فصل اول كتاب فرياد مهتاب

  اين كتاب مى‏خواهد تو را به سفرى هفتاد و پنج روزه ببرد ، مى‏دانم كه مى‏خواهى بدانى كه اين سفر به كجا خواهد بود و چرا هفتاد و پنج روز است .

 حتماً شنيده‏اى كه فاصله وفات پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم تا شهادت حضرت فاطمه‏عليها السلام فقط هفتاد وپنج روز طول كشيد .

 تو بايد از حوادثى كه در اين مدّت در شهر مدينه روى داده است ، خبر داشته باشى .

 به راستى چگونه شد كه مردم  مدينه، عهد و پيمان خود را شكستند و مظلوميّت دختر پيامبر را رقم زدند ؟

 من مى‏خواهم تو را با حماسه‏اى كه حضرت فاطمه‏عليها السلام آن را آفريد  آشنا كنم .

 حماسه يارى حق و حقيقت !

 حماسه‏اى به بلنداى تاريخ آزادى وشرافت !

 من قصّه مظلوميّت حضرت فاطمه‏عليها السلام را برايت مى‏گويم .

 ماجراى درِ خانه‏اى كه در شهر مدينه به آتش كينه سوخت و دلِ تاريخ را به درد آورد.

 بيا با هم دفترِ تاريخ را باز كنيم و در 186 كتاب عربى - پژوهشى به جستجوى حقيقت بپردازيم تا بدانيم بر مادر مظلوم شيعه چه گذشته است .

 كتابم را به شهيد مظلوم اين داستان ، حضرت فاطمه‏عليها السلام اهدا مى‏كنم ، باشد كه شفاعتش نصيب همه ما گردد .

 وظيفه خود مى‏دانم از دوست عزيزم جناب آقاى حاج عباس نياسرى كه در چاپ اين كتاب ما را يارى نمودند، تقدير وتشكر نمايم .

 بسيار خوشحال مى‏شوم كه از نظرات شما در مورد اين كتاب بهره ببرم ، منتظر شما هستم .

    مهدى خدّاميان آرانى‏

    قم ، 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 -

 -

 -

 -

 -

 -

 -

 -

    شب تاريك و بيم موج

 نگاه من به آسمانِ پر ستاره دوخته شده است .

 نمى‏دانم فردا چه خواهد شد . با خود فكر مى‏كنم ، كاش الآن در مدينه بودم !

 خدايا ، آيا خواهم توانست بار ديگر پيامبر را ببينم ؟

 امروز خبر دار شدم كه بيمارى پيامبر ، بسيار شديد شده است ، ديگر اميدى به بهبودى او نيست . من خيلى نگران هستم .

 فردا صبح زود به سوى مدينه خواهم رفت ، من مى‏خواهم بار ديگر پيامبر را ببينم .

 اكنون، خورشيد روز سه شنبه ، بيست و نهم ماه صَفَر طلوع مى‏كند و من آماده رفتن مى‏شوم .

 دستى به يالِ اسب سفيد و زيبايم مى‏كشم ، پا در ركاب مى‏نهم ، من مى‏خواهم به سوى مدينه بروم .

 آيا تو نيز همراه من مى‏آيى ؟

 آيا به من اجازه مى‏دهى تو را «همسفر» خطاب كنم ؟

 همسفر خوبم !

 تو بايد با عجله همراه من بيايى ، تا مدينه ، دو ساعت راه داريم .

 عشق ديدن پيامبر بيقرارمان كرده است .

 يادم مى‏آيد آخرين بارى كه پيامبر را ديدم ، خبر از رفتن خود مى‏داد ، او ديگر از ماندن در اين قفس تنگ دنيا خسته شده بود و دوست داشت كه به اوج آسمان‏ها پر بكشد و همنشين فرشتگان گردد .

 آيا من موفّق خواهم شد بار ديگر پيامبر را ببينم ؟

 آنجا را نگاه كن ، آيا ديوارهاى شهر مدينه را مى‏بينى ؟

 اكنون ما به مدينه رسيده‏ايم ، بيا جلوتر برويم ، به مركز شهر ، مسجد پيامبر .

 آيا تو هم صداى گريه‏ها را مى‏شنوى ؟

 براى چه صداى گريه از خانه‏ها بلند است ؟ چه خبر شده است ؟

 خداى من ! پيامبر از دنيا رفته است .

 و اينجا خانه پيامبر است ، صداى گريه فاطمه‏عليها السلام ، دختر پيامبر به گوش مى‏رسد .

 آرى ، پيامبر دنيا را وداع گفته است ، اكنون على‏عليه السلام دارد بدن مطهر آن حضرت را غسل مى‏دهد .

 پيامبر خودش وصيّت كرده است كه فقط على‏عليه السلام بدن او را غسل دهد ، فرشتگان آسمانى او را يارى مى‏كنند .

 من با خود مى‏گويم خوب است به داخل مسجد پيامبر بروم ، مسجدى كه پيامبر در آنجا براى ما بالاى منبر مى‏رفت و سخن مى‏گفت ، هنوز طنينِ صداى مهربان او در گوش من است .

 خداى من !

 چرا اينجا ، اين قدر خلوت است ، پس مردم كجا هستند ؟

 آيا كسى از راز خلوتى مسجد خبر دارد ؟

 

    *   *   *

 

 از مسجد بيرون مى‏آيم ، متعجّب هستم ، به راستى مردم كجا رفته‏اند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است ؟

 آيا مردم در خانه‏هاى خود هستند ؟

 درِ خانه چند نفر از دوستان خود را مى‏زنم ، امّا كسى جواب نمى‏دهد .

 يك نفر دارد به سوى من مى‏آيد:

 - سلام ، آيا مى‏دانى مردم كجا رفته‏اند ؟ چرا شهر اين قدر خلوت است .

 - مگر خبر ندارى كه همه مردم به سقيفه رفته‏اند ؟

 - سقيفه ديگر كجاست ؟ آنجا چه خبر است ؟

 - همراه من بيا ، آنجا خبر مهمّى است .

 من همراه او حركت مى‏كنم ، تو نيز همراه من بيا .

 او مرا به سوى غرب مدينه مى‏برد ، ما از شهر خارج مى‏شويم .

 آنجا را نگاه كن ، آنجا سايبانى است كه به آن سقيفه مى‏گويند .

 چه جمعيّتى در آنجا جمع شده است ! چه سر و صدايى بلند است !

 به راستى اينجا چه خبر است ؟

 داخل سقيفه ديگر جا نيست ، هر جا را نگاه كنى جمعيّت موج مى‏زند ، من جمعيّت را مى‏شكافم و جلو مى‏روم .

 - آقا چه مى‏كنى ، كجا مى‏خواهى بروى ؟ مگر نمى‏بينى كه راه بسته است .

 - امّا من بايد جلو بروم ، مى‏خواهم براى دوستانم كه اين كتاب را مى‏خوانند گزارش بدهم و سخن بگويم ، آنها حق دارند بفهمند امروز اينجا چه خبر است .

 هر طور كه هست وارد سقيفه مى‏شوم ، تختى را مى‏بينم كه پيرمردى بر روى آن خوابيده است .

 جلو مى‏روم ، گويا پيرمرد مريض است ، رنگ زردى به چهره دارد .

 يك جوان كنار او ايستاده است ، پيرمرد يك جمله مى‏گويد و جوان سخن او را با صداى بلند تكرار مى‏كند تا همه بشنوند .

 آيا اين پيرمرد را مى‏شناسى ؟

 او سَعد است ، رئيس قبيله خَزْرَج ، آن جوان هم ، قيس، پسر اوست كه در كنار او ايستاده است .

 حتماً مى‏دانى كه مدينه از دو طايفه بزرگ اَوْس و خَزْرَج تشكيل شده است ، اين دو طايفه قبل از اسلام ، همواره در حال جنگ بودند، امّا به بركت اسلام ، صلح و آرامش به ميان آنها برگشته است .

 اكنون ، بزرگان اين دو طايفه در كنار هم جمع شده‏اند تا براى آينده اين شهر تصميم بگيرند .

 سعد ، بزرگ قبيله خزرج چنين سخن مى‏گويد:

 

 اى مردم مدينه ، شما بايد قدر خود را بدانيد ، شما بوديد كه پيامبر را يارى كرديد و اگر شما نبوديد ، اسلام به اين شكوه و عظمت نمى‏رسيد .

 آرى ، مردم شهر مكّه ، نه تنها پيامبر را يارى نكردند ، بلكه همواره باعث اذيّت و آزار او شدند ، امّا خداوند به ما اين توفيق را داد كه يارى پيامبر را بنماييم و ما تا پاى جان او را يارى كرديم .

 اى مردم مدينه ، با شمشيرهاى شما بود كه دين اسلام ، قدرت پيدا كرد ، آگاه باشيد كه پيامبر از دنيا رفت در حالى كه از شما راضى بود و شما نور چشم او بوديد .

 اكنون پيامبر به ديدار خدا شتافته است و بعد از او حكومت و خلافت حقّ شماست .

 همه مردم يك صدا فرياد مى‏زنند: «اى سعد ! چه زيبا و خوب سخن گفتى ، ما فقط به سخن تو عمل مى‏كنيم ، تو بايد خليفه مسلمانان باشى» .

 آرى ، مردم حسابى به شور افتاده‏اند . نگاه كن ! چگونه دور سعد مى‏چرخند و فرياد مى‏زنند: «اى سعد ! تو مايه اميد ما هستى ، مرگ بر دشمن تو ! » .

 اين همان شعارى است كه آنها در روزگار جاهليّت مى‏خواندند ، چه شده است كه اين مسلمانان ، به ياد آن روزها افتاده‏اند ؟

 هنوز بدن پيامبر دفن نشده است ، آيا بايد اين گونه به جاهليّت برگردند ؟

 همسفرم ، گوش كن !

 مثل اين كه سخن از خلافت است ، بحث خيلى جدّى است ، اين مردم اينجا جمع شده‏اند تا جانشين پيامبر را معيّن كنند .

 امّا مگر پيامبر در روز غدير خُمّ ، على‏عليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود معيّن نكرده است ؟

 مگر همين مردم با على‏عليه السلام بيعت نكردند ؟ چرا به اين زودى ، همه چيز را فراموش كردند ؟

 از روز غدير خُمّ ، حدود دو ماه گذشته است .

 آيا آنها سخن پيامبر را فراموش كرده‏اند كه در ميان ده‏ها هزار نفر فرياد زد:

 

 «مَن كنتُ مَولاه فَهذا عليٌّ مولاه»: هر كه را من مولا و رهبر او هستم ؛ اين على مولا و رهبر اوست .

 من در همين فكرها هستم كه صدايى به گوشم مى‏رسد ، يكى از عقب جمعيّت مى‏گويد: «مهاجران ، سخن ما را قبول نخواهند كرد ، آنها با سعد بيعت نخواهند كرد ، براى اين كه آنها زودتر از ما مسلمان شده‏اند و پيامبر از طايفه آنهاست» .

 همه به فكر فرو مى‏روند ، آرى ، مهاجران كسانى هستند كه در شهر مكّه به پيامبر ايمان آوردند و همراه آن حضرت به مدينه هجرت كردند .

 آنها اوّلين كسانى هستند كه به پيامبر ايمان آوردند و خيلى از آنها از طايفه پيامبر (قريش) هستند .

 يكى جواب مى‏دهد: «ما به آنها خواهيم گفت: دو خليفه معيّن مى‏كنيم ، يكى از شما ، ديگرى از ما» .

 سعد اين سخن را مى‏شنود رو به او مى‏كند و مى‏گويد: «اين سخن را نگوييد كه اين آغاز شكست شما خواهد بود ، شما بايد بر حرف خود ثابت بمانيد ، شما تأكيد كنيد كه خليفه بايد از ميان مردم مدينه باشد ، آنها مجبور مى‏شوند قبول كنند» .

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 166

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.