یادداشت ها - در ساحت قدس الهى
پيامبر از حجابها عبور مىكند و به ساحت قدس الهى مىرسد.
شما فكر مىكنيد اول كلامى كه خدا با حبيب خود مىگويد چه مىباشد؟
لحظه وصال فرا رسيده است و خدا با محبوب خويش خلوت كرده است !
گوش كن !
خداوند پيامبر را خطاب مىكند:
اى احمد !
آيا خداوند است كه پيامبر را صدا مىزند؟
اين صدا كه صداى على است ! !
اينجا حريم قدس الهى است و پيامبر هفت آسمان و عرش و ملكوت و هفتاد هزار حجاب را پشت سر گذاشته است.
پس چرا صداى على مىآيد !
پيامبر عرضه مىدارد:
بار خدايا !
تو با من سخن مىگويى يا اين على است كه با من سخن مىگويد؟
خطاب مىرسد:
من خداى تو هستم
من مثل و مانندى ندارم.
من تو را از نورِ خودم خلق كردم و على را از نور تو !
و اكنون كه به حضور من آمدهاى به قلب تو نظر كردم و ديدم كه هيچ كس را به اندازه على، دوست ندارى !
براى همين با صدايى همچون صداى على با تو سخن مىگويم تا قلب تو آرام گيرد.
اما اكنون خدا مىخواهد اولين فرمان ملكوتى خود را به حبيب خود بدهد !
اى محمد !
اكنون به زمين نگاه كن !
چرا خدا چنين فرمانى مىدهد !
پيامبر، از زمين به اينجا آمده است !
مگر در زمين چه خبر است؟
و پيامبر نگاه مىكند !
بين پيامبر و زمين، هزاران هزار پرده و حجاب است.
همه اين پردهها كنار مىرود !
درهاى هفت آسمان باز مىشود.
و پيامبر چه مىبيند؟
على را مىبيند كه نگاه خويش به سوى آسمان دارد !
خدايا من چگونه بنويسم؟
چه بگويم؟
در اين كار چه رازى نهفته است؟
آيا حضرت على، دلش براى پيامبر تنگ شده است؟
آيا خدا مىخواهد پيامبر خويش را خوشحال كند؟
شايد خدا مىداند كه هيچ چيز مثل ديدار حضرت على، پيامبر را خوشحال نمىكند براى همين مىخواهد دل حبيب
خود را اين گونه شاد كند.
آيا موافقى سخن خود رسول خدا را برايت نقل كنم:
و على را ديدم كه سرش را به سوى من بالا گرفته است !
پس با او سخن گفتم و او هم با من سخن گفت !
نمىدانم ميان پيامبر و حضرت على، چه سخنانى رد و بدل شد.
و چون سخن آن دو تمام مىشود، خداوند، پيامبر را خطاب قرار مىدهد:
اى محمد !
من على را جانشين تو قرار دادم !
همين الآن اين مطلب را به على بگو زيرا كه او اكنون سخن تو را مىشنود.
پس پيامبر اين تصميم خداوند را به حضرت على اعلام مىكند.
و آنگاه خداوند به همه فرشتگان دستور مىدهد به حضرت علىسلام كنند و به او تبريك بگويند.
و اينك بين خدا و حبيبش سخنانى رد و بدل مىشود:
ـ اى محمد، چه كسى از بندگان مرا بيشتر دوست دارى؟
ـ بار خدايا، تو خود بر قلب من آگاهى دارى.
ـ آرى، من مىدانم، ولى اكنون مىخواهم كه از زبان تو بشنوم !
ـ پسر عمويم على را بيش از همه دوست دارم.
و اينجاست كه خداوند پيامبر را به دوست داشتن حضرت علىامر مىكند و به او خطاب مىكند:
آنانى كه على را دوست دارند دوست بدار.
و اكنون خداوند وعده شفاعت شيعيان حضرت على را به پيامبرمىدهد.
اينجاست كه پيامبر به سجده مىرود !
نمىدانم چقدر وقت در سجده شكر باقى مىماند.
و بار ديگر خطاب مىرسد:
اى محمد !
من علىّ أعلى هستم، من بودم كه نام خويش را براى برادر تو برگزهام و او را على نام نهادهام.
اگر بندهاى از بندگان من، به مقدار بسيار زياد، عبادت مرا بكند اما ولايت على را قبول نكند، او را به جهنم مىافكنم.
هر كس او را اطاعت كند مرا اطاعت كرده و هر كس معصيت او كند معصيت مرا كرده است.
على صاحب پرچم حمد در روز قيامت است !
على صاحب حوض كوثر است !
اوست كه مؤنان را از آب گواراى آن سيراب مىسازد !
من با خود عهد كردهام كه دشمنان على، از آن آب، نياشامند.
و بار ديگر خطاب مىرسد:
اى محمد !
تو بنده من هستى و من خداى تو !
پس مرا عبادت كن و به من توكل نما !
تو نور من در ميان بندگانم هستى !
من كرامت خويش را براى أوصياى تو قرار دادم.
پيامبر عرضه مىدارد:
أوصياى من، چه كسانى هستند؟
خطاب مىرسد:
أسامى آنان بر ساق عرش نوشته شده است.
پس پيامبر به ساق عرش نگاه مىكند و نام دوازده امام را مىيابد،اول آنها على و آخر آنها مهدى.
اكنون خطاب مىرسد:
اينان حجتهاى من بر مردم هستند !
من دين خود را به وسيله آنان ظاهر مىكنم
و زمين را به وسيله آخرين آنها پاك مىگردانم.
و شرق و غرب زمين را به زير فرمان او در مىآورم.
اى محمد !
تو همچون تنه درختى هستى كه على، ريشه آن و فاطمه، برگ است و حسن و حسين، ميوههاى آن مىباشند.
و اكنون خدا براى امت پيامبر، نماز واجب مىكند تا به وسيله آن به قرب خدا برسند.
پس خطاب مىرسد:
من براى أّتهاى پيامبران ديگر، پنجاه ركعت نماز، واجب كرده بودم.
اما اكنون به أمّت تو تخفيف مىدهم.
براى آنان نمازهاى پنجگانه قرار مىدهم ولى اين نمازها، ثواب پنجاه ركعت نماز را دارد.
و تمام زمين را براى أمّت تو، محل عبادت قرار مىدهم.
و سخنهاى محرمانه ديگرى ميان خدا و پيامبر رد و بدل شد كه خداوند پيامبر خود را امر به مخفى نمودن آن نمود.
و براى همين آن گفتگوها به رازى ميان خدا و رسولش تبديل شد و هيچ كس از آن خبر ندارد.
همفسر خوبِ من، آيا مىخواهى بدانى خدا، چقدر مولاى تو را دوست دارد؟
خداوند خطاب به پيامبر خود كرد و فرمود:
سلام مرا به علىّ برسان.
و آخرين سخن خدا اين بود:
يا ابا القاسم !
خوش آمدى !
خوشا به حال تو و پيروان تو.
تعداد بازديد: 60

