عکس روز

کتاب چرا باید فکر کنیم؟

کتاب چرا باید فکر کنیم؟

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - خانه بهشتى خود را نگاه كن !

قسمتی ا. کتاب در آغوش خدا - نوسنده مهدی خدامیان - فصل 18

خانه بهشتى خود را نگاه كن !من در اينجا مى‏خواهم بار ديگر تصوير جان دادن مؤمن را به روايت امام
صادق، برايت بازگو كنم تا بدانى كه اگر شيعه واقعى اهل بيت باشى چقدر
مرگ براى تو دلنشين مى‏شود !
آن لحظه‏اى كه ديگر زبان تو بند آمده است و قادر به سخن گفتن نيستى و
فرزندان و همسر و آشنايان، گرد تو جمع شده‏اند و تو اشك را در چشم
آنها مى‏بينى و آرام آرام مى‏فهمى كه بايد بار سفر بر بندى و از همه آنها جدا
شوى !
و تو نگاه به اطرافيان خود مى‏كنى و مى‏خواهى با آنان سخن بگويى اما
نمى‏توانى زيرا كه زبانت بند آمده است !
اما تو نبايد نگران باشى چرا كه درست همان لحظه‏اى كه زبانت بند
مى‏آيد وعده بزرگ خداوند فرا مى‏رسد.
اين قانون خداوند است، درست آن موقعى كه زبان مؤمن بند مى‏آيد، يك
مهمانى بزرگ آغاز مى‏شود.
آنجا را نگاه كن !
آن آقا كيست كه با عده‏اى به خانه تو آمده‏اند !
آنها مهمانان تو هستند !
آنها را شناختى يا نه؟
آن يكى رسول خدا مى‏باشد، آن ديگرى حضرت علىاست، آن ديگرى
امام حسن و ديگرى امام حسين !
همه امامان معصوم آمده‏اند !
نگاه كن حضرت زهرا هم آمده است.
آيا نمى‏خواهى به آنها سلام كنى !
يادت هست يك عمر زيارت جامعه خواندى و گفتى:
«الّسَلامُ عَلَيْكُمْ يا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوّةِ»
حالا هم همين جمله را بگو !
رسول خدا مى‏آيد طرف راست تو مى‏نشيند و حضرت علىدر سمت
چپ تو !
بعد از آن مى‏بينى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل هم آمده‏اند.
شنيده‏ام كه تو از عزرائيل مى‏ترسى !
خوب، قبل از اينكه عزرائيل بيايد چهارده معصوم مى‏آيند تا تو ديگر
نترسى !

آرى، قبل از آنكه عزرائيل بيايد آن عزيزانى كه يك عمر عاشقشان بودى،
به كنار تو آمده‏اند !
حضرت زهرا هم زودتر از عزرائيل آمده است !
مگر تو نبودى كه براى فرزندان او عزادارى مى‏كردى !
مگر تو نبودى كه براى مظلوميت آنها اشك مى‏ريختى !
اكنون نوبت آنهاست تا تو را يارى كنند و چه خوب يارى مى‏كنند !
گوش كن !
همه چهارده معصوم دارند با عزرائيل سخن مى‏گويند، همه آنها يك
حرف و يك سخن را تكرار مى‏كنند:
اى عزرائيل !
اين مؤمن را كه مى‏بينى ما را دوست دارد، با او مهربان باش !
و عزرائيل پاسخ مى‏دهد:
قسم به خدا، من با او همچون پدرى مهربان برخورد مى‏كنم و براى او از برادر،
دلسوزتر خواهم بود.
اكنون عزرائيل نزديك تو مى‏آيد و با تو سخن مى‏گويد:
اى بنده خدا !
آيا برگه آزادى از آتش جهنم را با خود دارى؟
و تو جواب مى‏دهى: آرى، با محبّت و عشق به محمد و آل محمد و با
ولايت حضرت على، برگه آزادى از جهنم را دارم.
و اكنون رسول خدا با تو سخن مى‏گويد:
نگران نباش، نترس، كه تو در أمان هستى !
اين سخن رسول خدا است كه قلب تو را آرام مى‏كند.
و تو محو جمال دلرباى آن حضرت مى‏شوى !
و اكنون به دستور رسول خدا پرده‏ها از جلوى چشم تو كنار مى‏رود و تو
نگاه مى‏كنى خانه خودت را در بهشت مى‏بينى !
و تو به سوى بالا نگاه مى‏كنى !
دارى بهشت را مى‏بينى !
نگاه كن، شاخه‏اى از درخت طُوبى به خانه تو هم آمده است !
آيا مى‏توانى برايم بگويى كه اصل اين درخت طوبى در كجاى بهشت
است؟
آرى، اصل اين درخت در خانه حضرت على است !
(خواننده عزيز، نمى‏دانم تا به حال بالين شخصى بوده‏اى كه دارد جان
مى‏دهد، اگر ديدى كه او چشم باز كرده و به سمت بالا نگاه مى‏كند، بدان آن
همان موقعى است كه او به چهره چهارده معصوم نگاه مى‏كند).
رسول خدا به تو مى‏گويد:
اين خانه تو در بهشت است، اكنون، اختيار با خودت است اگر بخواهى مى‏توانى
در دنيا بمانى ! و البته اگر دنيا را انتخاب كنى خداوند به تو ثروت و دارايى زيادى
خواهد داد !
اما تو در جواب چه مى‏گويى؟

امام صادق فرمود:
مؤمن در آن لحظه به رسول خدا مى‏گويد:
اى رسول خدا، من ديگر به دنيا كارى ندارم !
آرى، چون چشم تو به جمال رسول خدا و اهل بيت اوروشن شد و
جايگاه بهشتى خود را ديدى، ديگر دنيا آنقدر در چشم تو كوچك مى‏شود
كه حاضر نمى‏شوى براى يك لحظه هم در دنيا بمانى !
(خواننده محترم، وقتى در بالين كسى حاضر شدى كه در لحظه جان دادن
است اگر ديدى كه ابروهاى خود را به سوى بالا حركت مى‏دهد، حواست
باشد اين همان لحظه‏اى است كه او دارد در جواب رسول خدا مى‏گويد كه
من دنيا را نمى‏خواهم ! جواب منفى او به صورت حركت ابروها به سوى
بالا جلوه مى‏كند).
پس خودت اين مرگ زيبا را انتخاب مى‏كنى !
اين يك قانون است كه خداوند جان مؤمن را به زور نمى‏گيرد، بلكه
مؤمن با ميل و رغبت مرگ را انتخاب مى‏كند !
اكنون عرق به پيشانى تو مى‏نشيند و اشك از گوشه چشم راستت جارى
مى‏شود.
اين اشك شوق است !
شوق وصال آنهايى كه يك عمر به عشقشان زندگى كردى !
شوق ديدار آن عزيزانى كه ديدار آنها همواره آرزوى تو بود !

در آن نفس كه بميرم در آرزوى تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوى تو باشم

و روح تو از جسمت جدا مى‏شود و از همين جا زندگى عالم برزخ تو
آغاز مى‏گردد.
و تو مى‏بينى كه مردم، جمع شده‏اند و بدن تو را براى غسل دادن مى‏برند و
بعد از غسل دادن، كفن بر بدنت مى‏پوشانند و براى تشييع جنازه تو آماده
مى‏شوند.
نگاه كن، ببين دوستان تو كه قبل از تو از دنيا رفته‏اند به استقبال تو
آمده‏اند، آنها را به ياد مى‏آورى يا نه؟
روح مؤمنانى كه قبل از تو از دنيا رفته‏اند به استقبال تو مى‏آيند و به تو
سلام نموده و تو را به نعمتهاى خدا بشارت مى‏دهند.
و اين گونه زندگى جديد تو آغاز مى‏شود.
اين يك تولّد دوباره براى توست !
و به راستى كه با حضور امامان معصوم مرگ بسيار دلنشين است.
آرى، زندگى فقط با محبّت و عشق به آنان دلنشين مى‏شود و مرگ و
جان دادن هم با حضور آنان از عسل شيرين‏تر !
بار خدايا !
چه مى‏شود كه ما را به آخرين و بزرگترين آرزويمان برسانى !
ما را هم از جمله آنانى قرار ده كه بزرگترين مهمانى عمرشان را در آخرين
لحظه عمرشان برگزار مى‏كنند !
آن لحظه‏اى كه چشم باز مى‏كنند و مى‏بينند كه ميزبان چهارده معصوم

شده‏اند !

تعداد بازديد: 58