از جاى خود بلند مىشوم به سوى پنجره اتاقم مىروم ، نگاهم به گلدستههاى حرم پيامبر خيره مىماند .
ساعت، يازده شب را نشان مىدهد . اينجا مدينه است ، شهر پيامبر و من به مهمانى پدر مهربانىها آمدهام .
وقتى در مدينه هستى بهترين لحظههاى زندگى را تجربه مىكنى ، زيرا كه تو در آغوش نور هستى .
و صداى تو را مىشنوم كه به من مىگويى : اينجا چه مىكنى ؟ برخيز و به سوى درياى نور برو !
حق با تو است ، من بايد از هتل بيرون بروم و خود را به حرم پيامبر برسانم .
خوب است بروم غسل زيارت بكنم .
سريع غسل مىكنم و ليوان چاى را مىنوشم و از اتاق خارج مىشوم .
هيچ كس در راهرو هتل نيست، به سمت آسانسور مىروم .
به طبقه همكف مىرسم و كليد اتاق را به پذيرش هتل تحويل مىدهم .
به سوى در خروجى مىروم ، مىبينم يك گروه بيست نفره از دوستانم وارد هتل مىشوند ، دستهاى آنها از انواع و اقسام جنسهاى مختلف پر است .
آنها از بازار مىآيند ، به آنها كه مىرسم سلام مىكنم و آنها جواب مىدهند و رد مىشوند .
از هتل بيرون مىروم ، اينجا پر از مغازه است و من براى رسيدن به حرم ، بايد از كنار اين مغازهها عبور كنم .
قدمهاى خود را آرام و آهسته برمىدارم و به سوى حرم نور مىروم .
گنبد سبزِ حرم پيامبر نمايان مىشود :
السّلام عليك يا رسول اللَّه !
خدايا ! چگونه شكر نعمتهاى تو را بنمايم كه به من توفيق دادى زائر مدينه باشم .
آرام آرام مىآيم و به حرم پيامبر وارد مىشوم ، به سوى ضريح مىروم ، سلام مىدهم و راز دل خويش را مىگويم .
بعد براى خواندن نماز زيارت به گوشهاى از مسجد مىروم . . .
اكنون دلم هواى ديدار با چهار امام بقيع كرده است ، من مىخواهم به سوى قبرستان بقيع بروم .
آيا تو هم همراه من مىآيى ؟
آيا مىدانى قبرستان بقيع ، كدام طرف است ؟
نگاه كن !
مدينه در اين وقتِ شب، غرق نور است ، امّا تو بايد به دنبال يك جاى تاريك بگردى !
حتماً سؤال مىكنى چرا به دنبال تاريكى باشم ؟
آخر قبرستان بقيع ، هيچ شمع و چراغى ندارد .
الآن ، ايوانِ بالاى قبرستان بسته است ، و ما بايد مقدارى راه برويم تا به پنجرههاى پشت بقيع برسيم .
اينجا بقيع است ، قبر مطهّر چهار امام در اينجاست !
نگاه تو به تاريكى و غربت بقيع خيره مىماند و اشكت جارى مىشود ، غربت و مظلوميّت عزيزان خدا ، دل تو را به درد آورده است . . .
بيا به سوى حرم پيامبر باز گرديم ، لحظاتى در صحن حرم بنشينيم ، آنجايى كه روزگارى ، كوچه بنى هاشم بوده است .
ساعت، يك نيمه شب را نشان مىدهد . در گوشه و كنار ، برادران و خواهران ايرانى نشستهاند و هر كسى براى خود خلوتى دارد .
در اين ميان ، يك جوان عرب در حالى كه چند كتاب در دست دارد نزديك مىشود .
او در حالى كه لبخندى به لب دارد و به نزد جوانان ايرانى مىرود به آنها يك كتاب هديه مىدهد .
براى من جالب است كه در اين وقت شب ، يك نفر به فكر فرهنگِ مطالعه مىباشد .
من و تو منتظر هستيم تا يك كتاب هم به ما بدهد .
امّا او وقتى ما را مىبيند از كنار ما رد مىشود و به ما كتاب نمىدهد .
حس كنجكاوى مرا از جاى خود بلند مىكند و به سوى اوّلين ايرانى مىروم كه در نزديك من نشسته است و كتاب در دست او مىباشد ، او يك برادر دانشجو است :
- سلام ، برادر ! زيارت شما قبول باشد .
- سلام ، ممنونم ، زيارت شما هم قبول باشد .
- ديدم كتابى به شما داده شد ، مگر شما مىتوانيد كتابهاى عربى را مطالعه كنيد ؟
- نه .
- پس كتاب عربى براى شما چه فائدهاى دارد ؟!
- او به ما يك كتاب فارسى داد .
- آيا مىشود آن كتاب را ببينم ؟
او كتاب را به من مىدهد.
اسم كتاب « عجيبترين دروغ تاريخ » است كه آقاى «عثمان خميس» آن را نوشته و به زبان فارسى ترجمه شده است.
به مقدمه كتاب ، نگاهى مىكنم و متوجه مىشوم كه اين كتاب ، تولّد امام زمان(عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ) را دروغ مىداند .
من ديگر صلاح نمىبينم كه اين برادر را معطّل كنم ، كتاب را مىبندم و به او تحويل مىدهم .
خيلى دلم مىخواست من هم يك نسخه از اين كتاب را داشته باشم .
شايد تو بگويى خوب از اين برادر تقاضا كن تا اين كتاب را به تو بدهد .
امّا من هرگز اين كار را نمىكنم .
حتماً مىگويى : چرا ؟
آخر ببين اين دانشجو نمىداند كه من نويسنده هستم و مىخواهم اين كتاب را بخوانم و آن را جواب بدهم .
او خيال خواهد كرد من مىخواهم اين كتاب را از او بگيرم تا او اين كتاب را مطالعه نكند .
به ما ياد دادهاند كه همواره سخنهاى ديگران را بشنويم و بهترين آنها را انتخاب كنيم .
اگر من در اينجا، اين كتاب را از اين جوان بگيرم او خيال خواهد كرد كه ما در مقابل سنىها كم آوردهايم .
شنيدهام كه وقتى سنىها ، كتابى را به جوانان ما مىدهند به آنها مىگويند كه اين كتاب را به روحانى خود ندهيد .
دوست من !
ديگر دير وقت شده است ، فردا آخرين روزى است كه ما در مدينه هستم ، ما بايد فردا عصر به سوى مكّه حركت كنيم .
صبح زود به مسجد پيامبر مىآيم و نماز جماعت را خوانده و براى آخرين بار به داخل قبرستان بقيع مىروم .
در آنجا به هر كدام از دوستان خود كه مرا مىشناسند مىرسم از آنها در مورد كتابى كه ديشب ديده بودم، سؤال مىكنم ، امّا آنها در جواب مىگويند كه ما چنين كتابى را نديدهايم .
بعد از اين كه به مكّه سفر كرده و اعمال عمره را انجام دادم به ايران برمىگردم.
يك ماه بعد، غروب روز پنج شنبه است و من براى خواندن نماز مغرب به مسجد جمكران آمدهام .
جمعيّت زيادى به عشق امام زمان(عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ) در اين مسجد جمع شدهاند .
من نماز خود را مىخوانم و از مسجد بيرون مىآيم تا به خانه برگردم . گويا كسى مرا صدا مىزند: « حاج آقاى خداميان ! » .
يكى از دوستان همشهريم را مىبينم ، او معلّم است و همراه با شاگردانش به اينجا آمده است .
مدّت زيادى است كه او را نديدهام ، از ديدار او بسيار خوشحال مىشوم . او به من مىگويد :
- امسال خدا توفيق داد كه من به مكّه سفر كنم .
- خدا از شما قبول كند .
- من در اين سفر به مدرسههاى مدينه و مكّه سر زدم و مقدارى از كتابهاى درسى همراه با چند كتاب ديگر را با خود آوردهام ، مىخواستم شما اين كتابها را ببينيد .
- اگر اين كتابها را برايم بفرستيد خيلى ممنون مىشوم .
من آدرس منزل را به او مىدهم و با او خداحافظى مىكنم .
يك هفته بعد، زنگ در خانه زده مىشود ، به درِ خانه مىروم ، مأمور اداره پست ، يك بسته برايم آورده است ، آن را تحويل گرفته ، به داخل منزل بر مىگردم .
بسته را باز مىكنم ، اينها كتابهايى است كه دوستم برايم فرستاده است .
چشمم به كتاب « عجيبترين دروغ تاريخ » مىافتد ، همان كتابى كه آن شب در مدينه ديده بودم .
من چقدر زود به آرزوى خود رسيدهام !
تعداد بازدید: 211