حالا ديگر آفتاب بالا آمده است، مردم مكّه متوجّه مىشوند كه در مسجد الحرام خبرهايى است.
آنها از يكديگر سؤال مىكنند: اين كيست كه در كنار كعبه ايستاده است و گروهى گرد او را گرفتهاند؟
در اين ميان صدايى در همه جا طنين انداز مىشود.
گوش كن !
اين صداى جبرئيل است: «اى مردم! اين مهدى آل محمّد است، از او پيروى كنيد».
همه مردم دنيا اين صدا را مىشنوند.
عجيب اين است كه هر كسى اين ندا را به زبان خودش مىشنود، اگر عربزبان است به زبان عربى مىشنود، اگر فارسزبان است به زبان فارسى.
وقتى مردم اين ندا را شنيدند با يكديگر در مورد ظهور سخن مىگويند و مىفهمند كه وعده خدا فرا رسيده است.
مردم مكّه با شنيدن اين ندا به سوى مسجد الحرام هجوم مىآورند تا ببينند چه خبر شده است.
آنان مىبينند كه امام با يارانش جمع شده اند.
اكنون امام مىخواهد با مردم سخن بگويد به نظر شما اوّلين سخن امام با مردم چيست؟
امام به كنار كعبه مىرود و به خانه خدا تكيه مىزند و چنين مىگويد: «اى مردم ! من مهدى، فرزند پيامبر هستم. هر كس مىخواهد آدم و ابراهيم و موسى و عيسى و محمّدعليهم السلام را ببيند، مرا ببيند ! اى مردم من شما را به يارى مىطلبم. چه كسى مرا يارى مىكند؟».
و اكنون يك امتحان بزرگ الهى در پيش روى مردم مكّه است؛ زيرا با اينكه امام بيش از هزار سال عمر دارد؛ امّا به شكل يك جوان ظهور كرده است.
مردم مكّه در شك و ترديد هستند، گروهى از آنها باور نمىكنند كه اين جوان، همان مهدىعليه السلام باشد.
آنها دسيسه مىكنند و تصميم مىگيرند تا امام را به قتل برسانند؛ ولى فراموش كردهاند كه امام چه ياران باوفايى دارد، يارانى كه عهد بستهاند تا آخرين نفس از امام دفاع كنند.
وقتى مردم مكّه مىبينند كه ياران امام آماده دفاع هستند پشيمان مىشوند و مسجد الحرام را ترك مىكنند.
تاریخ ارسال: 1390/3/1
تعداد بازدید: 123