمت پيامبر آمدم.
رسول خدا لقمهاى ديگر از آن غذا را به دهان گرفت و بعد از آن دوباره همان دعا را نمود.
ديگربار صداى درب خانه آمد، با خود گفتم كه خدا كند اين بار يكى از بستگان خودم پشت درب خانه باشد.
رفتم درب خانه را باز كردم ديدم كه حضرت على است، او را به خانه پيامبر راه ندادم و به او گفتم كه پيامبرمشغول كار
مهمى است، اين بار هم او بازگشت و من هم خدمت پيامبر آمدم.
رسول خدا لقمه سوم از آن غذا به دهان مباركش نهاد و همان دعا را نمود.
باز صداى درب خانه بلند شد، اين بار حضرت على با صداى بلند از پشت درب خانه، به پيامبر سلام كرد به گونهاى كه
پيامبر صداى او را شنيد و او را شناخت.
رسول خدا به من فرمود:
اى انس، برخيز و در خانه را باز كن !
من رفتم و درب خانه را باز كردم و حضرت على وارد خانه شد.
چون نگاه پيامبر به چهره حضرت على افتاد لبخندى زد !
(اين يكى از زيباترين لبخندهاى رسول خدا مىباشد كه در تاريخ نقل شده است و علماى شيعه و سنى بر اين فضيلت
حضرت علىاتفاق دارند، آرى، پيامبر با ديدن حضرت على بسيار خوشحال شده و براى همين گل لبخند به صورتش
نشسته است).
رسول خدا رو به حضرت على كرد و فرمود:
من دعا كردم تا خداوند كسى را مهمان من كند كه او را بيش از همگان دوست دارد، اكنون خدا را شكر مىكنم كه تو نزد من آمدى.
يا على، چه چيزى باعث شد كه دير آمدى؟
حضرت على عرضه داشت:
اى رسول خدا، هر بار كه من درب خانه را زدم انس مرا به خانه شما راه نداد.
پيامبر رو به من كرد و فرمود:
اى انس، چرا حضرت على را به خانه راه ندادى؟
من در پاسخ گفتم كه دوست داشتم تا اين فضيلت براى يكى از افراد فاميل من باشد.
آنگاه حضرت على، كنار پيامبر نشست و آن غذا را همراه پيامبر تناول نمود.
خواننده محترم، اين چهار داستانى بود كه در آنها لبخند زيباى رسول خدابه تصوير كشيده شده بود.
اكنون به بحث در مورد آثار و فايدههاى لبخند مىپردازيم.
تعداد بازديد: 41

