عکس روز

کتاب شب رویایی

کتاب شب رویایی

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - مرگ آسوده در پرتو ايمان

قسمتی از کتاب در آغوش خدا - نوسنده مهدی خدامیان - فصل 11

مرگ آسوده در پرتو ايمان به امام رضا خبر دادند كه يكى از ياران شما، در حال جان دادن مى‏باشد و
لحظه‏هاى سختى را پشت سر مى‏گذارد.
امام رضا تا اين سخن را شنيد تصميم گرفت به عيادت او برود پس همراه
با ياران خود به سوى خانه آن شخص حركت كرد.
امام وارد خانه شد و در كنار بستر آن بيمار نشست و به او فرمود:
حال شما چگونه است؟
او در پاسخ عرضه داشت كه ديگر عمرم به سر آمده است و مرگ به زودى
به سراغم مى‏آيد.
امام رضا فرمود:
مرگ را چگونه مى‏دانى؟
او در پاسخ گفت كه مرگ را بسيار سخت و دردناك مى‏دانم.
امام فرمود:
ايمان خود را به خدا و ولايت ما اهل بيت محكم كن، كه مرگ را آسوده خواهى
يافت.
اينجا بود كه آن مرد، زير لب، اعتقاد به يگانگى خدا و محبّت اهل بيت را
زمزمه كرد.
لحظاتى گذشت، ناگهان آن مرد رو به امام رضا كرد و گفت:
اينان فرشتگان الهى هستند كه برايم هديه‏هاى گرانبهاى بهشتى آورده‏اند، آنان در
حضور شما ايستاده‏اند، آيا به آنها اجازه مى‏دهيد كه بنشينند.
و امام رضا فرمود:
اى فرشتگان، مى‏توانيد بنشينيد.
همه نگاه‏ها متوجّه اين مرد شده بود، خوشا به حال او كه در اين لحظه
آخر چنين سعادتمند شده است كه امام رضا و فرشتگان الهى به بالين او
آمده‏اند.
لحظاتى گذشت، و اين مرد چشمان خود را روى هم گذاشت و در
آرامش فرو رفت.
ناگهان چشمان خود را باز كرد و رو به امام رضا كرد و گفت:
اين رسول خدا مى‏باشد كه همراه با حضرت على و امام حسن و امام حسين و بقيه
امامان، بر بالين من آمده‏اند.
اين آخرين سخن آن مرد بود و بعد از لحظاتى جان به جان آفرين تسليم
كرد.

تعداد بازديد: 54