صبح فرداى آن روز، قطار از شهر نيشابور عبور كرد و ما يك ساعت بعد به مشهد مىرسيديم.
از پنجره قطار، منظره زيبايى به چشم مىخورد، همه دشت، سبز شده بود.
خداى من! چقدر لاله!
همه جا پر از گلهاى سرخ لاله بود.
قطار از ميان اين دشت زيبا حركت مىكرد و به سوى مشهد به پيش مىرفت.
ساعتى بعد، ما به شهر مشهد رسيديم و حرم با صفاى امام رضاعليه السلام روبروى چشمان ما نمايان شد، همه به آقا سلام داديم:
السّلام عليك يا عليّ بن موسى الرّضا
پسرم، شعر زيبايى را زمزمه مىكرد و اشك در چشم من حلقه زده بود:
قربون كبوتراى حرمت، امام رضا
قربون اين همه لطف و كرمت، امام رضا
قطار در ايستگاه توقف كرد، ما از قطار پياده شده و با تاكسى به هتل رفتيم.
بعد از ساعتى استراحت تصميم گرفتم به حرم بروم.
غسل زيارت كرده و از هتل بيرون آمدم و آرام آرام به سوى حرم به پيش مىرفتم، كبوتران، گرد حرم پرواز مىكردند، خوشا به حال آنها كه هميشه زائر اين حرم هستند!
نزديك درِ حرم ايستادم و اين دعا را خواندم: «خدايا! من در كنار خانهاى از خانههاى پيامبر تو ايستادهام و تو از من خواستهاى كه بدون اجازه وارد خانه پيامبرت نشوم، اكنون، آيا به من اجازه مىدهى تا وارد اين خانه شوم؟».
به سوى ضريح رفتم، اشك، ديگر امانم نمىداد.
مردم با چه عشقى به امامِ خود عرض ادب مىكردند، ايرانى و عرب، جوان و پير، همه، پروانه يك شمع شده بودند.
نيم ساعتى گذشت و من حال خوشى داشتم.
ناگهان به ياد كتابى كه در قطار خوانده بودم افتادم.
رو به آقا كردم و گفتم: «آقا جان! ببين، اينها چه چيزهايى نوشتهاند! خودت كمكم كن تا بتوانم با قلم از زيارت شما دفاع كنم».
خلاصه اين تنها خواسته من بود كه آن روز از امام رضاعليه السلام داشتم.
بعد از دقايقى، اين فكر به ذهنم رسيد كه من از فرصت استفاده كنم و به كتابخانه حرم بروم و تحقيق خود را آغاز كنم.
بعد از آن از حرم خارج شدم و به سوى كتابخانه رفتم.
وارد كتابخانه كه شدم، احساس كردم گويى به يك گلستان وارد شدهام، صدها قفسه كتاب در جلو من خودنمايى مىكرد.
من بايد به كتابهاى عربى مراجعه مىكردم، زيرا بيشتر كتابهايى كه در علوم اسلامى به عنوان منابع اوّليه، مطرح مىباشند به زبان عربى است.
من مىخواستم بدانم آيا حديثهايى كه در مورد فضيلت زيارت امام رضاعليه السلام به ما رسيده است دروغ است؟
آيا اين حديثها را افراد بى دين و مفسد درست كردهاند؟
آيا علماى شيعه كه مردم را به زيارت امام رضاعليه السلام تشويق كردهاند همه دروغگو بودهاند؟
من بايد در اين زمينه، تحقيق مىكردم و نتيجه تحقيق خود را به صورت كتابى منتشر مىنمودم.
همچنان به دنبال گمشده خود مىگشتم، من به دنبال كتابى بودم كه تاريخ نوشتن آن به زمانهاى خيلى قبل برگردد، من به دنبال سرچشمه بودم.
جستجوى من حدود نيم ساعت طول كشيد و من سرانجام به گمشده خود رسيدم: كتاب عيون اخبار الرضاعليه السلام.
نويسنده اين كتاب، شيخ صدوق است كه در سال 381 هجرى قمرى از دنيا رفته است، اين كتاب، قبل از هزار سال پيش نوشته شده است.
من كتاب را برداشته و به سالن مطالعه رفتم، امّا تمام صندلىها پر بود و اصلاً جاى خالى نبود كه من بنشينم.
من با ديدن اين منظره، خيلى خوشحال شدم، بيشتر اين جمعيّت، جوانانى بودند كه مشغول مطالعه بودند.
به گوشهاى از كتابخانه رفتم و روى زمين نشستم، و كتاب را باز كردم، آرى، من براى رسيدن به حقيقت، سر از پا نمىشناختم.
و اين چنين بود كه تحقيق من آغاز شد.
من نمىدانستم كه با مطالعه اين كتاب، سفرى به تاريخ گذشته خواهم داشت!
سفرى به گذشتههاى دور، سفرى به هزار سال قبل!!
تعداد بازدید: 338