عکس روز

کتاب بهشت فراموش شده

کتاب بهشت فراموش شده

ورود به سایت

نام کاربری:
کلمه عبور:

عضویت در وب سایت

یادداشت ها - در ساحت قدس الهى

قسمتی از کتاب قصه معراج - فصل 7

در ساحت قدس الهىپيامبر از حجاب‏ها عبور مى‏كند و به ساحت قدس الهى مى‏رسد.
شما فكر مى‏كنيد اول كلامى كه خدا با حبيب خود مى‏گويد چه مى‏باشد؟
لحظه وصال فرا رسيده است و خدا با محبوب خويش خلوت كرده است !
گوش كن !
خداوند پيامبر را خطاب مى‏كند:
اى احمد !
آيا خداوند است كه پيامبر را صدا مى‏زند؟
اين صدا كه صداى على است ! !
اينجا حريم قدس الهى است و پيامبر هفت آسمان و عرش و ملكوت و هفتاد هزار حجاب را پشت سر گذاشته است.
پس چرا صداى على مى‏آيد !
پيامبر عرضه مى‏دارد:
بار خدايا !
تو با من سخن مى‏گويى يا اين على است كه با من سخن مى‏گويد؟
خطاب مى‏رسد:
من خداى تو هستم
من مثل و مانندى ندارم.
من تو را از نورِ خودم خلق كردم و على را از نور تو !
و اكنون كه به حضور من آمده‏اى به قلب تو نظر كردم و ديدم كه هيچ كس را به اندازه على، دوست ندارى !
براى همين با صدايى همچون صداى على با تو سخن مى‏گويم تا قلب تو آرام گيرد.
اما اكنون خدا مى‏خواهد اولين فرمان ملكوتى خود را به حبيب خود بدهد !
اى محمد !

اكنون به زمين نگاه كن !
چرا خدا چنين فرمانى مى‏دهد !
پيامبر، از زمين به اينجا آمده است !
مگر در زمين چه خبر است؟
و پيامبر نگاه مى‏كند !
بين پيامبر و زمين، هزاران هزار پرده و حجاب است.
همه اين پرده‏ها كنار مى‏رود !
درهاى هفت آسمان باز مى‏شود.
و پيامبر چه مى‏بيند؟
على را مى‏بيند كه نگاه خويش به سوى آسمان دارد !
خدايا من چگونه بنويسم؟
چه بگويم؟
در اين كار چه رازى نهفته است؟
آيا حضرت على، دلش براى پيامبر تنگ شده است؟
آيا خدا مى‏خواهد پيامبر خويش را خوشحال كند؟
شايد خدا مى‏داند كه هيچ چيز مثل ديدار حضرت على، پيامبر را خوشحال نمى‏كند براى همين مى‏خواهد دل حبيب
خود را اين گونه شاد كند.
آيا موافقى سخن خود رسول خدا را برايت نقل كنم:
و على را ديدم كه سرش را به سوى من بالا گرفته است !
پس با او سخن گفتم و او هم با من سخن گفت !
نمى‏دانم ميان پيامبر و حضرت على، چه سخنانى رد و بدل شد.
و چون سخن آن دو تمام مى‏شود، خداوند، پيامبر را خطاب قرار مى‏دهد:
اى محمد !
من على را جانشين تو قرار دادم !
همين الآن اين مطلب را به على بگو زيرا كه او اكنون سخن تو را مى‏شنود.
پس پيامبر اين تصميم خداوند را به حضرت على اعلام مى‏كند.
و آنگاه خداوند به همه فرشتگان دستور مى‏دهد به حضرت علىسلام كنند و به او تبريك بگويند.
و اينك بين خدا و حبيبش سخنانى رد و بدل مى‏شود:
ـ اى محمد، چه كسى از بندگان مرا بيشتر دوست دارى؟
ـ بار خدايا، تو خود بر قلب من آگاهى دارى.

ـ آرى، من مى‏دانم، ولى اكنون مى‏خواهم كه از زبان تو بشنوم !
ـ پسر عمويم على را بيش از همه دوست دارم.
و اينجاست كه خداوند پيامبر را به دوست داشتن حضرت علىامر مى‏كند و به او خطاب مى‏كند:
آنانى كه على را دوست دارند دوست بدار.
و اكنون خداوند وعده شفاعت شيعيان حضرت على را به پيامبرمى‏دهد.
اينجاست كه پيامبر به سجده مى‏رود !
نمى‏دانم چقدر وقت در سجده شكر باقى مى‏ماند.
و بار ديگر خطاب مى‏رسد:
اى محمد !
من علىّ أعلى هستم، من بودم كه نام خويش را براى برادر تو برگزه‏ام و او را على نام نهاده‏ام.
اگر بنده‏اى از بندگان من، به مقدار بسيار زياد، عبادت مرا بكند اما ولايت على را قبول نكند، او را به جهنم مى‏افكنم.
هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس معصيت او كند معصيت مرا كرده است.
على صاحب پرچم حمد در روز قيامت است !
على صاحب حوض كوثر است !
اوست كه مؤنان را از آب گواراى آن سيراب مى‏سازد !
من با خود عهد كرده‏ام كه دشمنان على، از آن آب، نياشامند.
و بار ديگر خطاب مى‏رسد:
اى محمد !
تو بنده من هستى و من خداى تو !
پس مرا عبادت كن و به من توكل نما !
تو نور من در ميان بندگانم هستى !
من كرامت خويش را براى أوصياى تو قرار دادم.
پيامبر عرضه مى‏دارد:
أوصياى من، چه كسانى هستند؟
خطاب مى‏رسد:
أسامى آنان بر ساق عرش نوشته شده است.
پس پيامبر به ساق عرش نگاه مى‏كند و نام دوازده امام را مى‏يابد،اول آنها على و آخر آنها مهدى.
اكنون خطاب مى‏رسد:
اينان حجت‏هاى من بر مردم هستند !
من دين خود را به وسيله آنان ظاهر مى‏كنم

و زمين را به وسيله آخرين آنها پاك مى‏گردانم.
و شرق و غرب زمين را به زير فرمان او در مى‏آورم.
اى محمد !
تو همچون تنه درختى هستى كه على، ريشه آن و فاطمه، برگ است و حسن و حسين، ميوه‏هاى آن مى‏باشند.
و اكنون خدا براى امت پيامبر، نماز واجب مى‏كند تا به وسيله آن به قرب خدا برسند.
پس خطاب مى‏رسد:
من براى أّت‏هاى پيامبران ديگر، پنجاه ركعت نماز، واجب كرده بودم.
اما اكنون به أمّت تو تخفيف مى‏دهم.
براى آنان نمازهاى پنج‏گانه قرار مى‏دهم ولى اين نمازها، ثواب پنجاه ركعت نماز را دارد.
و تمام زمين را براى أمّت تو، محل عبادت قرار مى‏دهم.
و سخن‏هاى محرمانه ديگرى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شد كه خداوند پيامبر خود را امر به مخفى نمودن آن نمود.
و براى همين آن گفتگوها به رازى ميان خدا و رسولش تبديل شد و هيچ كس از آن خبر ندارد.
همفسر خوبِ من، آيا مى‏خواهى بدانى خدا، چقدر مولاى تو را دوست دارد؟
خداوند خطاب به پيامبر خود كرد و فرمود:
سلام مرا به علىّ برسان.
و آخرين سخن خدا اين بود:
يا ابا القاسم !
خوش آمدى !
خوشا به حال تو و پيروان تو.

تعداد بازديد: 60