یادداشت ها - با آن اضطراب بزرگ چه كنم؟
يكى از نيازهاى عاطفى انسان، نياز به دوست داشتن مىباشد به اين معنى
كه انسان همواره سعى مىكند تا به محبوبى عشق بورزد و احساس زيباى
عشق خويش را نسبت به او نشان بدهد.
سلامت روانى انسان در گرو برآورده شدن اين نياز مىباشد و معمولاً
انسانهايى كه نتوانستهاند براى خود محبوبى راستين بيابند دچار
مشكلات روحى مىشوند چرا كه روحيه لطيف دوست داشتن از وجود
آنان رخ بر مىبندد و با يك خلأ عاطفى رو برو مىشوند.
انسانى كه گرفتار زندگى ماشينى شده است و همواره خود را اسير
تكنولوژى مىبيند نياز بيشترى دارد كه به محبوبى عشق بورزد.
اما سخن اينجاست كه هر چه اين محبوب كاملتر باشد انسان نيز به كمال
بيشترى كشيده مىشود.
در دستورات دينى ما همواره به اين نكته اشاره شده است كه محبّت به
اهل بيت اساس دين مىباشد و در واقع اين محبّت، تنها سرمايه جاودانى
ما است به گونهاى كه اين محبّت در دنيا براى ما آرامش و صفاى روح را به
ارمغان مىآورد و در آخرت هم باعث نجات ما خواهد شد.
به هر حال، عشق به چهارده معصوم پاك، سرمايه گرانقدرى است كه به ما
ارزانى شده است و ما بايد شكرگزار آن باشيم و تلاش كنيم تا از اين
سرمايه، جهت رشد و تعالى خود و جامعه، بهره ببريم.
اما من مىخواهم در اينجا سؤالى را از شما بنمايم و آن اين است كه ما چه
موقع به محبت اهل بيت، بيشترين نياز را داريم؟
به عبارت ديگر در كدامين موقع است كه اين محبّت، بيشترين كارايى را
براى ما دارد؟
آيا مايل هستيد كه جواب اين سخن را از امام صادقبشنويد؟
آن حضرت به شيعيان خود رو كرده و فرمودند:
در موقع جان دادن، آن لحظهاى كه روح از جسم شما خارج مىشود، به محبّت ما،
بيشترين نياز را خواهيد داشت.
اكنون تصوّر كن، آن لحظهاى كه مرگ فرا رسيده و عزرائيل براى قبض
روح آمده است.
آن موقعى كه ديگر زبانت بند آمده است و قدرت حرف زدن ندارى !
آن زمانى كه هيچ كس از فرزند و همسر و دوست نمىتوانند به تو كمكى
بكنند !
در آن هنگام، دنيا در چشم تو تيره و تار مىشود و آرام آرام بايد از اين دنيا
دل بكنى و به دنياى تازهاى قدم بگذارى كه نسبت به آن هيچ شناختى
ندارى !
درست در همان لحظه است كه محبّت و علاقه تو به اهل بيت، مايه نجات
تو مىشود و غم از دل تو مىزدايد چرا كه اين عشق به اهل بيت، گنجى
بزرگ است كه در قلب خود پس انداز كردهاى.
آيا به ياد مىآورى هر وقت ماه محرم مىشد در مجالس عزادارى امام
حسينشركت مىكردى و به عشق اهل بيت، اشك مىريختى !
يادت هست چگونه با سختى به سفركربلا رفتى و ضريح شش گوشه امام
مظلومان را زيارت كردى !
آن كارهاى زيباى تو همه در اين لحظه جان دادن براى تو فايدهاى بس
بزرگ دارد و آن فايده اين است كه ترس از مرگ را از دل تو مىزدايد.
چرا امام صادق در اين كلام خود، عشق به اهل بيت را مايه برطرف شدن
ترس از مرگ معرفى مىكند و نسبت به بقيه فايدههاى اين محبّت سكوت
مىكند؟
من مدت زيادى در اين موضوع فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه به
راستى كه در آن لحظههاى حسّاس جان دادن، هيچ چيز مانند محبّت به
اهل بيتبه درد ما نمىخورد.
آرى در آن لحظه، محبّت اهل بيت كار خود را مىكند و اين ترس و
اضطراب را بر طرف مىكند.
امروزه روانشناسان براى درمان اضطراب در زندگى، مطالعه و تحقيق
مىكنند و به نتايج جالبى هم رسيدهاند.
اما مطالعات آنها هر چه قدر هم خوب باشد فقط در محدوده همين
زندگى دنيايى است و نمىتواند آن اضطراب بزرگ لحظه جان دادن را
برطرف سازد.
به راستى اگر بخواهيم براى رفع اضطراب كارى بكنيم خوب است
تلاش كنيم تا آن اضطراب بزرگ را درمان كنيم ! اضطراب لحظه جان
دادن !
بنازم مكتب شيعه را كه براى درمان آن اضطراب بزرگ نسخهاى زيبا
پيچيده است.
از امروز بياييم در عشق و محبّت خود به اهل بيت راستين باشيم، و تلاش
كنيم كه شيعه واقعى آنها باشيم و گرد معصيت و گناه نگرديم.
و اگر به راستى، اهل بيت را دوست داشته باشيم ديگر در لحظه
جان دادن، هراسى نخواهيم داشت چرا كه به بالين ما عزيزى مىآيد كه از
همه روانشناسان دنيا بهتر است !
او مىآيد تا اضطراب ما را درمان كند، او قدرتى خدايى دارد، كلام او
اثرى عجيب دارد !
اصلاً ديدن او، درمان هر غم و اندوهى است و زيارتش شادمانى را به دل
مىآورد.
نمىدانم او را شناختى يا نه؟
كسى كه تو يك عمر دم از عشق و محبّت او زدى، اكنون كه مىخواهى
جان بدهى تو را تنها نمىگذارد !
اين لحظه، لحظه تنهايى توست و او خود مىداند كه تو چقدر به نگاه او
محتاج هستى !
براى همين به كمك تو مىآيد و با تو سخن مىگويد كه نترس من با تو
هستم !
و آن لحظهاى كه تو صداى او را بشنوى و جمالش را ببينى، ديگر غمى به
دل ندارى، مرگ براى تو شيرين مىشود، چرا كه در لحظه جان دادن،
محبوب خود را مىبينى، صدايش را مىشنوى، بوى خوش او را احساس
مىكنى، مهربانى او را نگاه مىكنى !
و اشك شوق مىريزى، چون تو باور نمىكنى كه مولايت اين قدر مهربان
باشد كه به سر بالين تو بيايد !
و تو باور نمىكنى كه مولايت، مهمانت شده باشد.
در حيرتى بس بزرگ باقى مىمانى !
ماندهاى چه كنى، چه بگويى !
و مولاى تو كه اين صحنه را مىبيند خطاب به تو مىكند:
من همان على بن ابى طالبى هستم كه همواره دوستم مىداشتى.
و اكنون شك تو به يقين مبدل گشته است، آرى، مولايت به ديدارت آمده
است، و تو فقط اشك مىريزى !
به صورت مولاى خود خيره مىشوى و با قطرات اشك از او تشكّر
مىكنى !
تعداد بازديد: 52

