امشب، شب چهاردهم «مُحرّم» است و آسمان شهر مكه مهتابى است.
چهار شب از ظهور امام زمان مىگذرد و در شهر مكّه آرامش برقرار است، البته همچنان بيرون شهر سپاه سفيانى مستقر شده و شهر را در محاصره دارند.
سپاه سفيانى هراس دارد كه وارد شهر شود و با لشكر امام بجنگد.
آنها منتظرند تا نيروى كمكى از مدينه برسد تا بتوانند به جنگ امام بروند.
امشب، سيصد هزار نفر از سربازان سفيانى از مدينه به سوى مكّه حركت مىكنند.
سفيانى به آنان دستور داده تا شهر مكّه را تصرّف و كعبه را خراب كنند و امام را به قتل برسانند. اين نقشه شوم سفيانى است.
به راستى، امام زمان كه فقط سيصد و سيزده سرباز دارد، چگونه مىخواهد در مقابل لشكرى با بيش از سيصد هزار سرباز مقابله كند؟
من مىدانم كه خدا هرگز ولىّ خود را تنها نمىگذارد.
سپاه سفيانى از مدينه به سمت مكّه حركت مىكند و بعد از اينكه از مدينه خارج شد در سرزمين «بَيْدا» مستقر مىشود.
مىدانيد «بَيْدا» كجا است؟
حدود پانزده كيلومتر در جاده «مدينه» به سوى «مكّه» كه پيش بروى به سرزمين «بَيْدا» مىرسى.
پاسى از شب مىگذرد...
آن مرد كيست كه سراسيمه به اين سمت مىآيد؟
نگاه كن ! ظاهرش نشان مىدهد كه اهل مكّه نيست. او از راهى دور آمده است.
آن مرد سراغ امام را مىگيرد، گويا كار مهمّى با آن حضرت دارد.
ياران امام، آن مرد را خدمت امام مىآورند.
آن مرد مىگويد: «اى سرورم ! من مأموريّت دارم تا به شما مژده بزرگى بدهم، يكى از فرشتگان الهى به من فرمان داد تا پيش شما بيايم».
من كه از ماجرا خبر ندارم، از شنيدن اين سخن تعجّب مىكنم. چگونه است كه اين مرد ادّعا مىكند فرشتگان را ديده است؟
امام كه به همه چيز آگاهى دارد، مىگويد: «حكايت خود و برادرت را تعريف كن ».
آن مرد رو به امام مىكند و چنين مىگويد:
من آمدهام تا بشارت دهم كه سپاه سفيانى نابود شد. من و برادرم از سربازان سفيانى بوديم و به دستور سفيانى براى تصرّف مكّه حركت كرديم.
وقتى به سرزمين بَيْدا رسيديم، هوا تاريك شده بود، براى همين، در آن صحرا منزل كرديم.
ناگهان فريادى بلند در آن بيابان پيچيد: «اى صحراى بَيْدا ! اين قوم ستمگر را در خود فرو ببر».
من با چشم خود ديدم كه زمين شكافته شد و تمام سپاه را در خود فرو برد. فقط من و برادرم باقى مانديم و هيچ اثرى از آن سپاه بزرگ باقى نماند. من وبرادرم مات و مبهوت مانده بوديم.
ناگهان فرشتهاى را ديدم كه برادرم را صدا زد و گفت: «اكنون به سوى سفيانى برو و به او خبر ده كه سپاهش در دل زمين فرو رفت».
بعد رو به من كرد و گفت: «به مكّه برو و امام زمان را به نابودى دشمنانش بشارت ده و توبه كن».
حالا ديگر خيلى چيزها براى من روشن شده است.
آرى خداوند به وعده خود وفا نمود و دشمنان امام زمان را نابود كرد.
آن مرد كه از كرده خود پشيمان است، وقتى مهربانى امام را مىبيند توبه مىكند و توبهاش قبول مىشود.
آيا مىدانى آن فرشتهاى كه با اين مرد سخن گفت كه بود؟
آن فريادى كه درصحراى «بَيْدا» بلند شد چه بود؟
او جبرئيل بود كه به امر خدا به يارى لشكر حق آمده بود تا سپاه طاغوت را نابود كند.
سپاه سفيانى كه مىخواست كعبه را خراب كرده و با امام زمان بجنگد به عذاب خدا گرفتار شده و در دل زمين فرو رفته است.
خبر نابودى سپاه سفيانى به سرعت در همه جا پخش مىشود. گروهى از آنها كه از ماهها قبل، مكّه را محاصره كرده بودند، با شنيدن اين خبر فرار مىكنند.
سفيانى كه در شهر كوفه است با شنيدن اين خبر، ترس تمام وجودش را فرا مىگيرد و فكر حمله به مكّه را از سر خود بيرون مىكند.
تاریخ ارسال: 1390/3/1
تعداد بازدید: 193