عکس روز

کتاب داستان ظهور

کتاب داستان ظهور

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - مولاى من ! مرا تنها نگذار !

قسمتی از کتاب در آغوش خدا - نوسنده مهدی خدامیان - فصل 9

مولاى من ! مرا تنها نگذار !نمى‏دانم نام «سيد حِمْيَرى» را شنيده‏اى يا نه؟
سيد حميرى شاعرى بلند مرتبه بود كه عشق و علاقه زيادى به حضرت
علىداشت و همواره فضائل آن حضرت را با شعر بيان مى‏كرد.
او در زمان امام صادق زندگى مى‏كرد و اشعار پر محتوا و دلنشين او به
زبان عربى نقش مهمى در ترويج مكتب اهل بيتداشت و امام صادق او را
به «سيد شاعران» خطاب نمود.
به هر حال اشعار او در مدح و فضيلت حضرت على، زبانزد همه بود.
اكنون سيد حميرى بيمار است و همه از شفاى او نا اميد شده‏اند.
آيا موافقى با هم به عيادت اين شاعر نامدار شيعه برويم؟
وارد خانه او مى‏شويم، تمام آشنايان و همسايگان او به خانه او آمده‏اند.
شيعيان خبر دار شده‏اند كه آخرين لحظه‏هاى عمر آن شاعر بزرگ است
براى همين همه به ديدن او آمده‏اند.
از شما چه پنهان بعضى از ناصبى‏ها هم آمده‏اند ببينند كه سيد چگونه جان
مى‏دهد.
ناصبى‏ها را مى‏شناسى؟ همان‏هايى كه دشمنى حضرت علىرا به دل
دارند !
نمى‏دانم سر و كله اينها براى چه اينجا پيدا شده است؟
چه كسى به آنها خبر داده است؟
آنها كه به خون سيد حميرى تشنه‏اند پس براى چه به عيادت او آمده‏اند؟
شايد اينها آمده‏اند تا مرگ سيد حميرى را جشن بگيرند براى اينكه سيد
حميرى مثل خارى در چشمشان بود.
سيد حميرى همواره فضائل حضرت على را براى مردم بازگو مى‏كرد،
براى همين مرگ او، موجب شادى دشمنان شيعه مى‏شود.
به هر حال، مرگ به سراغ همه مى‏آيد، اكنون سيد حميرى در بستر افتاده
است و مردم صورت زيباى او را مى‏بوسند و با او سخن مى‏گويند اما او را
ديگر توان سخن گفتن نيست.
نگاه كن !
در صورت سيد حميرى، نقطه سياهى پديدار مى‏شود و آرام آرام، اين
سياهى به پيش مى‏رود تا اين كه همه صورت سيد سياه مى‏شود !
اين خبر خوشايندى نيست !

سيد حميرى كه يك مدافع بزرگ مكتب شيعه است چرا اكنون صورتش
سياه شده است؟
نگاه كن ببين كه ناصبى‏ها چقدر شاد هستند و فرياد مى‏زنند:
ديديد كه سيد حميرى رويش سياه شد؟
چرا مولايش او را كمك نمى‏كند؟
ما به سيد گفته بوديم دست از عقيده خود بر دارد اما گوش نكرد، اكنون سزاى كار
خويش را مى‏بيند !
همه دوستان سيد ناراحت هستند، واقعاً چه شده است، چرا صورت سيد
در اين لحظه‏هاى آخر، سياه شده است؟
شيعيان سرهاى خود را پايين انداخته‏اند و از ناصبى‏ها خجالت مى‏كشند.
غم و غصه از دست دادن سيد حميرى از يك طرف، و از طرف ديگر،
زخم زبان ناصبى‏ها، همه را كلافه كرده است.
خدايا، چه كنيم؟ جواب اين ناصبى‏ها را چه بدهيم؟
نگاه كن، در صورت سياه سيد حميرى، نقطه روشن و سفيدى ظاهر
مى‏شود و آرام آرام تمام صورت سيد را مى‏گيرد !
صورت سيد روشن و نورانى مى‏شود !
مردم ! نگاه كنيد صورت سيد نورانى شد !
مردم هجوم مى‏آورند، آرى صورت او مثل ماه مى‏درخشد !
خنده بر لبهاى سيد نشسته است ! سيد حميرى مى‏خندد !
او مى‏خواهد حرف بزند !
اين قدر سرو صدا نكنيد !
مردم ! آرام باشيد، سيد مى‏خواهد سخن بگويد !
همه ساكت مى‏شوند تا آخرين سخن سيد را بشنوند !
همه به گوش باشيد، قلم و دوات بياوريد آخرين كلام او را بنويسيد !

كَذِبَ الزاعِمُونَ أنَّ عليّاً
لَنْ يُنْجي مُحبَّهُ مِنْ هَناتٍ

چقدر در اشتباهند كسانى كه خيال مى‏كنند حضرت على، دوست خود را در
سختى‏ها تنها مى‏گذارد !
خداوند به خاطر مولايم على، از گناهانم چشم پوشى كرد !
همه شيعيان شاد شدند و دشمنان اهل بيت، شرمنده شدند و سرهاى خود
را پايين انداختند.
آرى، حضرت على، دوستان خود را تنها نمى‏گذارد، وفا از آن حضرت،
درس وفا آموخته است، چگونه مى‏شود كه او دوستان خود را فراموش
كند !
بعد سيد زير لب چنين زمزمه كرد:
أَشْهَد أَنْ لا إله إلاّ اللّه‏
أَشْهَد أَنَّ مُحَمّداً رسولُ اللّه‏
أَْهَد أَنَّ عَليّاً أميرُ المُؤمِنينَ
و آنگاه سيد حميرى جان به جان آفرين تسليم كرد.

تعداد بازديد: 52