فصل چهارم كتاب حقيقت دوازدهم - من با خرافات مبارزه مى‏كنم

 

 من مى‏خواهم به شهر موصل بروم . حتماً مى‏پرسى كه چرا هوس سفر به آن شهر را كرده‏ام ؟

 من شنيده‏ام دانشمند بزرگى در آن شهر زندگى مى‏كند، او مى‏تواند به ما كمك بزرگى بنمايد تا بتوانيم حقيقت را كشف كنيم .

 من تصميم گرفته‏ام كه به اين سفر دور بروم تا از او در مورد ولادت امام زمان(عَجَّلَ اللَّهُ فَرَجَهُ) سؤال كنم .

 شايد بگويى مگر در ايران خودمان ، استاد و دانشمند قحطى بود كه مى‏خواهى به عراق بروى ؟

 امّا من برايت گفتم كه بايد دانشمندى پيدا كنيم كه شيعه نباشد ، دانشمندى كه از اهل تسنن باشد و ولادت فرزند امام عسكرى‏عليه السلام را قبول داشته باشد .

 من مى‏خواهم به ديدار يك تاريخ‏دان بروم .

 آفرين برتو ، مى‏بينم كه آماده حركت شده‏اى .

 نمى‏دانم نام پر آوازه اين مورّخ بزرگ را شنيده‏اى يا نه ؟

 اصلاً مى‏دانى اين مرد كيست ؟

 او ابن اثير است كه در سال 555 هجرى قمرى ، متولّد شده و در شهر  موصل زندگى مى‏كند .

 مى‏دانستم كه تو براى يافتن حقيقت ، حاضر هستى هر سختى را تحمّل كنى .

 خوشبختانه ما نياز به گذرنامه و ويزا نداريم ، زيرا من و تو ، اكنون در قرن ششم هجرى هستيم و مى‏توانيم به راحتى به عراق برويم . ما سوار بر اسب خود مى‏شويم و به سوى عراق به پيش مى‏تازيم .

 روزها مى‏گذرد و من و تو در راه هستيم . . .

 نگاه كن !

 اين دروازه‏هاى شهر موصل است ، وارد شهر مى‏شويم ، خدا را شكر كه به سلامت رسيديم .

 دوست خوبم ! مى‏دانى كه مردم اين شهر همه سنى هستند و تو بايد به مقدّسات آنها احترام بگذارى ، مبادا چيزى بر زبان بياورى كه برادران اهل سنت ما ناراحت بشوند .

 ما وارد شهر مى‏شويم ، چه شهر بزرگ و آبادى !

 به راستى درست گفته‏اند كه موصل ، دروازه كشور عراق است .

 راستى ، من شنيده‏ام كه قبر جرجيس‏عليه السلام در اين شهر است ، همان پيامبرى كه دشمنان خدا ، او را شهيد كرده و بدنش را در آتش سوزاندند .

 امّا خدا بار ديگر او را زنده خواهد كرد تا فرياد بلندِ خداپرستى خاموش نشود .

 آرى ، ما بايد همواره از كسانى كه در راه خداپرستى فداكارى كردند با بزرگى و احترام ياد كنيم .

 من از مردم اين شهر مى‏پرسم كه قبر جرجيس‏عليه السلام كجاست ؟

 آنها ما را به وسط شهر راهنمايى مى‏كنند ، آنجا قبر پيامبر خداست .

 ما به آن سو مى‏رويم و آن دوست خوب خدا را زيارت مى‏كنيم .

 اكنون ما بايد به دار الحديث برويم و با ابن اثير ملاقات كنيم .

 لازم است توضيح دهم كه دار الحديث جايى شبيه دانشگاه است كه جوانان در آنجا به تحصيل علوم دينى مشغول هستند .

 معمولاً در شهرهاى مهم ، چنين مراكزى ساخته مى‏شود و استادان بزرگ در آنجا به تدريس مى‏پردازند .

 اينجا دار الحديث موصل است ، ما سراغ ابن اثير را مى‏گيريم .

 مكانى را كه او مشغول درس است به ما نشان مى‏دهند و ما به آنجا مى‏رويم .

 همسفر خوبم !

 بايد صبر كنيم تا درس او تمام شود .

 بعد از درس من پيش او مى‏روم و سلام كرده و خود را معرّفى مى‏كنم .

 او با نهايت تواضع جواب سلام مرا مى‏دهد و خيلى مرا احترام مى‏كند .

 وقتى مى‏فهمد ما از ايران آمده‏ايم خيلى تعجّب مى‏كند ، آخر چگونه شده است كه ما اين همه راه را براى ديدن او آمده‏ايم .

 او از ما مى‏خواهد تا به خانه او برويم .

 و ما هم كه در اين شهر آشنايى نداريم قبول مى‏كنيم ، البته براى ما مهم اين است كه از فرصت استفاده بيشترى كنيم و از اين استاد  بهره بيشترى ببريم .

 به سوى خانه استاد مى‏رويم و وارد اتاقش مى‏شويم .

 اتاق پر از كتاب‏هاى خطى و قديمى است ، در گوشه‏اى از اتاق هم كتاب‏هايى است كه خود استاد نوشته است .

 يكى از اين كتاب‏ها ، كتاب « الكامل » مى‏باشد كه در دوازده جلد است ، استاد در اين كتاب ، حوادث تاريخى را شرح مى‏دهد ، استاد زحمت زيادى در نوشتن اين كتاب كشيده است .

 آيا شما مى‏دانيد چگونه مى‏توان يك نويسنده را خوشحال كرد ؟

 وقتى شما از يك نويسنده مى‏خواهيد تا در مورد كتابش براى شما سخن بگويد او را بسيار خوشحال مى‏كنيد .

 من رو به استاد مى‏كنم و مى‏پرسم :

 - چه شد كه شما كتاب تاريخى نوشتيد ؟

 - من از جوانى به تاريخ علاقه زيادى داشتم و به مطالعه در زمينه تاريخ پرداختم و به سفرهاى متعددى رفتم .

 - آيا مى‏شود به سفرهاى علمى خود اشاره كنيد ؟

 - بله ، من چند بار به بغداد سفر كردم ، همچنين به حلب ، دمشق و فلسطين رفتم و خدمت دانشمندان بزرگ ، شاگردى كردم .

 - هدف شما از نوشتن كتاب « الكامل » چه بوده است ؟

 - من همه كتاب‏هايى را كه در زمينه حوادث تاريخى نوشته شده است مطالعه كردم و متوجّه شدم كه در اين كتاب‏ها دو اشكال اساسى وجود دارد و به همين دليل ، تصميم گرفتم تا خودم يك دوره تاريخ بنويسم و اين اشكال‏ها را بر طرف كنم .

 - آيا مى‏شود در مورد اين اشكال‏ها توضيح بدهيد ؟

 - اشكال اوّل اينكه من متوجه شدم نويسندگان ، وقتى به حادثه‏اى مى‏رسيدند كه در زمان خودشان مشهور بوده است آن را در كتاب خود ذكر نمى‏كردند ، يعنى آنها خيال مى‏كردند كه اين مسأله آن قدر مشهور است كه لازم نيست در كتاب آنها بيايد ، در حالى كه يك نويسنده بايد صدها سال بعد از خود را هم در نظر داشته باشد و همه حوادث مهم را ذكر كند .

 - اين نكته بسيار دقيقى است كه شما به آن توجه پيدا كرده‏ايد .

 - امّا اشكال دوّم اينكه نويسندگان  هر مطلبى را شنيده‏اند در كتاب خود آورده‏اند و در مورد آن فكر نكرده‏اند ، خدا به ما عقل داده است تا در مورد آنچه مى‏شنويم فكر كنيم ، ما نبايد خرافات و دروغ‏ها را در كتاب خود بنويسيم .

 همسفرم خوبم! من از شنيدن اين ديدگاه بسيار خوشحال مى‏شوم و اين روحيّه عقل گرايى را تحسين مى‏كنم .

 به راستى چقدر خوب بود كه همه نويسندگان از چنين روحيّه‏اى برخوردار بودند .

 در اينجا ، استاد رو به من مى‏كند و مى‏پرسد :

 - آيا مى‏خواهى يك نمونه از خرافاتى را كه در كتاب‏ها آمده است برايتان ذكر كنم ؟

 - آرى ، خيلى خوشحال مى‏شوم .

 - در يكى از كتاب‏هاى تاريخى از قول پيامبر نقل شده است : « ماه و خورشيد بر روى دو گاو قرار گرفته‏اند و هر گاه كه ماه و خورشيد از روى اين گاوها سقوط كنند ، خورشيد گرفتگى و يا ماه گرفتگى روى مى‏دهد » ، اين مطلب با عقل منافات دارد و هرگز پيامبر چنين سخنى نگفته است ، بلكه افرادى اين حديث را جعل كرده‏اند .

 - خود پيامبر هم فرموده‏اند كه عدّه‏اى به دروغ ، سخنانى را به او نسبت خواهند داد .

 - به هر حال ، من هرگاه مطلبى را در جايى خواندم و يا شنيدم ، در مورد آن فكر كردم و اگر آن را موافق عقل يافتم ، در كتاب خود آن را بيان نمودم .

 - خيلى خوشحال هستم كه با شما كه نويسنده‏اى عقل گرا هستيد آشنا شدم .

 - من در كار خود به منابع و كتاب‏هايى مراجعه كردم كه به راستگويى نويسندگان آن ايمان داشتم ، براى همين ، من از هر كتابى كه به دستم مى‏رسيد استفاده نكردم بلكه فقط به كتاب‏هاى معتبر ، اكتفا كردم .

 اكنون مى‏فهمم كه چرا دانشمندان جهان اسلام اين قدر براى ديدگاه‏هاى استاد ، احترام قائل هستند ، او تاريخ نويسى است كه با نگاهى نقّادانه به حوادث تاريخى نگاه مى‏كند .

 اكنون ، من رو به استاد مى‏كنم و مى‏گويم :

 - جناب استاد ! شما مى‏دانيد كه ما از راه دورى آمده‏ايم و هدف ما در اين سفر اين بوده است تا به يك حقيقت پى ببريم ، آيا مى‏توانم از شما سؤالى بكنم ؟

 - شما از ايران ، اين همه راه را آمده‏ايد تا يك سؤال از من بپرسيد ؟ مگر در كشور ايران كسى پيدا نمى‏شد كه جواب شما را بدهد ؟

 - شما در تاريخ تحقيق كرده‏ايد و عمر خود را در اين راه صرف كرده‏ايد و همه به ديدگاه شما احترام مى‏گذارند ، ضمن اينكه شما از علماى بزرگ اهل سنت هستيد و جواب شما براى من مهم است .

 - بفرماييد ، سؤالتان را بپرسيد ؟

 - آيا شما حسن عسكرى را مى‏شناسيد ؟ همان كسى كه شيعيان او را به عنوان امام يازدهم قبول دارند .

 - آرى .

 - سؤال مهم من اين است ، آيا حسن عسكرى ، فرزند پسرى هم داشته‏اند ؟

 - چرا اين همه راه آمده‏اى ؟ تو مگر سوادِ عربى نداشتى ؟ اگر كتاب مرا مى‏خواندى به جواب مى‏رسيدى.

 استاد از جاى خود بلند مى‏شود و جلد هفتم كتاب « الكامل » را باز مى‏كند و براى من مى‏خواند :

 در اين سال 260 هجرى ، حسن عسكرى از دنيا رفت همان كسى كه شيعيان او را امام خود مى‏شمارند ، لازم به ذكر است كه او پدر همان كسى كه نامش محمّد است و شيعيان معتقد هستند كه بايد در انتظار او بود .

 من كتاب را از دست او مى‏گيرم و بار ديگر آن را با دقت مى‏خوانم ، بعد رو به استاد مى‏كنم و مى‏پرسم :

 - استاد ! از اين سخن شما معلوم مى‏شود كه به امامت حسن عسكرى اعتقاد نداريد ؟

 - آرى ، من سنى هستم و به امامت دوازده امام اعتقاد ندارم .

 - پس چرا نام او را در كتاب خود آورده‏ايد ؟

 - درست است كه من شيعه نيستم ، ولى حسن عسكرى را به عنوان يكى از نوادگان پيامبر قبول دارم ، او از نسل پيامبر است و چطور من ادعاى مسلمانى بكنم ، امّا فرزندان پيامبر خود را دوست نداشته باشم !

 - استاد ! آيا شما قبول داريد كه حسن عسكرى ، فرزندى داشته است ؟

 - آرى ، حسن عسكرى ، فرزند پسرى داشته كه نام آن پسر ، محمّد بوده است ، اين همان كسى است كه شما شيعيان مى‏گوييد او امام زمان است .

 سخن به اينجا كه مى‏رسد من به فكر فرو مى‏روم ، ما در حضور يكى از بزرگترين مورخان جهان اسلام هستيم ، او بر اين اعتقاد است كه حسن عسكرى‏عليه السلام، فرزند پسرى داشته است .

 درست است كه ما در بعضى از مسائل با هم اختلاف داريم ، امّا همين كه او در كتاب خود از فرزندِ حسن عسكرى اسم مى‏برد براى من بسيار جالب است .

 من بار ديگر به فكر فرو مى‏روم ، ابن اثير ، تاريخ‏نويس بزرگى است كه مطالب كتاب خود را فقط از كتاب‏هاى معتبر مى‏نويسد .

 او كسى است كه با خرافات مبارزه مى‏كند و به خواننده  كتاب خود قول داده است كه فقط مطالب صحيح و معتبر را در كتاب خود بياورد .

 اكنون مى‏بينم كه او در كتاب خود تصريح مى‏كند كه حسن  عسكرى، فرزند پسرى به نام محمّد داشته است .

 من مى‏دانم كه او به امامت فرزند حسن عسكرى معتقد نيست ولى ما براى اين ويژگى او ، اين همه راه را آمده‏ايم.

 اگر ما مى‏خواستيم تاريخ نويسى پيدا كنيم كه شيعه باشد به شهر موصل نمى‏آمديم ، در همان ايران خودمان به نزد علماى شيعه مى‏رفتيم .

 ما بايد رنج اين سفر را تحمل مى‏كرديم تا با ابن اثير كه از اهل  سنت است آشنا مى‏شديم و از زبان او مى‏شنيديم كه حسن عسكرى ، فرزند پسرى داشته است .

 اينجاست كه به ياد سخن عثمان خميس مى‏افتم ، يادت هست او در كتاب خود ، گفته بود : « همه فرقه‏ها . . .مى‏گويند كه بعد از حسن عسكرى ، فرزندى باقى نمانده است » .

 مگر ابن اثير از علماى بزرگ اهل سنت نيست ؟

 مگر همه اهل سنت به كلام و سخن ابن اثير به ديده احترام نگاه نمى‏كنند ؟

 پس چرا عثمان خميس ، اين حقيقت‏ها را مخفى مى‏كند ؟

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 177

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.