عکس روز

کتاب بهشت فراموش شده

کتاب بهشت فراموش شده

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - سفر در هفت آسمان

قسمتی از کتاب قصه معراج - نویسنده مهدی خدامیان - فصل 3

سفر در هفت آسمانپيامبر از مكه تا بيت المقدس را با «براق» آمده است اما اكنون كه مى‏خواهد به آسمان‏ها عروج كند خدا مَحْمل و
كجاوه‏اى از نور را براى پيامبرمى‏فرستد تا آن حضرت بر آن سوار شود و سفر خود را ادامه دهد.
اين مَحْمل نورانى را نگاه كن كه به چهل رنگ مختلف مى‏باشد، رنگ‏هاى زرد و قرمز و سفيد و...
آيا زينت‏ها و جواهرات بهشتى را بر روى اين مَحْمل مى‏بينى؟
سفر به سوى آسمان اول آغاز مى‏شود.
چرا همه فرشتگان اين آسمان به سجده افتاده‏اند؟
صداى آنان را مى‏شنوى؟
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
اين نور چقدر به نور خداى ما شباهت دارد !
اين سخن فرشتگان آسمان اول است.
جبرئيل فرياد مى‏زند:
اللّه‏ اكبر، اللّه‏ اكبر !
اينجاست كه همه فرشتگان، سكوت اختيار مى‏كنند...
فرشتگان كه متوجّه شدند حضرت محمد، مهمان آنان شده است، غرق شادى مى‏شوند و گروه گروه نزد پيامبر مى‏آيند و
گرد او حلقه مى‏زنند.
و همه آنها به پيامبر خوش‏آمد مى‏گويند.
آنان مشغول گفتگو با پيامبر مى‏شوند.
من گوش مى‏كنم تا سخن آنها را با پيامبر بشنوم:
سلام ما را به برادرت برسان !
آيا مى‏دانى منظور فرشتگان چيست؟
آرى، آنها در مورد حضرت على سخن مى‏گويند.
پيامبر از فرشتگان سؤل مى‏كند:

مگر شما او را مى‏شناسيد؟
و آنان جواب مى‏دهند:
ما چگونه او را نشناسيم در حالى كه خداوند در مورد شما و او از ما پيمان گرفته است؟
ما چگونه او را نشناسيم در حالى كه ما همواره، بر شما و او صلوات و درود مى‏فرستيم؟
پيامبر به سفر خود در آسمان اول ادامه مى‏دهد.
آن فرشته را نگاه كن !
او چرا اين قدر عصبانى به نظر مى‏رسد؟
همه فرشتگان چون پيامبر را ديدند با روى خوش از پيامبر استقبال كردند اما اين فرشته چرا تبسّم نمى‏كند؟
من كه خيلى ترسيدم، شما چطور؟
جبرئيل به پيامبر مى‏گويد:
ما فرشتگان، همه از اين فرشته مى‏ترسيم.
به راستى او كيست كه همه از او مى‏ترسند؟
خود جبرئيل او را معرفى مى‏كند.
اين فرشته، «مالك» است، نگهبان جهنم !
از آن لحظه‏اى كه خدا او را خلق نموده هرگز خنده نكرده است.
اگر قرار بود او يك بار لبخند بزند حتما به روى پيامبر ما لبخند مى‏زد.
خدا اين فرشته را اين گونه خلق كرده است كه هرگز نمى‏تواند بخندد.
پيامبر بر او سلام مى‏كند.
و او جواب پيامبر را مى‏دهد و به او بشارت مى‏دهد كه او از اهل بهشت است.
پيامبر رو به جبرئيل مى‏كند و مى‏فرمايد:
آيا از او نمى‏خواهى تا جهنم را نشان من بدهد؟
پس جبرئيل به مالك مى‏گويد:
اى مالك !
جهنم را نشان محمد بده.
پس نگهبان جهنم، پرده از جهنم برمى دارد و يك در از درهاى آن را باز مى‏كند.
پس آتش شعله مى‏كشد...
و پيامبر جهنم را مى‏بيند.
خدا رحم كند !
آنان كيستند كه زبان خود را قيچى مى‏كنند؟
اينان سخنورانى هستند كه خود به گفته‏هايشان عمل نمى‏كردند.
آنان كيستند كه با ناخن، صورت خود را مى‏خراشند !

اينان كسانى هستند كه غيبت مردم مى‏كردند.
آن زنان چرا بر گيسوان خويش آويزان شده‏اند؟
اين جزاى آنانى است كه موى خود را نشان نامحرم مى‏دادند.
و پيامبر افراد ديگرى را در حال عذاب مى‏بيند...
اكنون نگهبان جهنم دستور مى‏دهد تا دربِ جهنم بسته شود.
و جبرئيل خطاب به پيامبر مى‏كند و مى‏گويد:
اگر أمّت تو همه محبت حضرت على را داشتند، خدا جهنم را خلق نمى‏كرد.
آيا آن فرشته را مى‏بينى كه لوحى از نور به دست دارد؟
روى آن لوح، اسم‏هاى زيادى نوشته شده است.
چرا او يك لحظه هم، نگاه خويش را از اين لوح بر نمى‏دارد؟
به راستى او كيست كه چنين دقيق به وظيفه خود مشغول است؟
جبرئيل او را معرفى مى‏كند.
اين فرشته كه مى‏بينى عزرائيل است !
و پيامبر نزديك او مى‏رود.
عزرائيل به پيامبر خوش‏آمد گفته و عرضه مى‏دارد:
من تمام خير را در أمّت تو مى‏بينم !
و اينجاست كه پيامبر شكر خدا را مى‏نمايد.
آنگاه پيامبر از چگونگى كار او مى‏پرسد.
او مى‏گويد:
از آن روزى كه خدا مرا مسئول قبض روح انسان‏ها قرار داده است، همه دنيا پيش من مانند سكه‏اى است كه در دست
گرفته باشى و هر طور كه بخواهى آن را مى‏چرخانى !
هيچ خانه‏اى نيست مگر اينكه من هر روز، پنج بار، به آن سر مى‏زنم !
و اگر عده‏اى بر مرده‏اى گريه كنند من در ميان آنها حاضر مى‏شوم و به آنان مى‏گويم:
«گريه نكنيد، كه من به سوى شما باز مى‏گردم».
پيامبر در آسمان اول به سفر خود ادامه مى‏دهد...
اكنون پيامبر به فرشتگانى برخورد مى‏كند كه از ترس خدا اشك مى‏ريزند.
آنان چنان در حال عبادت هستند كه هرگز به بالا نگاه نمى‏كنند و با كسى سخن نمى‏گويند.
پيامبر به آنان سلام مى‏كند.
آنان در حالى كه مشغول عبادتند با اشاره، جواب سلام پيامبر را مى‏دهند.
جبرئيل به آنان رو مى‏كند و مى‏گويد:
اين محمد پيامبر رحمت است، آيا با او سخن نمى‏گوييد؟

آنان چون صداى جبرئيل را مى‏شنوند مى‏فهمند كه مهمانى بس عزيز دارند.
پس سرهاى خود را بالا مى‏گيرند و با پيامبر سخن مى‏گويند و او و امّت او را به همه خوبى‏ها بشارت مى‏دهند.
آنجا را نگاه كن !
اين پيرمرد كيست كه بر روى صندلى خود نشسته است؟
دقت كن، چون به سمت راست خود نگاه مى‏كند، خنده بر لب‏هاى او مى‏نشيند !
و چون به سمت چپ خويش نگاه مى‏كند اشك در چشمانش حلقه مى‏زند !
به راستى او كيست؟
همين سؤل را پيامبر از جبرئيل مى‏كند.
و جبرئيل جواب مى‏دهد:
اين حضرت آدم است، كه چون سعادت يكى از فرزندان خويش را مى‏بيند شاد مى‏شود و مى‏خندد.
و چون گمراهى يكى از آنان را مشاهده مى‏كند غمگين مى‏شود و گريه مى‏كند.
درهاى آسمان دوم باز شده است...
خداوند چهل نور ديگر به مَحْمل پيامبر مى‏افزايد.
در آسمان دوم هم چون فرشتگان، اين محمل نورانى را مى‏بينند به سجده مى‏روند و مى‏گويند:
اين نور چقدر به نور خداى ما شبيه است.
و جبرئيل فرياد مى‏زند:
أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ الا اللّه‏، أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ الاّ اللّه‏.
فرشتگان چون صداى جبرئيل را مى‏شنوند او را مى‏شناسند و به او مى‏گويند:
همراه تو چه كسى است؟
و جبرئيل به آنان خبر مى‏دهد كه پيامبر آخر الزمان به آسمان آنها آمده است.
پس فرشتگان به سوى پيامبر مى‏شتابند و عرض سلام و ادب مى‏كنند و از او مى‏خواهند تا سلام آنها را به حضرت على
برساند.
پيامبر سؤل مى‏كند:
مگر شما او را مى‏شناسيد؟
و آنان جواب مى‏دهند:
چگونه او را نشناسيم و حال آنكه خداوند در مورد او از ما پيمان گرفته است و ما هر روز پنج بار، به صورت شيعيان او،
نگاه مى‏كنيم.
پيامبر مى‏خواهد به سوى آسمان سوم حركت كند.
چهل نور ديگر بر مَحْمل پيامبر اضافه مى‏شود.
آرى، مَحْملى با صد و بيست نور مى‏آيد...
ملائكه چون عظمت اين نور را مى‏بينند همگى به سجده مى‏روند و همان كلام فرشتگان آسمان اول و دوم را تكرار
مى‏كنند كه اين نور چقدر به نور خداى ما شبيه است !
جبرئيل فرياد مى‏زند:
أشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلا اللّه‏ وَ أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه‏ !
و اين چنين است كه فرشتگان مى‏فهمند كه حضرت محمدآمده است !
پس همه به او خوش‏آمد مى‏گويند:
خوش آمدى اى محمد اى خاتم پيامبران !
و جملگى براو سلام مى‏كنندو از او در مورد حضرت علىسؤل مى‏كنند.
پيامبر از آنان مى‏پرسد:
مگر شما على رامى شناسيد؟
آنان در جواب مى‏گويند:
چگونه على را نشناسيم در حالى كه ما چون بر گرد «بيت المعمور» طواف مى‏كنيم نام او و فرزندان و شيعيان او را
مى‏بينيم كه بر آن خانه نوشته شده است.
آيا مى‏دانى «بيت المعمور» كجاست؟
بيت المعمور، در آسمان چهارم قرار دارد و كعبه فرشتگان است و درست بالاى كعبه قرار دارد و همواره فرشتگان دور
آن طواف مى‏كنند.
آيا اسم من و تو هم بر بيت المعمور نوشته شده است؟
آرى، فرشتگان هر سال، دور نام شيعيان، طواف مى‏كنند !
اى امير مؤمنان، جانم فداى تو باد كه خدا چه مقامى به شيعيانت داده است !
پيامبر به سوى آسمان چهارم بالا مى‏رود.
چهل نور ديگر بر مَحْمل پيامبر اضافه مى‏شود.
و پيامبر به اين آسمان وارد مى‏شود.
تمام فرشتگان جمع مى‏شوند و گرد پيامبر حلقه زده و سلام مى‏كنند.
و همه، از حضرت على جويا مى‏شوند.
آنان به پيامبر خبر مى‏دهند كه هر روز جمعه، در كنار بيت المعمور، اسم حضرت علىو شيعيان او براى آنان خوانده
مى‏شود.
پيامبر را نگاه كن !
او با شنيدن اين سخن به سجده شكر مى‏رود.
آيا تو نمى‏خواهى سجده شكر كنى !
شكر اينكه نام تو نيز هر روز جمعه، براى اين فرشتگان خوانده مى‏شود !
پيامبر هنوز در سجده است !
خطاب مى‏رسد:

اى محمد !
سر خود را بالا بگير و نگاه كن !
و اكنون نگاه پيامبر به بيت المعمور مى‏افتد.
خانه چهار گوش درست مثل كعبه !
و پيامبر بر گرد آن طواف مى‏كند.
و دوباره خطاب مى‏رسد.
اى محمد !
دست خود را به سوى بالا بگير !
و پيامبر دست راست خود را بلند مى‏كند و از عرش خدا، آبى نازل مى‏شود و در دست او قرار مى‏گيرد.
و اكنون پيامبر با اين آب وضو مى‏گيرد.
گوش كن !
مثل اينكه صداى اذان مى‏آيد...
آرى، اين جبرئيل است كه اذان مى‏گويد.
فرشتگان همه، پشت سر رسول خدا صف مى‏بندند و نماز بر پا مى‏شود.
بعد از نماز، پيامبر به سير در آسمان چهارم مى‏پردازد.
آنجا را نگاه كن !
آن فرشته را مى‏بينى كه بر تختى بزرگ نشسته است !
صد و چهل ميليون فرشته گوش به فرمان اويند !
نمى‏دانم چه مى‏شود كه حكمفرمايى اين فرشته در چشم پيامبر بزرگ جلوه مى‏كند.
جبرئيل چون اين را مى‏بيند فرياد مى‏زند:
برخيز !
اينجاست كه اين فرشته به احترام پيامبر بر مى‏خيزد و مى‏ايستد .
آن طرف را نگاه كن !
يك منبر از نور !
يك نفر بر بالاى آن نشسته است و ديگر فرشتگان چشم به او دوخته‏اند.
پيامبر از جبرئيل سؤل مى‏كند كه او چه كسى مى‏باشد.
جبرئيل پاسخ مى‏دهد:
اى پيامبر خودت مى‏توانى نزديك بروى و او را ببينى !
پيامبر به سوى آن جمع حركت مى‏كند.
آيا موافقى من و تو هم به آنجا برويم.
پيامبر نزديك مى‏شود.

اما او چه مى‏بيند؟
حضرت على را مى‏بيند كه بالاى منبر نشسته است !
پيامبر خطاب به جبرئيل مى‏كند:
اى جبرئيل !
برادرم على، زودتر از من به آسمان چهارم آمده است؟
جبرئيل عرضه مى‏دارد:
اين كه على نيست !
اين فرشته‏اى است كه به شكل حضرت على مى‏باشد !
اى پيامبر، فرشتگان اين آسمان، آرزوى ديدار حضرت على را داشتند و براى همين به خداوند عرضه داشتند:
بار خدايا، چگونه است كه انسان‏ها هر صبح و شام علىرا ببينند و ما از ديدن او محروم باشيم؟
پس خداوند اين فرشته را از نور حضرت على، و به شكل او آفريد !
و هر روز هفتاد هزار فرشته او را زيارت مى‏كنند.
پيامبر به آسمان پنجم مى‏رود...
او از آسمان ششم نيز مى‏گذرد و وارد آسمان هفتم مى‏شود.
درياهايى از نور را مى‏بينى كه چگونه چشمها را خيره مى‏كند.
فرشته‏اى از عرش الهى به آسمان هفتم مى‏آيد.
او براى اولين بار است كه به آسمان هفتم نازل مى‏شود.
او آمده است تا مؤن پيامبر باشد.
اللّه‏ اكبر اللّه‏ اكبر...
اذان كه تمام مى‏شود، صف‏هاى نماز فرشتگان بسته مى‏شود.
جبرئيل مى‏گويد:
نماز را آغاز كن كه پشت سر تو آن قدر فرشتگان صف بسته‏اند كه عدد آنها را فقط خدا مى‏داند.
پيامبر به او مى‏فرمايد:
من بر تو هم مقدم شوم؟
جبرئيل پاسخ مى‏دهد:
خدا پيامبرانش را بر همه فرشتگان برترى داده است و به تو مقامى مخصوص عنايت كرده است.
و نماز به امامت پيامبر برگزار مى‏گردد.
پيامبر به سير خود در آسمان هفتم ادامه مى‏دهد.
همه فرشتگان به پيامبر عرضه مى‏دارند:
اى محمد، حجامت كن و أمّت خويش را به حجامت دستور ده.
من خيلى روى اين موضوع فكر كردم !

مگر فرشتگان در اين حجامت چه خير و بركتى را مى‏بينند كه در چنين شب مهمى، پيامبر را به آن توصيه مى‏كنند.
من از جامعه پزشكى مى‏خواهم كه در اين قسمت، توجّه بيشترى داشته باشند و با تحقيقات خود پرده ازاين راز مهم
بردارند !
اكنون پيامبر مى‏خواهد به سوى عرش خدا صعود كند...
خداوند دستور مى‏دهد تا دو نهر براى پيامبر در آسمان هفتم جارى شود.
نهر كوثر و نهر رحمت !
اين دو نهر از ميان درّ و ياقوت مى‏گذرند و چقدر خوشبو هستند.
پيامبر از نهر كوثر مقدارى مى‏آشامد، آبى شيرين‏تر از عسل !
و آنگاه در نهر رحمت، غسل مى‏كند.

تعداد بازديد: 167