اين كتاب مىخواهد تو را به سفرى هفتاد و پنج روزه ببرد ، مىدانم كه مىخواهى بدانى كه اين سفر به كجا خواهد بود و چرا هفتاد و پنج روز است .
حتماً شنيدهاى كه فاصله وفات پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تا شهادت حضرت فاطمهعليها السلام فقط هفتاد وپنج روز طول كشيد .
تو بايد از حوادثى كه در اين مدّت در شهر مدينه روى داده است ، خبر داشته باشى .
به راستى چگونه شد كه مردم مدينه، عهد و پيمان خود را شكستند و مظلوميّت دختر پيامبر را رقم زدند ؟
من مىخواهم تو را با حماسهاى كه حضرت فاطمهعليها السلام آن را آفريد آشنا كنم .
حماسه يارى حق و حقيقت !
حماسهاى به بلنداى تاريخ آزادى وشرافت !
من قصّه مظلوميّت حضرت فاطمهعليها السلام را برايت مىگويم .
ماجراى درِ خانهاى كه در شهر مدينه به آتش كينه سوخت و دلِ تاريخ را به درد آورد.
بيا با هم دفترِ تاريخ را باز كنيم و در 186 كتاب عربى - پژوهشى به جستجوى حقيقت بپردازيم تا بدانيم بر مادر مظلوم شيعه چه گذشته است .
كتابم را به شهيد مظلوم اين داستان ، حضرت فاطمهعليها السلام اهدا مىكنم ، باشد كه شفاعتش نصيب همه ما گردد .
وظيفه خود مىدانم از دوست عزيزم جناب آقاى حاج عباس نياسرى كه در چاپ اين كتاب ما را يارى نمودند، تقدير وتشكر نمايم .
بسيار خوشحال مىشوم كه از نظرات شما در مورد اين كتاب بهره ببرم ، منتظر شما هستم .
مهدى خدّاميان آرانى
قم ، 1388
-
-
-
-
-
-
-
-
شب تاريك و بيم موج
نگاه من به آسمانِ پر ستاره دوخته شده است .
نمىدانم فردا چه خواهد شد . با خود فكر مىكنم ، كاش الآن در مدينه بودم !
خدايا ، آيا خواهم توانست بار ديگر پيامبر را ببينم ؟
امروز خبر دار شدم كه بيمارى پيامبر ، بسيار شديد شده است ، ديگر اميدى به بهبودى او نيست . من خيلى نگران هستم .
فردا صبح زود به سوى مدينه خواهم رفت ، من مىخواهم بار ديگر پيامبر را ببينم .
اكنون، خورشيد روز سه شنبه ، بيست و نهم ماه صَفَر طلوع مىكند و من آماده رفتن مىشوم .
دستى به يالِ اسب سفيد و زيبايم مىكشم ، پا در ركاب مىنهم ، من مىخواهم به سوى مدينه بروم .
آيا تو نيز همراه من مىآيى ؟
آيا به من اجازه مىدهى تو را «همسفر» خطاب كنم ؟
همسفر خوبم !
تو بايد با عجله همراه من بيايى ، تا مدينه ، دو ساعت راه داريم .
عشق ديدن پيامبر بيقرارمان كرده است .
يادم مىآيد آخرين بارى كه پيامبر را ديدم ، خبر از رفتن خود مىداد ، او ديگر از ماندن در اين قفس تنگ دنيا خسته شده بود و دوست داشت كه به اوج آسمانها پر بكشد و همنشين فرشتگان گردد .
آيا من موفّق خواهم شد بار ديگر پيامبر را ببينم ؟
آنجا را نگاه كن ، آيا ديوارهاى شهر مدينه را مىبينى ؟
اكنون ما به مدينه رسيدهايم ، بيا جلوتر برويم ، به مركز شهر ، مسجد پيامبر .
آيا تو هم صداى گريهها را مىشنوى ؟
براى چه صداى گريه از خانهها بلند است ؟ چه خبر شده است ؟
خداى من ! پيامبر از دنيا رفته است .
و اينجا خانه پيامبر است ، صداى گريه فاطمهعليها السلام ، دختر پيامبر به گوش مىرسد .
آرى ، پيامبر دنيا را وداع گفته است ، اكنون علىعليه السلام دارد بدن مطهر آن حضرت را غسل مىدهد .
پيامبر خودش وصيّت كرده است كه فقط علىعليه السلام بدن او را غسل دهد ، فرشتگان آسمانى او را يارى مىكنند .
من با خود مىگويم خوب است به داخل مسجد پيامبر بروم ، مسجدى كه پيامبر در آنجا براى ما بالاى منبر مىرفت و سخن مىگفت ، هنوز طنينِ صداى مهربان او در گوش من است .
خداى من !
چرا اينجا ، اين قدر خلوت است ، پس مردم كجا هستند ؟
آيا كسى از راز خلوتى مسجد خبر دارد ؟
* * *
از مسجد بيرون مىآيم ، متعجّب هستم ، به راستى مردم كجا رفتهاند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است ؟
آيا مردم در خانههاى خود هستند ؟
درِ خانه چند نفر از دوستان خود را مىزنم ، امّا كسى جواب نمىدهد .
يك نفر دارد به سوى من مىآيد:
- سلام ، آيا مىدانى مردم كجا رفتهاند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است .
- مگر خبر ندارى كه همه مردم به سقيفه رفتهاند ؟
- سقيفه ديگر كجاست ؟ آنجا چه خبر است ؟
- همراه من بيا ، آنجا خبر مهمّى است .
من همراه او حركت مىكنم ، تو نيز همراه من بيا .
او مرا به سوى غرب مدينه مىبرد ، ما از شهر خارج مىشويم .
آنجا را نگاه كن ، آنجا سايبانى است كه به آن سقيفه مىگويند .
چه جمعيّتى در آنجا جمع شده است ! چه سر و صدايى بلند است !
به راستى اينجا چه خبر است ؟
داخل سقيفه ديگر جا نيست ، هر جا را نگاه كنى جمعيّت موج مىزند ، من جمعيّت را مىشكافم و جلو مىروم .
- آقا چه مىكنى ، كجا مىخواهى بروى ؟ مگر نمىبينى كه راه بسته است .
- امّا من بايد جلو بروم ، مىخواهم براى دوستانم كه اين كتاب را مىخوانند گزارش بدهم و سخن بگويم ، آنها حق دارند بفهمند امروز اينجا چه خبر است .
هر طور كه هست وارد سقيفه مىشوم ، تختى را مىبينم كه پيرمردى بر روى آن خوابيده است .
جلو مىروم ، گويا پيرمرد مريض است ، رنگ زردى به چهره دارد .
يك جوان كنار او ايستاده است ، پيرمرد يك جمله مىگويد و جوان سخن او را با صداى بلند تكرار مىكند تا همه بشنوند .
آيا اين پيرمرد را مىشناسى ؟
او سَعد است ، رئيس قبيله خَزْرَج ، آن جوان هم ، قيس، پسر اوست كه در كنار او ايستاده است .
حتماً مىدانى كه مدينه از دو طايفه بزرگ اَوْس و خَزْرَج تشكيل شده است ، اين دو طايفه قبل از اسلام ، همواره در حال جنگ بودند، امّا به بركت اسلام ، صلح و آرامش به ميان آنها برگشته است .
اكنون ، بزرگان اين دو طايفه در كنار هم جمع شدهاند تا براى آينده اين شهر تصميم بگيرند .
سعد ، بزرگ قبيله خزرج چنين سخن مىگويد:
اى مردم مدينه ، شما بايد قدر خود را بدانيد ، شما بوديد كه پيامبر را يارى كرديد و اگر شما نبوديد ، اسلام به اين شكوه و عظمت نمىرسيد .
آرى ، مردم شهر مكّه ، نه تنها پيامبر را يارى نكردند ، بلكه همواره باعث اذيّت و آزار او شدند ، امّا خداوند به ما اين توفيق را داد كه يارى پيامبر را بنماييم و ما تا پاى جان او را يارى كرديم .
اى مردم مدينه ، با شمشيرهاى شما بود كه دين اسلام ، قدرت پيدا كرد ، آگاه باشيد كه پيامبر از دنيا رفت در حالى كه از شما راضى بود و شما نور چشم او بوديد .
اكنون پيامبر به ديدار خدا شتافته است و بعد از او حكومت و خلافت حقّ شماست .
همه مردم يك صدا فرياد مىزنند: «اى سعد ! چه زيبا و خوب سخن گفتى ، ما فقط به سخن تو عمل مىكنيم ، تو بايد خليفه مسلمانان باشى» .
آرى ، مردم حسابى به شور افتادهاند . نگاه كن ! چگونه دور سعد مىچرخند و فرياد مىزنند: «اى سعد ! تو مايه اميد ما هستى ، مرگ بر دشمن تو ! » .
اين همان شعارى است كه آنها در روزگار جاهليّت مىخواندند ، چه شده است كه اين مسلمانان ، به ياد آن روزها افتادهاند ؟
هنوز بدن پيامبر دفن نشده است ، آيا بايد اين گونه به جاهليّت برگردند ؟
همسفرم ، گوش كن !
مثل اين كه سخن از خلافت است ، بحث خيلى جدّى است ، اين مردم اينجا جمع شدهاند تا جانشين پيامبر را معيّن كنند .
امّا مگر پيامبر در روز غدير خُمّ ، علىعليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود معيّن نكرده است ؟
مگر همين مردم با علىعليه السلام بيعت نكردند ؟ چرا به اين زودى ، همه چيز را فراموش كردند ؟
از روز غدير خُمّ ، حدود دو ماه گذشته است .
آيا آنها سخن پيامبر را فراموش كردهاند كه در ميان دهها هزار نفر فرياد زد:
«مَن كنتُ مَولاه فَهذا عليٌّ مولاه»: هر كه را من مولا و رهبر او هستم ؛ اين على مولا و رهبر اوست .
من در همين فكرها هستم كه صدايى به گوشم مىرسد ، يكى از عقب جمعيّت مىگويد: «مهاجران ، سخن ما را قبول نخواهند كرد ، آنها با سعد بيعت نخواهند كرد ، براى اين كه آنها زودتر از ما مسلمان شدهاند و پيامبر از طايفه آنهاست» .
همه به فكر فرو مىروند ، آرى ، مهاجران كسانى هستند كه در شهر مكّه به پيامبر ايمان آوردند و همراه آن حضرت به مدينه هجرت كردند .
آنها اوّلين كسانى هستند كه به پيامبر ايمان آوردند و خيلى از آنها از طايفه پيامبر (قريش) هستند .
يكى جواب مىدهد: «ما به آنها خواهيم گفت: دو خليفه معيّن مىكنيم ، يكى از شما ، ديگرى از ما» .
سعد اين سخن را مىشنود رو به او مىكند و مىگويد: «اين سخن را نگوييد كه اين آغاز شكست شما خواهد بود ، شما بايد بر حرف خود ثابت بمانيد ، شما تأكيد كنيد كه خليفه بايد از ميان مردم مدينه باشد ، آنها مجبور مىشوند قبول كنند» .
تعداد بازدید: 166