تمام افراد قبيله اوس با ابوبكر بيعت كردهاند .
آيا به ياد دارى اوّلين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد كه بود ؟
آرى ، بشير را مىگويم ، او كه يكى از بزرگان قبيله خزرج است ، به علّت حسدى كه نسبت به پسر عموى خود ، سعد ، دارد با ابوبكر بيعت كرد تا مبادا سعد ، خليفه نشود .
اكنون ، با بيعت كردن بشير در خود قبيله خزرج اختلاف افتاده است ، عدّهاى طرفدار كار بشير هستند و عدّهاى هم مخالف .
نگاه كن ! بشير مشغول سخن گفتن با افراد قبيله خود (قبيله خزرج) است ، او به آنها اين چنين مىگويد: «اكنون كه همه دارند با ابوبكربيعت مىكنند ، پس ما از آنها عقب نيفتيم» .
عدّهاى با او موافق مىشوند و مىروند و با ابوبكر بيعت مىكنند .
سعد (رئيس قبيله خزرج) با مردم سخن مىگويد ، امّا ديگر كسى به سخن او گوش نمىكند ، او هر طور هست مىخواهد مانع شود تا قبيله او با ابوبكر بيعت كنند .
امّا ديگر فايدهاى ندارد ، مردم از هر طرف هجوم مىآورند ، و سعد ، بزرگ طايفه خزرج در زير دست و پا قرار مىگيرد .
عدّهاى از طرفداران سعد فرياد مىزنند: «آرام بگيريد ، مواظب باشيد مبادا سعد در زير دست و پاى شما پايمال شود» .
در اين ميان عُمَر فرياد مىزند: «سعد را بكُشيد ، او را زير دست و پا ، پايمال كنيد» .
عُمَر به طرف سعد مىرود و به او مىگويد: «اى سعد ، من دوست دارم آن چنان زير دست و پاىِ مردم ، پايمال شوى كه همه اعضاى بدنت در هم كوبيده شود» .
قيس ، پسرِ سعد ، اين سخن را مىشنود جلو مىآيد و ريش عمررا در دست مىگيرد و مىگويد: «به خدا قسم اگر مويى از سر پدرم كم شود نخواهم گذاشت از اينجا سالم بيرون بروى» .
ابوبكر اين صحنه را مىبيند ، با عجله به سوى عُمَر مىآيد و به او مىگويد: «اى عُمَر ، آرام باش ، امروز ، روزى است كه ما بايد با آرامش با مردم برخورد كنيم ، خشونت، ما را از هدف خود دور مىكند» .
عُمَر با شنيدن اين سخن ، آرام مىشود وتصميم مىگيرد تا صحنه را ترك كند و سعد را به حال خود بگذارد .
اكنون سعد رو به عُمَر مىكند و مىگويد: «اگر من بيمار نبودم و قدرت داشتم با شما جنگ مىكردم» .
آنگاه او به فرزندان خود مىگويد: «مرا از اينجا ببريد» .
نگاه كن ، فرزندان سعد، پدر خود را از سقيفه بيرون مىبرند .
* * *
به خليفه خبر مىدهند كه سعد به منزل خود رفته است .
امّا او چرا با خليفه بيعت نكرد و رفت ؟
بايد هر طور هست او را به سقيفه باز گرداند ، او بايد بيعت كند ، مگر مسلمانان ، همه با ابوبكر بيعت نكردند ، او چرا مىخواهد اتّحاد مسلمانان را به هم بزند .
همسفر خوبم !
از اينجا ديگر ، آرام آرام ، سخن اهل سقيفه تغيير مىشود .
آرى ، حالا ديگر هر كس با خليفه مخالف باشد و با او بيعت نكند با اسلام مخالف است .
حتماً تعجّب مىكنى ؟
آرى ، اكنون كه اكثر مسلمانان مدينه با ابوبكر بيعت كردهاند، ديگر او نماد اسلام شده است و مخالفت با او مخالفت با اسلام است !
خليفه ، عدّهاى را به خانه سعد مىفرستد تا از او بخواهند كه براى بيعت كردن به سقيفه بيايد .
فرستاده خليفه به خانه سعد مىرود و پيامِ خليفه را به او مىرساند .
سعد در جواب مىگويد: «تا جان در بدن دارم هرگز با شما بيعت نخواهم كرد» .
فرستاده خليفه به سوى سقيفه باز مىگردد و سخن سعد را براى خليفه باز مىگويد .
خليفه به فكر فرو مىرود كه اكنون چه بايد كرد .
عُمَر رو به خليفه مىكند و مىگويد: «اى خليفه ، سعد را به حال خود نگذار ، او بايد با شما بيعت كند» .
در اين ميان يكى از اطرافيان به خليفه مىگويد: «سعد را به حال خود بگذاريد ، او آدم لجبازى است ، او هرگز با شما بيعت نخواهد كرد تا كشته شود و با ريختن خون او ، تمام قبيله او در فكر انتقام خواهند افتاد و اين براى خلافت شما خوب نيست ، او پيرمردى مريض است و يك پيرمرد مريض و تنها ، هيچ كارى بر ضدّ شما نمىتواند انجام دهد» .
خليفه اين سخن را مىپسندد و ديگر كسى را به دنبال سعد نمىفرستد .
* * *
آيا موافقى با هم سرى به خانه پيامبر بزنيم .
نگاه كن !
علىعليه السلام بدن پيامبر را در خانه آن حضرت به خاك سپرده است و كنار قبر آن حضرت نشسته است .
بنى هاشم هم اينجا هستند ، عبّاس ، عموى پيامبر در كنارى نشسته است .
مقداد و سلمان و ابوذر و چند نفر ديگر هم اينجا هستند .
آرى ، خيلى از مسلمانان در مراسم دفن پيامبر حاضر نشدند .
يك نفر سراسيمه به اين سو مىآيد .
او از همه مىپرسد كه علىعليه السلام كجاست ؟
اگر علىعليه السلام را مىخواهى برو كنار قبر پيامبر ، او را آنجا مىتوانى ببينى .
او مىخواهد خبر مهمّى را به علىعليه السلام بگويد .
خبر او اين است: «مردم در سقيفه با ابوبكر بيعت كردند» .
مولايت را نگاه كن !
او شروع به خواندن آيه دوم سوره «عنكبوت» مىكند:
« أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ ».
آيا مردم خيال مىكنند وقتى گفتند ما ايمان آورديم ، امتحان نمىشوند ؟
آرى ، اين مردم كسانى بودند كه ادّعاى ايمانِ آنها ، همه دنيا را گرفته بود ، امّا امروز كه امتحان پيش آمد چند نفر سر بلند بيرون آمدند ؟
چند نفر توانستند از اين فتنه نجات پيدا كنند ؟
آرى ، امروز ، روز امتحان بزرگ الهى بود و متأسّفانه خيلىها در اين آزمون بزرگِ تاريخ ، سرافكنده شدند .
گوش كن !
صدايى از بيرون خانه به گوش مىرسد:
اى على ! مردم در سقيفه با ابوبكر بيعت كردهاند ، همه ما آماده هستيم تا تو را در راه جنگ با آنها يارى كنيم .
همسفرم ! آيا موافقى بيرون برويم و ببينيم كيست كه اين گونه سخن مىگويد .
خداى من ! اين ابوسفيان است ! همان كسى كه براى كشتن پيامبر ، جنگ بدر و اُحد را به راه انداخت .
اكنون چه شده است كه او امروز دلش براى اسلام مىسوزد ؟
نه او دلش براى اسلام نمىسوزد ، او مىخواهد به اين بهانه در ميان مسلمانان اختلاف بياندازد .
او نزديك مىآيد و چنين مىگويد: «اى على ! دستت را بده تا با تو بيعت كنم» .
نگاه كن ، مولايت را نگاه كن ، چگونه جواب ابوسفيان را مىدهد: «اى ابوسفيان ! تو از اين سخنان خود قصدى جز مكر و حيله ندارى» .
ابوسفيان اين سخن را كه مىشنود از آنجا دور مىشود .
آرى ، ابوسفيان پيش خود نقشه كشيده بود تا امروز انتقام خود را از اسلام بگيرد . او اوّلين كسى است كه خبر سقيفه را براى علىعليه السلام آورد ، او كه شمشير زدن و شجاعت علىعليه السلام در جنگها را ديده است ، خيال مىكرد اكنون نيز ، علىعليه السلام شمشير به دست خواهد گرفت و به جنگ اهل سقيفه خواهد رفت و جنگ داخلى در مدينه روى خواهد داد و آن وقت بهترين فرصت خواهد بود تا دشمنان اسلام به مدينه حمله كنند و ديگر هيچ اثرى از اسلام باقى نماند و او به آرزوى خود برسد .
امّا ابوسفيان نمىدانست كه علىعليه السلام ، اين گونه اميد او را نا اميد خواهد كرد . آرى ، آن حضرت براى اسلام زحمتهاى زيادى كشيده است ، اكنون اجازه نخواهد داد تا ابوسفيان به خواسته خود برسد .
اگر ديروز شمشير علىعليه السلام ، مايه نجات اسلام شد امروز صبر او ، مايه بقاى اسلام است .
* * *
اكنون ، اهل سقيفه همه با ابوبكر بيعت كردهاند ، و موقع آن فرا رسيده است كه خليفه را به مركز شهر ببرند .
خليفه همراه با كسانى كه در سقيفه هستند به مسجد شهر مىرود .
در مسير به هر كس برخورد مىكنند او را مجبور مىكنند تا با ابوبكر بيعت كند .
آرى ، مسلمانان بر خلافت ابوبكر ، متحّد شدهاند و هر كس كه با اين اتّحاد و يگانگى ، مخالف باشد كشته خواهد شد .
حتماً مىگويى به چه جرمى ؟
به جرم بر هم زدن وحدت مسلمانان !
امّا سؤال من اين است كه آيا همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كردهاند ؟ هنوز كه بنى هاشم و علىعليه السلام با او پيمان نبستهاند ؟
اين چه وحدتى است كه شما از آن سخن مىگوييد ؟
نگاه كن ، خليفه را با چه احترامى به مسجد مىبرند .
علىعليه السلام ، پيكر پيامبر را دفن كرده و به خانه خود رفته است .
عدّهاى از مردم در مسجد پيامبر جمع شدهاند ، در اين ميان ، عثمان همراه با بنى اُميّه در گوشهاى از مسجد نشستهاند .
در اين هنگام ابوبكر را وارد مسجد مىكنند و او را بر بالاى منبر پيامبر مىنشانند .
عُمَر نگاهى به مسجد مىكند ، مىبيند كه ابوسفيان با عدّهاى از بنى اُميّه در گوشهاى نشستهاند ، در ميان آنها عثمان هم به چشم مىخورد .
ابوسفيان با ديگران بر ضدّ خليفه سخن مىگويد .
به راستى چگونه مىتوان ابوسفيان را راضى كرد ؟
راه حلّى به ذهن خليفه مىرسد .
يك نفر پيام مهمّى را براى ابوسفيان مىآورد: «به تو قول مىدهيم كه فرزندت ، معاويه را در حكومت خود شريك كنيم» .
ابوسفيان لبخندى مىزند و مىگويد: «آرى ، ابوبكر چه خوب خليفهاى است كه صله رحم نمود و حقّ ما را ادا كرد» .
اكنون ابوسفيان و بنى اُميّه براى بيعت با خليفه مىآيند .
آرى ، اين گونه ابوسفيان حاضر مىشود كه با خليفه بيعت كند .
عُمَر رو به بقيّه مىكند و مىگويد: «چرا هر كدام از شما در گوشهاى نشستهايد ، بياييد با خليفه رسول خدا ، ابوبكر بيعت كنيد» .
عثمان از جا بلند مىشود و به نزد ابوبكر مىرود و با او بيعت مىكند ، با بيعت عثمان همه بنى اميّه با ابوبكر بيعت مىكنند .
اكنون ، همه نگاهها متوجّه بنى هاشم و خاندان پيامبر است ، آيا آنها با ابوبكر بيعت خواهند كرد ؟
* * *
عدّهاى از مردم هنوز با خليفه بيعت نكردهاند ، خوب است آنها را با پول راضى كنيم .
آرى ، چه كسى است كه بتواند در مقابل پول استقامت كند ؟
امّا اين پولها را بايد براى زنان اين شهر فرستاد .
آرى ، بايد از راه زنان در دلها نفوذ كرد ، هر كس بتواند زنان را به سوى خود جذب كند جامعه را مىتواند از آن خود بنمايد .
كيسههاى پول به سوى خانههاى مدينه برده مىشوند .
ابوبكر در منبر خود به اين سخنها اشاره مىكند كه در حكومت من غذاهاى خوب براى شما مهيا خواهد بود و روزهاى خوبى در انتظارتان است .
آنجا را نگاه كن !
بيرون مسجد ، كنار درِ آن خانه را مىگويم .
آن زن چه مىگويد ، چرا صداى خود را بلند كرده است ؟
آيا مىخواهيد دين مرا با پول بخريد ؟
هرگز !
هرگز نخواهيد توانست مرا از دينم جدا كنيد ، من اين پولهاى شما را قبول نمىكنم .
خدايا ، اين شير زن كيست كه اين گونه سخن مىگويد ؟
او از طايفه بنى عَدِىّ است ، او با گوش خود شنيده كه پيامبر ، در روز غدير ، علىعليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود معرّفى نموده است .
حال او چگونه براى پول و مال دنيا ، دست از مولاى خود بردارد .
آفرين بر تو اى شير زن مدينه !
كاش مردم مدينه به اندازه تو غيرت داشتند و اين گونه علىعليه السلام را تنها نمىگذاشتند .
* * *
اكنون ، كار تبليغات شروع مىشود ، بايد كارى كرد كه اين مردم باور كنند كه ابوبكر خليفه رسول خداست .
ابوبكر بر روى منبر نشسته است ، ناگهان يك نفر از درِ مسجد وارد مىشود و رو به ابوبكر مىكند و مىگويد: «اى خليفه خدا» .
همه تعجّب مىكنند ، آيا ابوبكر اين قدر مقام پيدا كرده كه خليفه خدا شده است .
ابوبكر از بالاى منبر فرياد مىزند: «من خليفه خدا نيستم ، بلكه خليفه رسول خدا هستم و به اين راضى هستم كه مرا به اين نام بخوانيد» .
آرى ، اين گونه است كه لقب خليفه رسول خدا براى ابوبكر ، عنوان رسمى شناخته مىشود .
بعد از آن خليفه سخنان خود را ادامه مىدهد .
آيا مىخواهى سخنان او را بشنوى ؟
اى مردم ! هيچ كس شايستگى خلافت را همانند من ندارد .
آيا من اوّلين كسى نبودم كه نماز خواندم ، آيا من بهترين يار پيامبر نبودم ؟
و همه كسانى كه در پاى منبر خليفه نشستهاند سخن او را تأييد مىكنند ، آرى ، همه كسانى كه اينجا هستند به ياد دارند علىعليه السلام اوّلين كسى است كه به پيامبر ايمان آورد و با آن حضرت نماز خواند .
مگر تا مدّتها ، فقط علىعليه السلام و خديجه همراه پيامبر نماز نمىخواندند ؟
آن روزها كه هنوز ابوبكر مسلمان نشده بود !
امّا اكنون كسى جرأت ندارد حقيقت را بگويد .
* * *
آن كيست كه در كوچههاى مدينه دور مىزند و فرياد مىزند: «همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده و او را به عنوان خليفه رسول خدا انتخاب نمودهاند ، پس هر چه زودتر براى بيعت كردن با او به مسجد بياييد» .
نمىدانم او را شناختى يا نه ؟
او عُمَر است ، از وقتى كه خبر دار شده است عدّهاى از مردم هنوز با ابوبكربيعت نكردهاند ، در كوچههاى مدينه دور مىزند و همه را به بيعت با ابوبكر فرا مىخواند .
آرى ، عدّهاى از مردم در خانههاى خود مخفى شدهاند ، عُمَر مىخواهد هر طور شده است آنها را براى بيعت با ابوبكر به مسجد بكشاند .
عدّهاى با شنيدن صداى عُمَر براى بيعت با خليفه از خانههاى خود خارج مىشوند .
امّا عدّه ديگرى به اين سادگى حاضر نيستند با ابوبكر بيعت كنند ، آنها كسانى هستند كه مىخواهند به علىعليه السلام وفادار بمانند .
بايد فكر اساسى كرد .
به نظر شما ، عُمَر چه راه حلّى را انتخاب خواهد كرد ؟
آرى ، بايد به سراغ علىعليه السلام رفت ، تا زمانى كه او با ابوبكر بيعت نكرده است ، نمىتوان بقيّه مردم را مجبور به بيعت با ابوبكر كرد .
براى همين عُمَر به سوى مسجد رفته و به خليفه چنين مىگويد: «اى خليفه پيامبر ! تا زمانى كه على بيعت نكند بيعت بقيّه مردم به درد ما نمىخورد ، هر چه زودتر كسى را به دنبال على بفرست تا او را به اينجا بياورند و او با تو بيعت كند» .
ابوبكر ، قُنفُذ را به حضور مىطلبد و به او مىگويد: «به نزد علىعليه السلام برو و به او بگو كه خليفه رسول خدا تو را مىطلبد» .
نمىدانم نام قُنفُذ را شنيدهاى ؟
او مردى بسيار خشن و سياه دل مىباشد و براى همين در اين روزها براى اهداف خليفه، خيلى مفيد است .
* * *
قنفذ همراه با عدّهاى به سوى خانه علىعليه السلام حركت مىكند .
درِ خانه به صدا در مىآيد ، علىعليه السلام از خانه بيرون مىآيد:
- از من چه مىخواهى ؟
- اى على ! هر چه زودتر به مسجد بيا كه خليفه پيامبر تو را مىخواند .
- آيا فراموش كردهايد كه پيامبر مرا خليفه و جانشين خود قرار داده است ؟
قنفذ نمىداند چه جواب بگويد ، براى همين به سوى مسجد باز مىگردد .
ابوبكر وقتى مىبيند كه قُنفُذ تنها آمده است به او مىگويد:
- پس على كجاست ؟ چرا او را نياوردى ؟
- وقتى به على گفتم كه خليفه پيامبر تو را مىطلبد در جواب گفت كه پيامبر مرا خليفه و جانشين خود قرار داده است .
همه كسانى كه در مسجد هستند به ياد سخنان پيامبر مىافتند ، آرى ، پيامبر بارها و بارها بالاى همين منبر (كه الآن ابوبكر بر روى آن نشسته است) در مورد جانشينى علىعليه السلام سخن گفته است .
ترديد در دل همه كاشته مىشود ، همه با خود مىگويند: «چرا ما به اين زودى سخنان پيامبر را فراموش كرديم ؟»
عُمَر نگاهى به جمعيّت مىكند ، مىفهمد كه الآن است كه سخن علىعليه السلام ، باعث بيدارى اين مردم شود .
براى همين عُمَر رو به ابوبكر مىكند و فرياد مىزند: «به خدا قسم ، اين فتنه فقط با كشتن على تمام مىشود . آيا به من اجازه مىدهى كه بروم و سرِ او را براى تو بياورم ؟»
ترس در وجود همه مىنشيند ، آيا به راستى عُمَر اين كار را خواهد كرد ؟
ابوبكر رو به عُمَر مىكند و از او مىخواهد كه بنشيند .
امّا او نمىنشيند ، ابوبكر او را قسم مىدهد كه آرام بگيرد وبنشيند .
عُمَر مىنشيند و ابوبكر رو به قُنفُذ مىكند و مىگويد: «برو به على بگو كه ابوبكر تو را مىطلبد ، همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كردهاند و تو هم يكى از آنها هستى و بايد براى بيعت به مسجد بيايى» .
قنفذ اين بار همراه با ده نفر به سوى خانه علىعليه السلام مىرود .
- اى على ! ابوبكر تو را مىطلبد ، تو بايد براى بيعت با او به مسجد بيايى .
- پيامبر به من وصيّت كرده است كه وقتى او را دفن نمودم از خانه خود خارج نشوم تا اينكه قرآن را به صورت كامل بنويسم .
نگاه كن !
علىعليه السلام بعد از گفتن اين سخن وارد خانه مىشود و در را مىبندد .
آرى ، اكنون كه مردم از علىعليه السلام رو بر گرداندهاند آن حضرت براى حفظ اسلام ، صبر مىكند و در خانه خود مىنشيند .
پيامبر از دنيا رفته است و هنوز قرآن به صورت كامل ، جمع آورى نشده است ، درست است كه عدّهاى به فكر رياست و حكومت دنياى خود هستند، امّا علىعليه السلام به فكر قرآن است .
قنفذ به سوى مسجد باز مىگردد و سخن علىعليه السلام را به ابوبكرمىگويد .
مخالفان علىعليه السلام ، خيلى ناراحت هستند ، براى اين كه ديگر نمىتوانند او را به زور از خانه بيرون بياورند ، اكنون همه فهميدهاند كه او مشغول جمع آورى قرآن است و اگر بخواهند مزاحم علىعليه السلام بشوند مزاحم قرآن شدهاند .
چارهاى نيست آنها بايد صبر كنند تا علىعليه السلام، كار نوشتنِ قرآن را تمام كند .
* * *
امروز پنج شنبه ، اوّل ماه ربيع الأوّل است ، مردم براى خواندن نماز در مسجد جمع شدهاند .
نگاه كن ! علىعليه السلام وارد مسجد مىشود .
همه تعجّب مىكنند ، او كه قسم خورده بود تا قرآن را ننويسد از خانه خود خارج نشود .
خوب نگاه كن ، آيا آن پارچه را مىبينى كه در دستهاى اوست ؟
علىعليه السلام قرآن را نوشته و در داخل اين پارچه گذاشته و به مسجد آورده است .
او با صداى بلند مردم را خطاب قرار مىدهد و چنين مىگويد: «اى مردم ، من در اين مدّت مشغول نوشتن قرآن بودم ، نگاه كنيد ، اين قرآنى است كه من نوشتهام ، من به تفسير همه آيههاى قرآن آگاه هستم چرا كه از پيامبر در مورد همه آنها سؤال كردهام» .
همسفرم! آرى ، اگر كسى خواهان فهم قرآن باشد بايد به نزد علىعليه السلام برود ، زيرا او از همان ابتداى نزول قرآن با پيامبر بوده است و هر گاه آيهاى نازل مىشد تفسير و تأويل آن را از پيامبر مىپرسيد .
در اين هنگام عُمَر از جا بلند مىشود و مىگويد: «ما نياز به قرآن تو نداريم» .
وقتى كه عُمَر اين سخن را مىگويد علىعليه السلام قرآنى را كه نوشته است به خانه خود مىبرد .
مگر پيامبر نفرموده بود كه من شهر علم هستم و علىعليه السلام دروازه آن است ، هر كس خواهان علم است آن را از علىعليه السلام بياموزد .
پس چرا اينان امروز با علىعليه السلام اين گونه برخورد مىكنند ؟
مگر مسلمانان ، خودشان به تنهايى خواهند توانست قرآن را تفسير كنند ؟
* * *
هنوز تعدادى از ياران گرامى پيامبر مثل سلمان ، مقداد ، ابوذر و عمّار با خليفه بيعت نكردهاند ، همچنين عبّاس ، عموى پيامبر هم براى بيعت نيامده است .
اينها به خانه علىعليه السلام رفت و آمد مىكنند و بر سر بيعتى كه در غدير نمودهاند باقى هستند .
اكنون بايد كارى كرد تا آنها هم با خليفه بيعت كنند .
مهمّترين شخصيتى كه در اين ميان به چشم مىخورد عبّاس عموى پيامبر است ، اگر آنها بتوانند او را به سوى خود جذب كنند ، خيلى از مشكلاتشان، بر طرف خواهد شد .
آرى ، او ريش سفيد بنى هاشم است و اگر او حاضر شود با خليفه بيعت كند امتياز بسيار خوبى براى حكومت ابوبكر خواهد بود .
ديگر هوا تاريك شده است ، نگاه كن ، خليفه همراه با عُمَر و چند نفر ديگر از خانه بيرون مىآيند .
همسفر خوبم !
آيا موافقى ما هم همراه آنها برويم و ببينيم كه آنها در اين تاريكى شب به كجا مىروند ؟
نگاه كن ! آنها به سوى محله بنى هاشم مىروند و درِ خانه عبّاس ، عموى پيامبر را مىزنند .
عبّاس در را باز مىكند و خليفه و همراهانش وارد مىشوند .
- شما هم همراهيان خليفه هستيد ؟
- نه ، من نويسندهام ، اين هم دوست من ، خواننده كتابم است ، ما آمدهايم ببينيم خليفه با شما چه كار دارد .
- خوش آمديد .
ما وارد خانه مىشويم و در گوشه اتاق مىنشينيم .
نگاه كن ، عبّاس در فكر است كه خليفه در اين وقت شب براى چه به خانه او آمده است .
ابوبكر دستى به ريشهاى سفيدش مىكشد و سخن خود را آغاز مىكند و من هم قلم و كاغذ را بر مىدارم و مىنويسم :
خداوند پيامبرش را براى هدايت ما فرستاد و او براى هدايت ما تلاش نمود تا آنكه به سوى خدا سفر كرد .
بعد از مرگ پيامبر ، مردم مرا به عنوان خليفه انتخاب كردند و من هم اين مقام را قبول كردم و اميدوارم كه بتوانم وظيفه سنگين خود را با توكّل به خدا به خوبى انجام دهم .
شنيدهام كه يك نفر مىخواهد ميان مسلمانان اختلاف بيايندازد و او تو را كه عموى پيامبر هستى به عنوان يار و ياور خود معرّفى مىكند .
اى عبّاس ! چقدر خوب است تو هم مانند بقيّه مردم با من بيعت كنى .
اگر تو اين كار را بكنى من قول مىدهم كه بعد از خود ، تو را به عنوان جانشين معرّفى كنم ، زيرا تو عموى پيامبر هستى و مردم به تو توجّه زيادى دارند ، اگر تو با ما بيعت كنى هم به نفع خودت و هم به نفع اسلام است .
همه منتظر هستند تا ببينند عبّاس چه مىگويد ؟
آيا او براى رسيدن به رياست و حكومت ، دست از يارى حق بر خواهد داشت ؟
در اين ميان عُمَر شروع به سخن مىكند: «اى عبّاس ، ما نمىخواهيم در ميان مسلمانان اختلاف بيفتد ، ما نمىخواهيم كسى تو را به عنوان شخص تفرقهانگيز بشناسد ».
لحظه سرنوشت سازى است ، آيا عبّاس سخن آنها را قبول خواهد كرد .
در اين شبها هوادران خليفه اصلاً خواب نداشتهاند ، آنها به خانه خيلى از بزرگان شهر رفتهاند و آنها را با وعده پول و حكومت خريدهاند .
آيا امشب هم آنها خواهند توانست اين معامله را انجام بدهند و ايمان و مردانگى عبّاس را بخرند و به او حكومت و رياست بدهند ؟
همه سكوت كردهاند ، به راستى عبّاس چه خواهد گفت ؟
به راستى اگر عبّاس اين معامله را انجام بدهد براى علىعليه السلام بسيار گران تمام خواهد شد ، وقتى مردم بفهمند كه ريش سفيد بنى هاشم، دست از يارى علىعليه السلام برداشته است چه قضاوت خواهند كرد ؟
خدايا ، تو خودت عبّاس را در اين انتخاب يارى كن !
همه سخنهاى خود را گفتهاند ، اكنون منتظر جواب عبّاس هستند .
اكنون ، عبّاس سخن مىگويد:
اى ابوبكر ، اگر مردم جمع شدند و تو را انتخاب نمودند پس چگونه مىگويى جانشين و خليفه پيامبر هستى ؟ پيامبر كى وكجا تو را جانشين خودش قرار داد ؟
و اگر مردم تو را انتخاب كردند آيا ما بنى هاشم از اين مردم نبوديم ، آيا ما حق رأى دادن نداشتيم ؟
شايد بگويى: «من به خاطر خويشاوندى با پيامبر به اين مقام رسيدم »، در اين صورت به تو مىگويم كه ما از تو به پيامبر نزديكتر هستيم .
امّا اين كه مىگويى بعد از خودت ، خلافت را به من مىدهى مگر اين خلافت ارث پدر توست كه به هر كس مىخواهى مىبخشى ؟ اگر حقّ مسلمانان است چرا به ديگران مىبخشى ؟ اگر حقّ خودت است براى خودت نگه دار و اگر حقّ بنى هاشم است، ما تمام حقّ خود را مىخواهيم و تنها به قسمتى از آن راضى نمىشويم .
سخنان دندان شكن عبّاس ، همه را نااميد مىكند ، آنها در مقابل اين سخنان ، هيچ جوابى ندارند كه بگويند .
خليفه آمده بود تا عبّاس را از علىعليه السلام جدا كند ، امّا اكنون ، سخنان عبّاس ، او را شرمنده كرده است.
نگاه كن، خليفه هيچ جوابى ندارد بگويد، آخر در مقابل اين سخنان چه مىتواند بگويد؟
براى همين خليفه همراه با دوستانش بدون خداحافظى از خانه بيرون مىروند .
امروز روز جمعه ، دوّم ماه ربيع الأوّل است ، چهار روز است كه پيامبر از ميان ما رفته است.
اكنون در مسجد پيامبر، عدّهاى دور هم جمع شدهاند و هر كسى سخنى مىگويد:
- چرا علىعليه السلام به مسجد نمىآيد و پشت سر خليفه پيامبر نماز نمىخواند .
- او هنوز با خليفه بيعت نكرده است ، امروز هم روز جمعه است ، اوّلين نماز جمعه به امامت ابوبكر برگزار مىشود ، هر طور كه شده بايد علىعليه السلام را به مسجد آورد .
- مگر خبر نداريد كه عدّهاى از مخالفان ما در خانه علىعليه السلام جمع شدهاند ، ما بايد هر چه سريعتر جمع آنها را متفرّق كنيم .
قرار مىشود كه با خليفه در اين مورد صحبت شود .
آرى ، وحدت اسلامى در خطر است ، شايد طرفداران علىعليه السلام بخواهند بر ضدّ حكومت اسلامى قيام كنند !
ما بايد هر چه سريعتر آنها را دستگير كنيم .
ابوبكر با نظر آنها موافق است ، و دستور حمله به خانه علىعليه السلام را مىدهد .
عُمَر از جاى خود بر مىخيزد و همراه با گروه زيادى به سوى خانه علىعليه السلام حركت مىكند .
در ميان اين جمعيّت ، رئيس قبيله اوس هم به چشم مىخورد ، وقتى رئيس قبيله اوس به ميدان آمده است يعنى همه اين طايفه به ميدان آمدهاند .
امّا در خانه علىعليه السلام چه خبر است ؟ عدّهاى از ياران آن حضرت در اينجا جمع شدهاند ، آيا آنها را مىشناسى ؟
سلمان ، مقداد ، عمّار ، ابوذر ، در اين ميان طلحه و زبير هم به چشم مىخورند .
نگاه كن، آن پيرمرد هم، عبّاس ، عموى پيامبر است .
هيچ كدام از آنها با خليفه بيعت نكردهاند ، آنها مىخواهند بر بيعتى كه با علىعليه السلام نمودهاند وفادار بمانند .
اگر امروز ، اكثريّت مردم از امام زمان خود، علىعليه السلام، جدا شدند ، امّا اين جمع كوچك ثابت كردهاند كه مىتوان پيرو اكثريّت نبود ، مىتوان راه صحيح را انتخاب كرد ، مىتوان طرفدار حق و حقيقت بود
تعداد بازدید: 112