عکس روز

لذت دیدار ماه

لذت دیدار ماه

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - با آن اضطراب بزرگ چه كنم؟

قسمتی از کتاب در آغوش خدا - نوسنده مهدی خدامیان - فصل 7

با آن اضطراب بزرگ چه كنم؟يكى از نيازهاى عاطفى انسان، نياز به دوست داشتن مى‏باشد به اين معنى
كه انسان همواره سعى مى‏كند تا به محبوبى عشق بورزد و احساس زيباى
عشق خويش را نسبت به او نشان بدهد.
سلامت روانى انسان در گرو برآورده شدن اين نياز مى‏باشد و معمولاً
انسان‏هايى كه نتوانسته‏اند براى خود محبوبى راستين بيابند دچار
مشكلات روحى مى‏شوند چرا كه روحيه لطيف دوست داشتن از وجود
آنان رخ بر مى‏بندد و با يك خلأ عاطفى رو برو مى‏شوند.
انسانى كه گرفتار زندگى ماشينى شده است و همواره خود را اسير
تكنولوژى مى‏بيند نياز بيشترى دارد كه به محبوبى عشق بورزد.
اما سخن اينجاست كه هر چه اين محبوب كامل‏تر باشد انسان نيز به كمال
بيشترى كشيده مى‏شود.
در دستورات دينى ما همواره به اين نكته اشاره شده است كه محبّت به
اهل بيت اساس دين مى‏باشد و در واقع اين محبّت، تنها سرمايه جاودانى
ما است به گونه‏اى كه اين محبّت در دنيا براى ما آرامش و صفاى روح را به
ارمغان مى‏آورد و در آخرت هم باعث نجات ما خواهد شد.
به هر حال، عشق به چهارده معصوم پاك، سرمايه گرانقدرى است كه به ما
ارزانى شده است و ما بايد شكرگزار آن باشيم و تلاش كنيم تا از اين
سرمايه، جهت رشد و تعالى خود و جامعه، بهره ببريم.
اما من مى‏خواهم در اينجا سؤالى را از شما بنمايم و آن اين است كه ما چه
موقع به محبت اهل بيت، بيشترين نياز را داريم؟
به عبارت ديگر در كدامين موقع است كه اين محبّت، بيشترين كارايى را
براى ما دارد؟
آيا مايل هستيد كه جواب اين سخن را از امام صادقبشنويد؟
آن حضرت به شيعيان خود رو كرده و فرمودند:
در موقع جان دادن، آن لحظه‏اى كه روح از جسم شما خارج مى‏شود، به محبّت ما،
بيشترين نياز را خواهيد داشت.
اكنون تصوّر كن، آن لحظه‏اى كه مرگ فرا رسيده و عزرائيل براى قبض
روح آمده است.
آن موقعى كه ديگر زبانت بند آمده است و قدرت حرف زدن ندارى !
آن زمانى كه هيچ كس از فرزند و همسر و دوست نمى‏توانند به تو كمكى

بكنند !
در آن هنگام، دنيا در چشم تو تيره و تار مى‏شود و آرام آرام بايد از اين دنيا
دل بكنى و به دنياى تازه‏اى قدم بگذارى كه نسبت به آن هيچ شناختى
ندارى !
درست در همان لحظه است كه محبّت و علاقه تو به اهل بيت، مايه نجات
تو مى‏شود و غم از دل تو مى‏زدايد چرا كه اين عشق به اهل بيت، گنجى
بزرگ است كه در قلب خود پس انداز كرده‏اى.
آيا به ياد مى‏آورى هر وقت ماه محرم مى‏شد در مجالس عزادارى امام
حسينشركت مى‏كردى و به عشق اهل بيت، اشك مى‏ريختى !
يادت هست چگونه با سختى به سفركربلا رفتى و ضريح شش گوشه امام
مظلومان را زيارت كردى !
آن كارهاى زيباى تو همه در اين لحظه جان دادن براى تو فايده‏اى بس
بزرگ دارد و آن فايده اين است كه ترس از مرگ را از دل تو مى‏زدايد.
چرا امام صادق در اين كلام خود، عشق به اهل بيت را مايه برطرف شدن
ترس از مرگ معرفى مى‏كند و نسبت به بقيه فايده‏هاى اين محبّت سكوت
مى‏كند؟
من مدت زيادى در اين موضوع فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه به
راستى كه در آن لحظه‏هاى حسّاس جان دادن، هيچ چيز مانند محبّت به
اهل بيتبه درد ما نمى‏خورد.
آرى در آن لحظه، محبّت اهل بيت كار خود را مى‏كند و اين ترس و
اضطراب را بر طرف مى‏كند.
امروزه روان‏شناسان براى درمان اضطراب در زندگى، مطالعه و تحقيق
مى‏كنند و به نتايج جالبى هم رسيده‏اند.
اما مطالعات آنها هر چه قدر هم خوب باشد فقط در محدوده همين
زندگى دنيايى است و نمى‏تواند آن اضطراب بزرگ لحظه جان دادن را
برطرف سازد.
به راستى اگر بخواهيم براى رفع اضطراب كارى بكنيم خوب است
تلاش كنيم تا آن اضطراب بزرگ را درمان كنيم ! اضطراب لحظه جان
دادن !
بنازم مكتب شيعه را كه براى درمان آن اضطراب بزرگ نسخه‏اى زيبا
پيچيده است.
از امروز بياييم در عشق و محبّت خود به اهل بيت راستين باشيم، و تلاش
كنيم كه شيعه واقعى آنها باشيم و گرد معصيت و گناه نگرديم.
و اگر به راستى، اهل بيت را دوست داشته باشيم ديگر در لحظه
جان دادن، هراسى نخواهيم داشت چرا كه به بالين ما عزيزى مى‏آيد كه از
همه روان‏شناسان دنيا بهتر است !
او مى‏آيد تا اضطراب ما را درمان كند، او قدرتى خدايى دارد، كلام او
اثرى عجيب دارد !

اصلاً ديدن او، درمان هر غم و اندوهى است و زيارتش شادمانى را به دل
مى‏آورد.
نمى‏دانم او را شناختى يا نه؟
كسى كه تو يك عمر دم از عشق و محبّت او زدى، اكنون كه مى‏خواهى
جان بدهى تو را تنها نمى‏گذارد !
اين لحظه، لحظه تنهايى توست و او خود مى‏داند كه تو چقدر به نگاه او
محتاج هستى !
براى همين به كمك تو مى‏آيد و با تو سخن مى‏گويد كه نترس من با تو
هستم !
و آن لحظه‏اى كه تو صداى او را بشنوى و جمالش را ببينى، ديگر غمى به
دل ندارى، مرگ براى تو شيرين مى‏شود، چرا كه در لحظه جان دادن،
محبوب خود را مى‏بينى، صدايش را مى‏شنوى، بوى خوش او را احساس
مى‏كنى، مهربانى او را نگاه مى‏كنى !
و اشك شوق مى‏ريزى، چون تو باور نمى‏كنى كه مولايت اين قدر مهربان
باشد كه به سر بالين تو بيايد !
و تو باور نمى‏كنى كه مولايت، مهمانت شده باشد.
در حيرتى بس بزرگ باقى مى‏مانى !
مانده‏اى چه كنى، چه بگويى !
و مولاى تو كه اين صحنه را مى‏بيند خطاب به تو مى‏كند:
من همان على بن ابى طالبى هستم كه همواره دوستم مى‏داشتى.
و اكنون شك تو به يقين مبدل گشته است، آرى، مولايت به ديدارت آمده
است، و تو فقط اشك مى‏ريزى !
به صورت مولاى خود خيره مى‏شوى و با قطرات اشك از او تشكّر
مى‏كنى !

تعداد بازديد: 52