فصل اول كتاب حقيقت دوازدهم - در حسرت يك كتاب نگذاريد مرا !

 

 از جاى خود بلند مى‏شوم به سوى پنجره اتاقم مى‏روم ، نگاهم به گلدسته‏هاى حرم پيامبر خيره مى‏ماند .

 ساعت، يازده شب را نشان مى‏دهد . اينجا مدينه است ، شهر پيامبر و من به مهمانى پدر مهربانى‏ها آمده‏ام .

 وقتى در مدينه هستى بهترين لحظه‏هاى زندگى را تجربه مى‏كنى ، زيرا كه تو در آغوش نور هستى .

 و صداى تو را مى‏شنوم كه به من مى‏گويى : اينجا چه مى‏كنى ؟ برخيز و به سوى درياى نور برو !

 حق با تو است ، من بايد از هتل بيرون بروم و خود را به حرم پيامبر برسانم .

 خوب است بروم غسل زيارت بكنم .

 سريع غسل مى‏كنم و ليوان چاى را مى‏نوشم و از اتاق خارج مى‏شوم .

 هيچ كس در راهرو هتل نيست، به سمت آسانسور مى‏روم .

 به طبقه همكف مى‏رسم و كليد اتاق را به پذيرش هتل تحويل مى‏دهم .

 به سوى در خروجى مى‏روم ، مى‏بينم يك گروه بيست نفره از دوستانم وارد هتل مى‏شوند ، دست‏هاى آنها از انواع و اقسام جنس‏هاى مختلف پر است .

 آنها از بازار مى‏آيند ، به آنها كه مى‏رسم سلام مى‏كنم و آنها جواب مى‏دهند و رد مى‏شوند .

 از هتل بيرون مى‏روم ، اينجا پر از مغازه است و من براى رسيدن به حرم ، بايد از كنار اين مغازه‏ها عبور كنم .

 قدم‏هاى خود را آرام و آهسته برمى‏دارم و به سوى حرم نور مى‏روم .

 گنبد سبزِ حرم پيامبر نمايان مى‏شود :

 السّلام عليك يا رسول اللَّه !

 خدايا ! چگونه شكر نعمت‏هاى تو را بنمايم كه به من توفيق دادى زائر مدينه باشم .

 آرام آرام مى‏آيم و به حرم پيامبر وارد مى‏شوم ، به سوى ضريح مى‏روم ، سلام مى‏دهم و راز دل خويش را مى‏گويم .

 بعد براى خواندن نماز زيارت به گوشه‏اى از مسجد مى‏روم . . .

 اكنون دلم هواى ديدار با چهار امام بقيع كرده است ، من مى‏خواهم به سوى قبرستان بقيع بروم .

 آيا تو هم همراه من مى‏آيى ؟

 آيا مى‏دانى قبرستان بقيع ، كدام طرف است ؟

 نگاه كن !

 مدينه در اين وقتِ شب، غرق نور است ، امّا تو بايد به دنبال يك جاى تاريك بگردى !

 حتماً سؤال مى‏كنى چرا به دنبال تاريكى باشم ؟

 آخر قبرستان بقيع ، هيچ شمع و چراغى ندارد .

 الآن ، ايوانِ بالاى قبرستان بسته است ، و ما بايد مقدارى راه برويم تا به پنجره‏هاى پشت بقيع برسيم .

 اينجا بقيع است ، قبر مطهّر چهار امام در اينجاست !

 نگاه تو به تاريكى و غربت بقيع خيره مى‏ماند و اشكت جارى مى‏شود ، غربت و مظلوميّت عزيزان خدا ، دل تو را به درد آورده است . . .

 بيا به سوى حرم پيامبر باز گرديم ، لحظاتى در صحن حرم بنشينيم ، آنجايى كه روزگارى ، كوچه بنى هاشم بوده است .

 ساعت، يك نيمه شب را نشان مى‏دهد . در گوشه و كنار ، برادران و خواهران ايرانى نشسته‏اند و هر كسى براى خود خلوتى دارد .

 در اين ميان ، يك جوان عرب در حالى كه چند كتاب در دست دارد نزديك مى‏شود .

 او در حالى كه لبخندى به لب دارد و به نزد جوانان ايرانى مى‏رود به آنها يك كتاب هديه مى‏دهد .

 براى من جالب است كه در اين وقت شب ، يك نفر به فكر فرهنگِ مطالعه مى‏باشد .

 من و تو منتظر هستيم تا يك كتاب هم به ما بدهد .

 امّا او وقتى ما را مى‏بيند از كنار ما رد مى‏شود و به ما كتاب نمى‏دهد .

 حس كنجكاوى مرا از جاى خود بلند مى‏كند و به سوى اوّلين ايرانى مى‏روم كه در نزديك من نشسته است و كتاب در دست او مى‏باشد ، او يك برادر دانشجو است :

 - سلام ، برادر ! زيارت شما قبول باشد .

 - سلام ، ممنونم ، زيارت شما هم قبول باشد .

 - ديدم كتابى به شما داده شد ، مگر شما مى‏توانيد كتاب‏هاى عربى را مطالعه كنيد ؟

 - نه .

 - پس كتاب عربى براى شما چه فائده‏اى دارد ؟!

 - او به ما يك كتاب فارسى داد .

 - آيا مى‏شود آن كتاب را ببينم ؟

 او كتاب را به من مى‏دهد.

 اسم كتاب « عجيب‏ترين دروغ تاريخ » است كه آقاى «عثمان خميس» آن را نوشته و به زبان فارسى ترجمه شده است.

 به مقدمه كتاب ، نگاهى مى‏كنم  و متوجه مى‏شوم كه اين كتاب ، تولّد امام زمان(عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ) را دروغ مى‏داند .

 من ديگر صلاح نمى‏بينم كه اين برادر را معطّل كنم ، كتاب را مى‏بندم و به او تحويل مى‏دهم .

 خيلى دلم مى‏خواست من هم يك نسخه از اين كتاب را داشته باشم .

 شايد تو بگويى خوب از اين برادر تقاضا كن تا اين كتاب را به تو بدهد .

 امّا من هرگز اين كار را نمى‏كنم .

 حتماً مى‏گويى : چرا ؟

 آخر ببين اين دانشجو نمى‏داند كه من نويسنده هستم و مى‏خواهم اين كتاب را بخوانم و آن را جواب بدهم .

 او خيال خواهد كرد من مى‏خواهم اين كتاب را از او بگيرم تا او اين كتاب را مطالعه نكند .

 به ما ياد داده‏اند كه همواره سخن‏هاى ديگران را بشنويم و بهترين آنها را انتخاب كنيم .

 اگر من در اينجا، اين كتاب را از اين جوان بگيرم او خيال خواهد كرد كه ما در مقابل سنى‏ها كم آورده‏ايم .

 شنيده‏ام كه وقتى سنى‏ها ، كتابى را به جوانان ما مى‏دهند به آنها مى‏گويند كه اين كتاب را به روحانى خود ندهيد .

 دوست من !

 ديگر دير وقت شده است ، فردا آخرين روزى است كه ما در مدينه هستم ، ما بايد فردا عصر به سوى مكّه حركت كنيم .

 صبح زود به مسجد پيامبر مى‏آيم و نماز جماعت را خوانده و براى آخرين بار به داخل قبرستان بقيع مى‏روم .

 در آنجا به هر كدام از دوستان خود كه مرا مى‏شناسند مى‏رسم از آنها در مورد كتابى كه ديشب ديده بودم، سؤال مى‏كنم ، امّا آنها در جواب مى‏گويند كه ما چنين كتابى را نديده‏ايم .

 بعد از اين كه به مكّه سفر كرده و اعمال عمره را انجام دادم به ايران برمى‏گردم.

 يك ماه بعد، غروب روز پنج شنبه است و من براى خواندن نماز مغرب به مسجد جمكران آمده‏ام .

 جمعيّت زيادى به عشق امام زمان(عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ) در اين مسجد جمع شده‏اند .

 من نماز خود را مى‏خوانم و از مسجد بيرون مى‏آيم تا به خانه برگردم . گويا كسى مرا صدا مى‏زند: « حاج آقاى خداميان ! » .

 يكى از دوستان همشهريم را مى‏بينم ، او معلّم است و همراه با شاگردانش به اينجا آمده است .

 مدّت زيادى است كه او را نديده‏ام ، از ديدار او بسيار خوشحال مى‏شوم . او به من مى‏گويد :

 - امسال خدا توفيق داد كه من به مكّه سفر كنم .

 - خدا از شما قبول كند .

 - من در اين سفر به مدرسه‏هاى مدينه و مكّه سر زدم و مقدارى از كتاب‏هاى درسى همراه با چند كتاب ديگر را با خود آورده‏ام ، مى‏خواستم شما اين كتاب‏ها را ببينيد .

 - اگر اين كتاب‏ها را برايم بفرستيد خيلى ممنون مى‏شوم .

 من آدرس منزل را به او مى‏دهم و با او خداحافظى مى‏كنم .

 يك هفته بعد، زنگ در خانه زده مى‏شود ، به درِ خانه مى‏روم ، مأمور اداره پست ، يك بسته برايم آورده است ، آن را تحويل گرفته ، به داخل منزل بر مى‏گردم .

 بسته را باز مى‏كنم ، اينها كتاب‏هايى است كه دوستم برايم فرستاده است .

 چشمم به كتاب « عجيب‏ترين دروغ تاريخ » مى‏افتد ، همان كتابى كه آن شب در مدينه ديده بودم .

 من چقدر زود به آرزوى خود رسيده‏ام !

 

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 211

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.