ما به سوى شهر كوفه حركت مىكنيم، اين شهر را مىتوان پايتخت فرهنگى شيعيان نام نهاد.
آيا مىدانيد اوّلين كتابهاى حديث شيعه در اين شهر نوشته شده است؟
ما در قرن سوّم هستيم، ديگر راه زيادى تا اين شهر نداريم، دروازههاى اين شهر به چشم مىرسد.
خوب است ابتدا به نجف برويم و قبر مولاى خود حضرت علىعليه السلام را زيارت كنيم.
پس از آن به شهر كوفه وارد مىشويم، و از مردم سؤال مىكنيم كه احمد بَزَنطى را كجا مىتوانيم پيدا كنيم؟
آنها از ما مىخواهند كه به مسجد كوفه برويم، زيرا احمد بَزَنطى در آنجاست.
چقدر خوب شد! با يك تير دو نشان مىزنيم، هم گمشده خود را پيدا مىكنيم و هم چند ركعت نماز مىخوانيم!
آيا مىدانى دو ركعت نماز در اين مسجد، ثواب يك حج را دارد؟ آيا مىدانى كه مسجد كوفه باغى از باغهاى بهشت است؟
وارد مسجد مىشويم و در كنار محراب حضرت علىعليه السلام، نماز مىخوانيم.
به راستى كه اين مسجد چه خاطرههايى دارد! گويا هنوز صداى مظلوميّت حضرت علىعليه السلام به گوش مىرسد.
اشك در چشم ما حلقه زده است، مولاى ما چقدر غريب و مظلوم بود، كاش آن روز بوديم و او را يارى مىكرديم!
امّا امروز هم مكتب او، مظلوم است، تو مىتوانى مكتب او را يارى كنى.
آنجا را نگاه كن!
احمد بَزَنطى با عدّهاى از دوستان خود در آن گوشه نشستهاند.
ما جلو مىرويم، سلام كرده و در جمع آنها مىنشينيم.
بعد از لحظاتى، او رو به ما مىكند و مىگويد:
- شما كه هستيد و اهل كجاييد؟
- من نويسنده هستم، اين هم دوست خوبم، خواننده كتابم است كه همراه من به اين شهر آمده است.
- آيا با من كارى داشتيد؟
- آرى، ما اين همه راه را به عشق ديدن شما آمدهايم!!
- چرا ديدن من اين قدر براى شما مهمّ شده است؟
- يك نويسنده، كتابى به نام «زيارت قبور، بين حقيقت و خرافات» نوشته و همه كسانى را كه حديث فضيلت زيارت را نقل كردهاند مفسد و بىدين، معرّفى كرده است.
- عجب! من يكى از آن كسانى هستم كه اين حديثها را نقل كردهام، يعنى آن نويسنده مىگويد كه من آدم بى دين و فاسدى هستم؟
- بله، استاد.
- حالا كه اين طور شد من بايد از خود دفاع كنم، شما كه نويسنده هستيد وظيفه داريد اين سخنان مرا براى جوانان بنويسيد.
- چند سال قبل تصميم گرفتم به سفر حج بروم، بعد از انجام حج، به مدينه رفتم تا با امام رضاعليه السلام ديدار كنم، وقتى به مدينه رسيدم همراه چند نفر از دوستان خود به خانه آن حضرت رفتيم و ايشان از ما به گرمى استقبال كرد و ما چند ساعتى در آنجا بوديم، پاسى از شب گذشت، دوستانم بلند شدند و با امام خداحافظى كردند، وقتى من خواستم با امام خداحافظى كنم، آن حضرت از من خواست تا بيشتر نزد او بمانم، آن شب، امام رضاعليه السلام با من سخنان زيادى گفت، شب به نيمه رسيده بود، امام از من خواست تا آن شب در آنجا بمانم، من كه اين همه لطف امام را ديدم، به سجده افتادم و گفتم: «بار خدايا، از تو ممنونم كه امام رضاعليه السلام از ميان همه دوستانش، مرا انتخاب كرد تا با من انس بگيرد»، آرى، آن شب، امام مرا شايسته انس با خودش ديد.
نگاه كن! اشك از چشمان احمد بَزَنطى جارى است، او هيچ گاه اين خاطره را فراموش نمىكند.
به راستى، خوشا به حال او كه امام رضاعليه السلام، اين قدر به او علاقه داشت.
پس چرا كتاب «زيارات قبور، حقيقت يا خرافات»، احمد بَزَنطى را بىدين مىخواند؟ آيا اين كسى كه امام رضاعليه السلام با او انس مىگيرد، مفسد و بىدين است؟!!
او گل سرسبد شيعيان امام رضاعليه السلام است، او عزيز دل امام زمان خود است.
همسفر خوبم!
اكنون ديگر ما همه كسانى كه حديث فضيلت زيارت امام رضاعليه السلام را نقل كردهاند، مىشناسيم:
1 . شيخ صدوق 2 . ابن وليد قمى 3 . صَفّار قمى
4 . احمد اَشعَرى 5 . احمد بَزَنطى
اين پنج نفر همه از بزرگان شيعه و مورد اعتماد بودهاند.
آنها ستارگان آسمان تاريخ هستند كه همه عظمت و بزرگى آنها را قبول دارند.
آرى، اكنون مىتوانيم اين حديث را به عنوان يك حديث صحيح، معرّفى كنيم.
اكنون، من رو به احمد بَزَنطى مىكنم و از او مىخواهم تا اصل حديث را براى ما نقل كند.
ما اين همه راه آمدهايم و اين همه جستجو نمودهايم تا اين حديث را بشنويم.
امّا احمد بَزَنطى به جاى اينكه حديث را براى ما نقل كند از ما مىخواهد تا آماده سفر بشويم!
به راستى او مىخواهد ما را به كجا ببرد؟
تعداد بازدید: 198