یادداشت ها - سفر در هفت آسمان
پيامبر از مكه تا بيت المقدس را با «براق» آمده است اما اكنون كه مىخواهد به آسمانها عروج كند خدا مَحْمل و
كجاوهاى از نور را براى پيامبرمىفرستد تا آن حضرت بر آن سوار شود و سفر خود را ادامه دهد.
اين مَحْمل نورانى را نگاه كن كه به چهل رنگ مختلف مىباشد، رنگهاى زرد و قرمز و سفيد و...
آيا زينتها و جواهرات بهشتى را بر روى اين مَحْمل مىبينى؟
سفر به سوى آسمان اول آغاز مىشود.
چرا همه فرشتگان اين آسمان به سجده افتادهاند؟
صداى آنان را مىشنوى؟
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
اين نور چقدر به نور خداى ما شباهت دارد !
اين سخن فرشتگان آسمان اول است.
جبرئيل فرياد مىزند:
اللّه اكبر، اللّه اكبر !
اينجاست كه همه فرشتگان، سكوت اختيار مىكنند...
فرشتگان كه متوجّه شدند حضرت محمد، مهمان آنان شده است، غرق شادى مىشوند و گروه گروه نزد پيامبر مىآيند و
گرد او حلقه مىزنند.
و همه آنها به پيامبر خوشآمد مىگويند.
آنان مشغول گفتگو با پيامبر مىشوند.
من گوش مىكنم تا سخن آنها را با پيامبر بشنوم:
سلام ما را به برادرت برسان !
آيا مىدانى منظور فرشتگان چيست؟
آرى، آنها در مورد حضرت على سخن مىگويند.
پيامبر از فرشتگان سؤل مىكند:
مگر شما او را مىشناسيد؟
و آنان جواب مىدهند:
ما چگونه او را نشناسيم در حالى كه خداوند در مورد شما و او از ما پيمان گرفته است؟
ما چگونه او را نشناسيم در حالى كه ما همواره، بر شما و او صلوات و درود مىفرستيم؟
پيامبر به سفر خود در آسمان اول ادامه مىدهد.
آن فرشته را نگاه كن !
او چرا اين قدر عصبانى به نظر مىرسد؟
همه فرشتگان چون پيامبر را ديدند با روى خوش از پيامبر استقبال كردند اما اين فرشته چرا تبسّم نمىكند؟
من كه خيلى ترسيدم، شما چطور؟
جبرئيل به پيامبر مىگويد:
ما فرشتگان، همه از اين فرشته مىترسيم.
به راستى او كيست كه همه از او مىترسند؟
خود جبرئيل او را معرفى مىكند.
اين فرشته، «مالك» است، نگهبان جهنم !
از آن لحظهاى كه خدا او را خلق نموده هرگز خنده نكرده است.
اگر قرار بود او يك بار لبخند بزند حتما به روى پيامبر ما لبخند مىزد.
خدا اين فرشته را اين گونه خلق كرده است كه هرگز نمىتواند بخندد.
پيامبر بر او سلام مىكند.
و او جواب پيامبر را مىدهد و به او بشارت مىدهد كه او از اهل بهشت است.
پيامبر رو به جبرئيل مىكند و مىفرمايد:
آيا از او نمىخواهى تا جهنم را نشان من بدهد؟
پس جبرئيل به مالك مىگويد:
اى مالك !
جهنم را نشان محمد بده.
پس نگهبان جهنم، پرده از جهنم برمى دارد و يك در از درهاى آن را باز مىكند.
پس آتش شعله مىكشد...
و پيامبر جهنم را مىبيند.
خدا رحم كند !
آنان كيستند كه زبان خود را قيچى مىكنند؟
اينان سخنورانى هستند كه خود به گفتههايشان عمل نمىكردند.
آنان كيستند كه با ناخن، صورت خود را مىخراشند !
اينان كسانى هستند كه غيبت مردم مىكردند.
آن زنان چرا بر گيسوان خويش آويزان شدهاند؟
اين جزاى آنانى است كه موى خود را نشان نامحرم مىدادند.
و پيامبر افراد ديگرى را در حال عذاب مىبيند...
اكنون نگهبان جهنم دستور مىدهد تا دربِ جهنم بسته شود.
و جبرئيل خطاب به پيامبر مىكند و مىگويد:
اگر أمّت تو همه محبت حضرت على را داشتند، خدا جهنم را خلق نمىكرد.
آيا آن فرشته را مىبينى كه لوحى از نور به دست دارد؟
روى آن لوح، اسمهاى زيادى نوشته شده است.
چرا او يك لحظه هم، نگاه خويش را از اين لوح بر نمىدارد؟
به راستى او كيست كه چنين دقيق به وظيفه خود مشغول است؟
جبرئيل او را معرفى مىكند.
اين فرشته كه مىبينى عزرائيل است !
و پيامبر نزديك او مىرود.
عزرائيل به پيامبر خوشآمد گفته و عرضه مىدارد:
من تمام خير را در أمّت تو مىبينم !
و اينجاست كه پيامبر شكر خدا را مىنمايد.
آنگاه پيامبر از چگونگى كار او مىپرسد.
او مىگويد:
از آن روزى كه خدا مرا مسئول قبض روح انسانها قرار داده است، همه دنيا پيش من مانند سكهاى است كه در دست
گرفته باشى و هر طور كه بخواهى آن را مىچرخانى !
هيچ خانهاى نيست مگر اينكه من هر روز، پنج بار، به آن سر مىزنم !
و اگر عدهاى بر مردهاى گريه كنند من در ميان آنها حاضر مىشوم و به آنان مىگويم:
«گريه نكنيد، كه من به سوى شما باز مىگردم».
پيامبر در آسمان اول به سفر خود ادامه مىدهد...
اكنون پيامبر به فرشتگانى برخورد مىكند كه از ترس خدا اشك مىريزند.
آنان چنان در حال عبادت هستند كه هرگز به بالا نگاه نمىكنند و با كسى سخن نمىگويند.
پيامبر به آنان سلام مىكند.
آنان در حالى كه مشغول عبادتند با اشاره، جواب سلام پيامبر را مىدهند.
جبرئيل به آنان رو مىكند و مىگويد:
اين محمد پيامبر رحمت است، آيا با او سخن نمىگوييد؟
آنان چون صداى جبرئيل را مىشنوند مىفهمند كه مهمانى بس عزيز دارند.
پس سرهاى خود را بالا مىگيرند و با پيامبر سخن مىگويند و او و امّت او را به همه خوبىها بشارت مىدهند.
آنجا را نگاه كن !
اين پيرمرد كيست كه بر روى صندلى خود نشسته است؟
دقت كن، چون به سمت راست خود نگاه مىكند، خنده بر لبهاى او مىنشيند !
و چون به سمت چپ خويش نگاه مىكند اشك در چشمانش حلقه مىزند !
به راستى او كيست؟
همين سؤل را پيامبر از جبرئيل مىكند.
و جبرئيل جواب مىدهد:
اين حضرت آدم است، كه چون سعادت يكى از فرزندان خويش را مىبيند شاد مىشود و مىخندد.
و چون گمراهى يكى از آنان را مشاهده مىكند غمگين مىشود و گريه مىكند.
درهاى آسمان دوم باز شده است...
خداوند چهل نور ديگر به مَحْمل پيامبر مىافزايد.
در آسمان دوم هم چون فرشتگان، اين محمل نورانى را مىبينند به سجده مىروند و مىگويند:
اين نور چقدر به نور خداى ما شبيه است.
و جبرئيل فرياد مىزند:
أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ الا اللّه، أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ الاّ اللّه.
فرشتگان چون صداى جبرئيل را مىشنوند او را مىشناسند و به او مىگويند:
همراه تو چه كسى است؟
و جبرئيل به آنان خبر مىدهد كه پيامبر آخر الزمان به آسمان آنها آمده است.
پس فرشتگان به سوى پيامبر مىشتابند و عرض سلام و ادب مىكنند و از او مىخواهند تا سلام آنها را به حضرت على
برساند.
پيامبر سؤل مىكند:
مگر شما او را مىشناسيد؟
و آنان جواب مىدهند:
چگونه او را نشناسيم و حال آنكه خداوند در مورد او از ما پيمان گرفته است و ما هر روز پنج بار، به صورت شيعيان او،
نگاه مىكنيم.
پيامبر مىخواهد به سوى آسمان سوم حركت كند.
چهل نور ديگر بر مَحْمل پيامبر اضافه مىشود.
آرى، مَحْملى با صد و بيست نور مىآيد...
ملائكه چون عظمت اين نور را مىبينند همگى به سجده مىروند و همان كلام فرشتگان آسمان اول و دوم را تكرار
مىكنند كه اين نور چقدر به نور خداى ما شبيه است !
جبرئيل فرياد مىزند:
أشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلا اللّه وَ أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه !
و اين چنين است كه فرشتگان مىفهمند كه حضرت محمدآمده است !
پس همه به او خوشآمد مىگويند:
خوش آمدى اى محمد اى خاتم پيامبران !
و جملگى براو سلام مىكنندو از او در مورد حضرت علىسؤل مىكنند.
پيامبر از آنان مىپرسد:
مگر شما على رامى شناسيد؟
آنان در جواب مىگويند:
چگونه على را نشناسيم در حالى كه ما چون بر گرد «بيت المعمور» طواف مىكنيم نام او و فرزندان و شيعيان او را
مىبينيم كه بر آن خانه نوشته شده است.
آيا مىدانى «بيت المعمور» كجاست؟
بيت المعمور، در آسمان چهارم قرار دارد و كعبه فرشتگان است و درست بالاى كعبه قرار دارد و همواره فرشتگان دور
آن طواف مىكنند.
آيا اسم من و تو هم بر بيت المعمور نوشته شده است؟
آرى، فرشتگان هر سال، دور نام شيعيان، طواف مىكنند !
اى امير مؤمنان، جانم فداى تو باد كه خدا چه مقامى به شيعيانت داده است !
پيامبر به سوى آسمان چهارم بالا مىرود.
چهل نور ديگر بر مَحْمل پيامبر اضافه مىشود.
و پيامبر به اين آسمان وارد مىشود.
تمام فرشتگان جمع مىشوند و گرد پيامبر حلقه زده و سلام مىكنند.
و همه، از حضرت على جويا مىشوند.
آنان به پيامبر خبر مىدهند كه هر روز جمعه، در كنار بيت المعمور، اسم حضرت علىو شيعيان او براى آنان خوانده
مىشود.
پيامبر را نگاه كن !
او با شنيدن اين سخن به سجده شكر مىرود.
آيا تو نمىخواهى سجده شكر كنى !
شكر اينكه نام تو نيز هر روز جمعه، براى اين فرشتگان خوانده مىشود !
پيامبر هنوز در سجده است !
خطاب مىرسد:
اى محمد !
سر خود را بالا بگير و نگاه كن !
و اكنون نگاه پيامبر به بيت المعمور مىافتد.
خانه چهار گوش درست مثل كعبه !
و پيامبر بر گرد آن طواف مىكند.
و دوباره خطاب مىرسد.
اى محمد !
دست خود را به سوى بالا بگير !
و پيامبر دست راست خود را بلند مىكند و از عرش خدا، آبى نازل مىشود و در دست او قرار مىگيرد.
و اكنون پيامبر با اين آب وضو مىگيرد.
گوش كن !
مثل اينكه صداى اذان مىآيد...
آرى، اين جبرئيل است كه اذان مىگويد.
فرشتگان همه، پشت سر رسول خدا صف مىبندند و نماز بر پا مىشود.
بعد از نماز، پيامبر به سير در آسمان چهارم مىپردازد.
آنجا را نگاه كن !
آن فرشته را مىبينى كه بر تختى بزرگ نشسته است !
صد و چهل ميليون فرشته گوش به فرمان اويند !
نمىدانم چه مىشود كه حكمفرمايى اين فرشته در چشم پيامبر بزرگ جلوه مىكند.
جبرئيل چون اين را مىبيند فرياد مىزند:
برخيز !
اينجاست كه اين فرشته به احترام پيامبر بر مىخيزد و مىايستد .
آن طرف را نگاه كن !
يك منبر از نور !
يك نفر بر بالاى آن نشسته است و ديگر فرشتگان چشم به او دوختهاند.
پيامبر از جبرئيل سؤل مىكند كه او چه كسى مىباشد.
جبرئيل پاسخ مىدهد:
اى پيامبر خودت مىتوانى نزديك بروى و او را ببينى !
پيامبر به سوى آن جمع حركت مىكند.
آيا موافقى من و تو هم به آنجا برويم.
پيامبر نزديك مىشود.
اما او چه مىبيند؟
حضرت على را مىبيند كه بالاى منبر نشسته است !
پيامبر خطاب به جبرئيل مىكند:
اى جبرئيل !
برادرم على، زودتر از من به آسمان چهارم آمده است؟
جبرئيل عرضه مىدارد:
اين كه على نيست !
اين فرشتهاى است كه به شكل حضرت على مىباشد !
اى پيامبر، فرشتگان اين آسمان، آرزوى ديدار حضرت على را داشتند و براى همين به خداوند عرضه داشتند:
بار خدايا، چگونه است كه انسانها هر صبح و شام علىرا ببينند و ما از ديدن او محروم باشيم؟
پس خداوند اين فرشته را از نور حضرت على، و به شكل او آفريد !
و هر روز هفتاد هزار فرشته او را زيارت مىكنند.
پيامبر به آسمان پنجم مىرود...
او از آسمان ششم نيز مىگذرد و وارد آسمان هفتم مىشود.
درياهايى از نور را مىبينى كه چگونه چشمها را خيره مىكند.
فرشتهاى از عرش الهى به آسمان هفتم مىآيد.
او براى اولين بار است كه به آسمان هفتم نازل مىشود.
او آمده است تا مؤن پيامبر باشد.
اللّه اكبر اللّه اكبر...
اذان كه تمام مىشود، صفهاى نماز فرشتگان بسته مىشود.
جبرئيل مىگويد:
نماز را آغاز كن كه پشت سر تو آن قدر فرشتگان صف بستهاند كه عدد آنها را فقط خدا مىداند.
پيامبر به او مىفرمايد:
من بر تو هم مقدم شوم؟
جبرئيل پاسخ مىدهد:
خدا پيامبرانش را بر همه فرشتگان برترى داده است و به تو مقامى مخصوص عنايت كرده است.
و نماز به امامت پيامبر برگزار مىگردد.
پيامبر به سير خود در آسمان هفتم ادامه مىدهد.
همه فرشتگان به پيامبر عرضه مىدارند:
اى محمد، حجامت كن و أمّت خويش را به حجامت دستور ده.
من خيلى روى اين موضوع فكر كردم !
مگر فرشتگان در اين حجامت چه خير و بركتى را مىبينند كه در چنين شب مهمى، پيامبر را به آن توصيه مىكنند.
من از جامعه پزشكى مىخواهم كه در اين قسمت، توجّه بيشترى داشته باشند و با تحقيقات خود پرده ازاين راز مهم
بردارند !
اكنون پيامبر مىخواهد به سوى عرش خدا صعود كند...
خداوند دستور مىدهد تا دو نهر براى پيامبر در آسمان هفتم جارى شود.
نهر كوثر و نهر رحمت !
اين دو نهر از ميان درّ و ياقوت مىگذرند و چقدر خوشبو هستند.
پيامبر از نهر كوثر مقدارى مىآشامد، آبى شيرينتر از عسل !
و آنگاه در نهر رحمت، غسل مىكند.
تعداد بازديد: 167

