یادداشت ها - به ديدنت آمدم چون دوستت دارم
آيا موافقى با هم به شهر كوفه، به خانه حضرت على برويم؟
نگاه كن، آن پيرمرد كيست كه آرام آرام به سوى اين خانه مىآيد.
او در حالى كه از عصاى خود كمك مىگيرد به خانه امام نزديك مىشود.
آيا او را شناختى؟
او «حارث هَمْدانى» است كه به ديدن امام خود مىرود.
آيا موافقى همراه او باشيم؟
هنگامى كه حضرت على، نگاهش به حارث مىافتد كه با اين حالت
بيمارى، به خدمت او آمده است از او سؤال مىكند:
حارث ! چه چيزى باعث شد كه تو به اينجا آمدى؟
حارث مىگويد:
اى امير مؤمنان ! محبّت شما مرا به اينجا كشانده است.
امام مىفرمايد:
اى حارث، آيا مرا دوست دارى؟
حارث در جواب مىگويد:
آرى، به خدا قسم من شما را دوست دارم.
من خيلى تعجّب مىكنم كه چرا حضرت على، اين سؤال را از حارث
مىكند، معلوم است كه حارث هَمْدانى، عشق اهل بيترا به سينه دارد و گر
نه با اين شدت بيمارى به خانه آن حضرت نمىآمد.
اما اين سؤال امام، حكمتى دارد، خوب است كمى صبر كنيم.
امام چون جواب حارث را مىشنود مىفرمايد:
اكنون كه مرا دوست دارى، بدان كه مرا در چند جا خواهى يافت:
ـ آن موقعى كه بخواهى جان بدهى و لحظه مرگ تو فرا رسد، مرا نزد خود خواهى
يافت و با ديدنم شادمان خواهى شد.
ـ مرا كنار حوض كوثر خواهى يافت كه چگونه دوستان خود را سيراب مىسازم،
اى حارث، مرا آن روز خواهى ديد و شادمان خواهى شد.
ـ روز قيامت مرا خواهى يافت در حالى كه «پرچم حمد» را به دست گرفتهام و
همراه با رسول خدا، از روى پل صراط عبور كرده و به سوى بهشت مىرويم، و تو
آن لحظه نيز شادمان خواهى شد.
حارث همدانى با يك دنيا خوشحالى، خانه امام خويش را ترك كرد در
حالى كه يقين داشت كه امام مهربان او، در لحظه جان دادن به سر بالين او
خواهد آمد.
حضرت على هم به وعده خود وفا كرد و لحظه جان دادن حارث، او را
تنها نگذاشت.
تعداد بازديد: 64

