یادداشت ها - پايان سفر آسمانى

اكنون لحظه بازگشت است !
پيامبر بايد هفتاد هزار حجاب را پشت سر بگذارد تا دوباره به جبرئيل برسد.
اما پيامبر از هر حجاب كه مىگذرد صدايى را مىشنود:
اى محمد !
على را دوست داشته باش !
همسفرِ خوب من، اكنون ديگر مىدانى كه چرا پيامبر ما، اين قدر به حضرت علىعشق و علاقه مىورزيد، زيرا در شب
معراج، خداوند هفتاد هزار بار به او توصيه كرده است كه محبّت علىبه دل داشته باش.
عزيزم، مىدانم كه اشكِ شوق در چشمت حلقه زده است، همانطور كه وقتى من اين سطرها را برايت مىنوشتم اشكم
جارى شد.
وقتى كه انسان اين مطالب را مىخواند تازه مىفهمد كه عشق چه مولاى عزيزى را به دل دارد !
جبرئيل در انتظار پيامبر است.
و پيامبر از آخرين حجاب هم بيرون مىآيد.
جبرئيل خطاب مىكند:
دوست من، خوش آمدى،
بگو بدانم ميان شما و خدا چه گذشت؟
پس پيامبر مقدارى از آنچه گذشته بود را براى جبرئيل مىگويد.
جبرئيل از آخرين سخن خدا سؤل مىكند.
و پيامبر فرمود كه آخرين سخن خدا اين بود: «اى ابا القاسم، خوش آمدى، خوشا به حال تو و پيروان تو».
و جبرئيل عرضه داشت:
خدا تو را «ابا القاسم» خطاب كرد چرا كه تو روز قيامت، رحمت را بين بندگان تقسيم مىكنى.
آرى ! قاسم يعنى تقسيم كننده !
ابا القاسم، كسى است كه روز قيامت، مهربانى خدا را ميان بندگان تقسيم مىكند !
و جبرئيل افزود:
گوارايت باد اى دوست من !
به خدا قسم آنچه خدا به شما عنايت كرد به هيچ كسى قبل از تو نداده است.
و اكنون جبرئيل و پيامبر با هم به سوى «سدره منتهى »مىروند.
آنجا چه خبر است؟
فرشتگان ايستادهاند و همه به پيامبر تبريك مىگويند.
تبريك به پيامبر به خاطر اينكه جانشين او معيّن شده است و خداوند او و علىرا مورد كرامت خود قرار داده است.
و پيامبر آسمانها را يكى بعد از ديگرى پشت سر مىگذارد و به سوى زمين مىآيد.
به هر آسمانى كه مىرسد اهل آن آسمان مىگويند:
وقتى به زمين باز گشتى سلام ما را به على و شيعيان او برسان.
و تو كه اين كتاب را تا به اينجا خواندى، بدان اين كتاب، وسيلهاى شد تا آن سلام اهل آسمانها، امروز به تو برسد، چرا كه
در اين كتاب، سخنان رسول خدا را شنيدى و خواندى.
پيامبر ديگر به نزديكىهاى شهر مكه رسيده است.
ديگر چيزى تا اذان صبح نمانده است.
پيامبر مىخواهد از جبرئيل، خداحافظى كند.
آيا پيامبر از جبرئيل تشكر مىكند؟
پيامبر به او مىفرمايد:
آيا كارى دارى كه من آن را انجام دهم !
خوب دقت كن، جبرئيل در اين سفر دور و دراز، همراه پيامبر بوده است و اكنون مىخواهد مزد خود را از پيامبر بگيرد.
به نظر شما او چه مزدى از پيامبر مىگيرد؟
جبرئيل مىگويد:
حاجت من اين است كه سلام مرا به خديجه برسانى.
عجب، سلام به حضرت خديجه اين قدر ارزش دارد !
خوبِ من، يادت باشد وقتى كه به مكه سفر كردى به قبرستان «ابو طالب» برو و به خديجه كبرىسلام بنما (چرا كه قبر آن
بانوى بزرگ اسلام آنجاست).
جبرئيل به آسمان بر مىگردد.
و چون پيامبر با حضرت على روبرو مىشود به او مىفرمايد:
على جان، آيا تو را بشارت بدهم؟
حضرت موسى و عيسى و همه انبياء الهى، در مورد تو سخن مىگفتند و توصيه تو را به من مىكردند !
و اينجاست كه حضرت على اشك شوق مىريزد و چنين مىگويد :
حمد خدائى را كه مرا فراموش نكرد !
نگاه به دست پيامبر كن !
دو «صحيفه» مىبينى !
آرى، دو ليست كه پيامبر از آسمان آورده است.
اينها سوغاتىِ شب معراج است كه خدا به پيامبر داده است.
بر روى يكى از آنها نام اهل بهشت نوشته شده است و بر روى ديگرى نام اهل جهنم.
پيامبر آنها را به حضرت على مىدهد...
آرى، به راستى كه حضرت على قسيم النار و الجنة، تقسيم كننده بهشت و جهنم مىباشد.
اكنون، حكايت معراج پيامبر را به پايان مىبريم.
بار خدايا !
از اين كه محبّت حضرت على را در قلب ما قرار دادى از تو ممنونيم.
از اين كه چون فضائل آن حضرت را مىشنويم، غرق شادى مىشويم، تو را سپاس مىگوييم.
خودت در شب معراج به پيامبرت فرمودى كه دوستان على را دوست دارى !
تو خود شاهدى كه ما محبت به مولايمان را با هيچ چيز عوض نمىكنيم.
تو به ما سرمايهاى ارزانى داشتهاى كه ارزش آن را از تمام دنيا بيشتر مىدانيم.
كارى كن كه لحظه مرگ، چشم ما به جمال آن مولاى مهربان روشن شود و آن وقت است كه مرگ برايمان از عسل
شيرينتر است !
«پايان»
تعداد بازديد: 51

