فصل سوم كتاب فرياد مهتاب

 

 تمام افراد قبيله اوس با ابوبكر بيعت كرده‏اند .

 آيا به ياد دارى اوّلين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد كه بود ؟

 آرى ، بشير را مى‏گويم ، او كه يكى از بزرگان قبيله خزرج است ، به علّت حسدى كه نسبت به پسر عموى خود ، سعد ، دارد با ابوبكر بيعت كرد تا مبادا سعد ، خليفه نشود .

 اكنون ، با بيعت كردن بشير در خود قبيله خزرج اختلاف افتاده است ، عدّه‏اى طرفدار كار بشير هستند و عدّه‏اى هم مخالف .

 نگاه كن ! بشير مشغول سخن گفتن با افراد قبيله خود (قبيله خزرج) است ، او به آنها اين چنين مى‏گويد: «اكنون كه همه دارند با ابوبكربيعت مى‏كنند ، پس ما از آنها عقب نيفتيم» .

 عدّه‏اى با او موافق مى‏شوند و مى‏روند و با ابوبكر بيعت مى‏كنند .

 سعد (رئيس قبيله خزرج) با مردم سخن مى‏گويد ، امّا ديگر كسى به سخن او گوش نمى‏كند ، او هر طور هست مى‏خواهد مانع شود تا قبيله او با ابوبكر بيعت كنند .

 امّا ديگر فايده‏اى ندارد ، مردم از هر طرف هجوم مى‏آورند ، و سعد ، بزرگ طايفه خزرج در زير دست و پا قرار مى‏گيرد .

 عدّه‏اى از طرفداران سعد فرياد مى‏زنند: «آرام بگيريد ، مواظب باشيد مبادا سعد در زير دست و پاى شما پايمال شود» .

 در اين ميان عُمَر فرياد مى‏زند: «سعد را بكُشيد ، او را زير دست و پا ، پايمال كنيد» .

 عُمَر به طرف سعد مى‏رود و به او مى‏گويد: «اى سعد ، من دوست دارم آن چنان زير دست و پاىِ مردم ، پايمال شوى كه همه اعضاى بدنت در هم كوبيده شود» .

 قيس ، پسرِ سعد ، اين سخن را مى‏شنود جلو مى‏آيد و ريش عمررا در دست مى‏گيرد و مى‏گويد: «به خدا قسم اگر مويى از سر پدرم كم شود نخواهم گذاشت از اينجا سالم بيرون بروى» .

 ابوبكر اين صحنه را مى‏بيند ، با عجله به سوى عُمَر مى‏آيد و به او مى‏گويد: «اى عُمَر ، آرام باش ، امروز ، روزى است كه ما بايد با آرامش با مردم برخورد كنيم ، خشونت، ما را از هدف خود دور مى‏كند» .

 عُمَر با شنيدن اين سخن ، آرام مى‏شود وتصميم مى‏گيرد تا صحنه را ترك كند و سعد را به حال خود بگذارد .

 اكنون سعد رو به عُمَر مى‏كند و مى‏گويد: «اگر من بيمار نبودم و قدرت داشتم با شما جنگ مى‏كردم» .

 آنگاه او به فرزندان خود مى‏گويد: «مرا از اينجا ببريد» .

 نگاه كن ، فرزندان سعد، پدر خود را از سقيفه بيرون مى‏برند .

 

    *   *   *

 

 به خليفه خبر مى‏دهند كه سعد به منزل خود رفته است .

 امّا او چرا با خليفه بيعت نكرد و رفت ؟

 بايد هر طور هست او را به سقيفه باز گرداند ، او بايد بيعت كند ، مگر مسلمانان ، همه با ابوبكر بيعت نكردند ، او چرا مى‏خواهد اتّحاد مسلمانان را به هم بزند .

 همسفر خوبم !

 از اينجا ديگر ، آرام آرام ، سخن اهل سقيفه تغيير مى‏شود .

 آرى ، حالا ديگر هر كس با خليفه مخالف باشد و با او بيعت نكند با اسلام مخالف است .

 حتماً تعجّب مى‏كنى ؟

 آرى ، اكنون كه اكثر مسلمانان مدينه با ابوبكر بيعت كرده‏اند، ديگر او نماد اسلام شده است و مخالفت با او مخالفت با اسلام است !

 خليفه ، عدّه‏اى را به خانه سعد مى‏فرستد تا از او بخواهند كه براى بيعت كردن به سقيفه بيايد .

 فرستاده خليفه به خانه سعد مى‏رود و پيامِ خليفه را به او مى‏رساند .

 سعد در جواب مى‏گويد: «تا جان در بدن دارم هرگز با شما بيعت نخواهم كرد» .

 فرستاده خليفه به سوى سقيفه باز مى‏گردد و سخن سعد را براى خليفه باز مى‏گويد .

 خليفه به فكر فرو مى‏رود كه اكنون چه بايد كرد .

 عُمَر رو به خليفه مى‏كند و مى‏گويد: «اى خليفه ، سعد را به حال خود نگذار ، او بايد با شما بيعت كند» .

 در اين ميان يكى از اطرافيان به خليفه مى‏گويد: «سعد را به حال خود بگذاريد ، او آدم لجبازى است ، او هرگز با شما بيعت نخواهد كرد تا كشته شود و با ريختن خون او ، تمام قبيله او در فكر انتقام خواهند افتاد و اين براى خلافت شما خوب نيست ، او پيرمردى مريض است و يك پيرمرد مريض و تنها ، هيچ كارى بر ضدّ شما نمى‏تواند انجام دهد» .

 خليفه اين سخن را مى‏پسندد و ديگر كسى را به دنبال سعد نمى‏فرستد .

 

    *   *   *

 

 آيا موافقى با هم سرى به خانه پيامبر بزنيم .

 نگاه كن !

 على‏عليه السلام بدن پيامبر را در خانه آن حضرت به خاك سپرده است و كنار قبر آن حضرت نشسته است .

 بنى هاشم هم اينجا هستند ، عبّاس ، عموى پيامبر در كنارى نشسته است .

 مقداد و سلمان و ابوذر و چند نفر ديگر هم اينجا هستند .

 آرى ، خيلى از مسلمانان در مراسم دفن پيامبر حاضر نشدند .

 يك نفر سراسيمه به اين سو مى‏آيد .

 او از همه مى‏پرسد كه على‏عليه السلام كجاست ؟

 اگر على‏عليه السلام را مى‏خواهى برو كنار قبر پيامبر ، او را آنجا مى‏توانى ببينى .

 او مى‏خواهد خبر مهمّى را به على‏عليه السلام بگويد .

 خبر او اين است: «مردم در سقيفه با ابوبكر بيعت كردند» .

 مولايت را نگاه كن !

 او شروع به خواندن آيه دوم سوره «عنكبوت» مى‏كند:

 

 « أَحَسِبَ النَّاسُ أَن يُتْرَكُواْ أَن يَقُولُواْ ءَامَنَّا وَ هُمْ لَا يُفْتَنُونَ ».

 آيا مردم خيال مى‏كنند وقتى گفتند ما ايمان آورديم ، امتحان نمى‏شوند ؟

 آرى ، اين مردم كسانى بودند كه ادّعاى ايمانِ آنها ، همه دنيا را گرفته بود ، امّا امروز كه امتحان پيش آمد چند نفر سر بلند بيرون آمدند ؟

 چند نفر توانستند از اين فتنه نجات پيدا كنند ؟

 آرى ، امروز ، روز امتحان بزرگ الهى بود و متأسّفانه خيلى‏ها در اين آزمون بزرگِ تاريخ ، سرافكنده شدند .

 گوش كن !

 صدايى از بيرون خانه به گوش مى‏رسد:

 

 اى على ! مردم در سقيفه با ابوبكر بيعت كرده‏اند ، همه ما آماده هستيم تا تو را در راه جنگ با آنها يارى كنيم .

 همسفرم ! آيا موافقى بيرون برويم و ببينيم كيست كه اين گونه سخن مى‏گويد .

 خداى من ! اين ابوسفيان است ! همان كسى كه براى كشتن پيامبر ، جنگ بدر و اُحد را به راه انداخت .

 اكنون چه شده است كه او امروز دلش براى اسلام مى‏سوزد ؟

 نه او دلش براى اسلام نمى‏سوزد ، او مى‏خواهد به اين بهانه در ميان مسلمانان اختلاف بياندازد .

 او نزديك مى‏آيد و چنين مى‏گويد: «اى على ! دستت را بده تا با تو بيعت كنم» .

 نگاه كن ، مولايت را نگاه كن ، چگونه جواب ابوسفيان را مى‏دهد: «اى ابوسفيان ! تو از اين سخنان خود قصدى جز مكر و حيله ندارى» .

 ابوسفيان اين سخن را كه مى‏شنود از آنجا دور مى‏شود .

 آرى ، ابوسفيان پيش خود نقشه كشيده بود تا امروز انتقام خود را از اسلام بگيرد . او اوّلين كسى است كه خبر سقيفه را براى على‏عليه السلام آورد ، او كه شمشير زدن و شجاعت على‏عليه السلام در جنگ‏ها را ديده است ، خيال مى‏كرد اكنون نيز ، على‏عليه السلام شمشير به دست خواهد گرفت و به جنگ اهل سقيفه خواهد رفت و جنگ داخلى در مدينه روى خواهد داد و آن وقت بهترين فرصت خواهد بود تا دشمنان اسلام به مدينه حمله كنند و ديگر هيچ اثرى از اسلام باقى نماند و او به آرزوى خود برسد .

 امّا ابوسفيان نمى‏دانست كه على‏عليه السلام ، اين گونه اميد او را نا اميد خواهد كرد . آرى ، آن حضرت براى اسلام زحمت‏هاى زيادى كشيده است ، اكنون اجازه نخواهد داد تا ابوسفيان به خواسته خود برسد .

 اگر ديروز شمشير على‏عليه السلام ، مايه نجات اسلام شد امروز صبر او ، مايه بقاى اسلام است .

 

    *   *   *

 

 اكنون ، اهل سقيفه همه با ابوبكر بيعت كرده‏اند ، و موقع آن فرا رسيده است كه خليفه را به مركز شهر ببرند .

 خليفه همراه با كسانى كه در سقيفه هستند به مسجد شهر مى‏رود .

 در مسير به هر كس برخورد مى‏كنند او را مجبور مى‏كنند تا با ابوبكر بيعت كند .

 آرى ، مسلمانان بر خلافت ابوبكر ، متحّد شده‏اند و هر كس كه با اين اتّحاد و يگانگى ، مخالف باشد كشته خواهد شد .

 حتماً مى‏گويى به چه جرمى ؟

 به جرم بر هم زدن وحدت مسلمانان !

 امّا سؤال من اين است كه آيا همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده‏اند ؟ هنوز كه بنى هاشم و على‏عليه السلام با او پيمان نبسته‏اند ؟

 اين چه وحدتى است كه شما از آن سخن مى‏گوييد ؟

 نگاه كن ، خليفه را با چه احترامى به مسجد مى‏برند .

 على‏عليه السلام ، پيكر پيامبر را دفن كرده و به خانه خود رفته است .

 عدّه‏اى از مردم در مسجد پيامبر جمع شده‏اند ، در اين ميان ، عثمان همراه با بنى اُميّه در گوشه‏اى از مسجد نشسته‏اند .

 در اين هنگام ابوبكر را وارد مسجد مى‏كنند و او را بر بالاى منبر پيامبر مى‏نشانند .

 عُمَر نگاهى به مسجد مى‏كند ، مى‏بيند كه ابوسفيان با عدّه‏اى از بنى اُميّه در گوشه‏اى نشسته‏اند ، در ميان آنها عثمان هم به چشم مى‏خورد .

 ابوسفيان با ديگران بر ضدّ خليفه سخن مى‏گويد .

 به راستى چگونه مى‏توان ابوسفيان را راضى كرد ؟

 راه حلّى به ذهن خليفه مى‏رسد .

 يك نفر پيام مهمّى را براى ابوسفيان مى‏آورد: «به تو قول مى‏دهيم كه فرزندت ، معاويه را در حكومت خود شريك كنيم» .

 ابوسفيان لبخندى مى‏زند و مى‏گويد: «آرى ، ابوبكر چه خوب خليفه‏اى است كه صله رحم نمود و حقّ ما را ادا كرد» .

 اكنون ابوسفيان و بنى اُميّه براى بيعت با خليفه مى‏آيند .

 آرى ، اين گونه ابوسفيان حاضر مى‏شود كه با خليفه بيعت كند .

 عُمَر رو به بقيّه مى‏كند و مى‏گويد: «چرا هر كدام از شما در گوشه‏اى نشسته‏ايد ، بياييد با خليفه رسول خدا ، ابوبكر بيعت كنيد» .

 عثمان از جا بلند مى‏شود و به نزد ابوبكر مى‏رود و با او بيعت مى‏كند ، با بيعت عثمان همه بنى اميّه با ابوبكر بيعت مى‏كنند .

 اكنون ، همه نگاه‏ها متوجّه بنى هاشم و خاندان پيامبر است ، آيا آنها با ابوبكر بيعت خواهند كرد ؟

 

    *   *   *

 

 عدّه‏اى از مردم هنوز با خليفه بيعت نكرده‏اند ، خوب است آنها را با پول راضى كنيم .

 آرى ، چه كسى است كه بتواند در مقابل پول استقامت كند ؟

 امّا اين پول‏ها را بايد براى زنان اين شهر فرستاد .

 آرى ، بايد از راه زنان در دلها نفوذ كرد ، هر كس بتواند زنان را به سوى خود جذب كند جامعه را مى‏تواند از آن خود بنمايد .

 كيسه‏هاى پول به سوى خانه‏هاى مدينه برده مى‏شوند .

 ابوبكر در منبر خود به اين سخن‏ها اشاره مى‏كند كه در حكومت من غذاهاى خوب براى شما مهيا خواهد بود و روزهاى خوبى در انتظارتان است .

 آنجا را نگاه كن !

 بيرون مسجد ، كنار درِ آن خانه را مى‏گويم .

 آن زن چه مى‏گويد ، چرا صداى خود را بلند كرده است ؟

 آيا مى‏خواهيد دين مرا با پول بخريد ؟

 هرگز !

 هرگز نخواهيد توانست مرا از دينم جدا كنيد ، من اين پول‏هاى شما را قبول نمى‏كنم .

 خدايا ، اين شير زن كيست كه اين گونه سخن مى‏گويد ؟

 او از طايفه بنى عَدِىّ است ، او با گوش خود شنيده كه پيامبر ، در روز غدير ، على‏عليه السلام را به عنوان خليفه و جانشين خود معرّفى نموده است .

 حال او چگونه براى پول و مال دنيا ، دست از مولاى خود بردارد .

 آفرين بر تو اى شير زن مدينه !

 كاش مردم مدينه به اندازه تو غيرت داشتند و اين گونه على‏عليه السلام را تنها نمى‏گذاشتند .

 

    *   *   *

 

 اكنون ، كار تبليغات شروع مى‏شود ، بايد كارى كرد كه اين مردم باور كنند كه ابوبكر خليفه رسول خداست .

 ابوبكر بر روى منبر نشسته است ، ناگهان يك نفر از درِ مسجد وارد مى‏شود و رو به ابوبكر مى‏كند و مى‏گويد: «اى خليفه خدا» .

 همه تعجّب مى‏كنند ، آيا ابوبكر اين قدر مقام پيدا كرده كه خليفه خدا شده است .

 ابوبكر از بالاى منبر فرياد مى‏زند: «من خليفه خدا نيستم ، بلكه خليفه رسول خدا هستم و به اين راضى هستم كه مرا به اين نام بخوانيد» .

 آرى ، اين گونه است كه لقب خليفه رسول خدا براى ابوبكر ، عنوان رسمى شناخته مى‏شود .

 بعد از آن خليفه سخنان خود را ادامه مى‏دهد .

 آيا مى‏خواهى سخنان او را بشنوى ؟

 

 اى مردم ! هيچ كس شايستگى خلافت را همانند من ندارد .

 آيا من اوّلين كسى نبودم كه نماز خواندم ، آيا من بهترين يار پيامبر نبودم ؟

 و همه كسانى كه در پاى منبر خليفه نشسته‏اند سخن او را تأييد مى‏كنند ، آرى ، همه كسانى كه اينجا هستند به ياد دارند على‏عليه السلام اوّلين كسى است كه به پيامبر ايمان آورد و با آن حضرت نماز خواند .

 مگر تا مدّت‏ها ، فقط على‏عليه السلام و خديجه همراه پيامبر نماز نمى‏خواندند ؟

 آن روزها  كه هنوز ابوبكر مسلمان نشده بود !

 امّا اكنون كسى جرأت ندارد حقيقت را بگويد .

 

    *   *   *

 

 آن كيست كه در كوچه‏هاى مدينه دور مى‏زند و فرياد مى‏زند: «همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده و او را به عنوان خليفه رسول خدا انتخاب نموده‏اند ، پس هر چه زودتر براى بيعت كردن با او به مسجد بياييد» .

 نمى‏دانم او را شناختى يا نه ؟

 او عُمَر است ، از وقتى كه خبر دار شده است عدّه‏اى از مردم هنوز با ابوبكربيعت نكرده‏اند ، در كوچه‏هاى مدينه دور مى‏زند و همه را به بيعت با ابوبكر فرا مى‏خواند .

 آرى ، عدّه‏اى از مردم در خانه‏هاى خود مخفى شده‏اند ، عُمَر مى‏خواهد هر طور شده است آنها را براى بيعت با ابوبكر به مسجد بكشاند .

 عدّه‏اى با شنيدن صداى عُمَر براى بيعت با خليفه از خانه‏هاى خود خارج مى‏شوند .

 امّا عدّه ديگرى به اين سادگى حاضر نيستند با ابوبكر بيعت كنند ، آنها كسانى هستند كه مى‏خواهند به على‏عليه السلام وفادار بمانند .

 بايد فكر اساسى كرد .

 به نظر شما ، عُمَر چه راه حلّى را انتخاب خواهد كرد ؟

 آرى ، بايد به سراغ على‏عليه السلام رفت ، تا زمانى كه او با ابوبكر بيعت نكرده است ، نمى‏توان بقيّه مردم را مجبور به بيعت با ابوبكر كرد .

 براى همين عُمَر به سوى مسجد رفته و به خليفه چنين مى‏گويد: «اى خليفه  پيامبر ! تا زمانى كه على بيعت نكند بيعت بقيّه مردم به درد ما نمى‏خورد ، هر چه زودتر كسى را به دنبال على بفرست تا او را به اينجا بياورند و او با تو بيعت كند» .

 ابوبكر ، قُنفُذ را به حضور مى‏طلبد و به او مى‏گويد: «به نزد على‏عليه السلام برو و به او بگو كه خليفه رسول خدا تو را مى‏طلبد» .

 نمى‏دانم نام قُنفُذ را شنيده‏اى ؟

 او مردى بسيار خشن و سياه دل مى‏باشد و براى همين در اين روزها براى اهداف خليفه، خيلى مفيد است .

 

    *   *   *

 

 قنفذ همراه با عدّه‏اى به سوى خانه على‏عليه السلام حركت مى‏كند .

 درِ خانه به صدا در مى‏آيد ، على‏عليه السلام از خانه بيرون مى‏آيد:

 - از من چه مى‏خواهى ؟

 - اى على ! هر چه زودتر به مسجد بيا كه خليفه پيامبر تو را مى‏خواند .

 - آيا فراموش كرده‏ايد كه پيامبر مرا خليفه و جانشين خود قرار داده است ؟

 قنفذ نمى‏داند چه جواب بگويد ، براى همين به سوى مسجد باز مى‏گردد .

 ابوبكر وقتى مى‏بيند كه قُنفُذ تنها آمده است به او مى‏گويد:

 - پس على كجاست ؟ چرا او را نياوردى ؟

 - وقتى به على گفتم كه خليفه پيامبر تو را مى‏طلبد در جواب گفت كه پيامبر مرا خليفه و جانشين خود قرار داده است .

 همه كسانى كه در مسجد هستند به ياد سخنان پيامبر مى‏افتند ، آرى ، پيامبر بارها و بارها بالاى همين منبر (كه الآن ابوبكر بر روى آن نشسته است) در مورد جانشينى على‏عليه السلام سخن گفته است .

 ترديد در دل همه كاشته مى‏شود ، همه با خود مى‏گويند: «چرا ما به اين زودى سخنان پيامبر را فراموش كرديم ؟»

 عُمَر نگاهى به جمعيّت مى‏كند ، مى‏فهمد كه الآن است كه سخن على‏عليه السلام ، باعث بيدارى اين مردم شود .

 براى همين عُمَر رو به ابوبكر مى‏كند و فرياد مى‏زند: «به خدا قسم ، اين فتنه فقط با كشتن على تمام مى‏شود . آيا به من اجازه مى‏دهى كه بروم و سرِ او را براى تو بياورم ؟»

 ترس در وجود همه مى‏نشيند ، آيا به راستى عُمَر اين كار را خواهد كرد ؟

 ابوبكر رو به عُمَر مى‏كند و از او مى‏خواهد كه بنشيند .

 امّا او نمى‏نشيند ، ابوبكر او را قسم مى‏دهد كه آرام بگيرد وبنشيند .

 عُمَر مى‏نشيند و ابوبكر رو به قُنفُذ مى‏كند و مى‏گويد: «برو به على بگو كه ابوبكر تو را مى‏طلبد ، همه مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده‏اند و تو هم يكى از آنها هستى و بايد براى بيعت به مسجد بيايى» .

 قنفذ اين بار همراه با ده نفر به سوى خانه على‏عليه السلام مى‏رود .

 - اى على ! ابوبكر تو را مى‏طلبد ، تو بايد براى بيعت با او به مسجد  بيايى .

 - پيامبر به من وصيّت كرده است كه وقتى او را دفن نمودم از خانه خود خارج نشوم تا اينكه قرآن را به صورت كامل بنويسم .

 نگاه كن !

 على‏عليه السلام بعد از گفتن اين سخن وارد خانه مى‏شود و در را مى‏بندد .

 آرى ، اكنون كه مردم از على‏عليه السلام رو بر گردانده‏اند آن حضرت براى حفظ اسلام ، صبر مى‏كند و در خانه خود مى‏نشيند .

 پيامبر از دنيا رفته است و هنوز قرآن به صورت كامل ، جمع آورى نشده است ، درست است كه عدّه‏اى به فكر رياست و حكومت دنياى خود هستند، امّا على‏عليه السلام به فكر قرآن است .

 قنفذ به سوى مسجد باز مى‏گردد و سخن على‏عليه السلام را به ابوبكرمى‏گويد .

 مخالفان على‏عليه السلام ، خيلى ناراحت هستند ، براى اين كه ديگر نمى‏توانند او را به زور از خانه بيرون بياورند ، اكنون همه فهميده‏اند كه او مشغول جمع آورى قرآن است و اگر بخواهند مزاحم على‏عليه السلام بشوند مزاحم قرآن شده‏اند .

 چاره‏اى نيست آنها بايد صبر كنند تا على‏عليه السلام، كار نوشتنِ قرآن را تمام كند .

 

    *   *   *

 

 امروز پنج شنبه ، اوّل ماه ربيع الأوّل است ، مردم براى خواندن نماز در مسجد جمع شده‏اند .

 نگاه كن ! على‏عليه السلام وارد مسجد مى‏شود .

 همه تعجّب مى‏كنند ، او كه قسم خورده بود تا قرآن را ننويسد از خانه خود خارج نشود .

 خوب نگاه كن ، آيا آن پارچه را مى‏بينى كه در دست‏هاى اوست ؟

 على‏عليه السلام قرآن را نوشته و در داخل اين پارچه گذاشته و به مسجد آورده است .

 او با صداى بلند مردم را خطاب قرار مى‏دهد و چنين مى‏گويد: «اى مردم ، من در اين مدّت مشغول نوشتن قرآن بودم ، نگاه كنيد ، اين قرآنى است كه من نوشته‏ام ، من به تفسير همه آيه‏هاى قرآن آگاه هستم چرا كه از پيامبر در مورد همه آنها سؤال كرده‏ام» .

 همسفرم! آرى ، اگر كسى خواهان فهم قرآن باشد بايد به نزد على‏عليه السلام برود ، زيرا او از همان ابتداى نزول قرآن با پيامبر بوده است و هر گاه آيه‏اى نازل مى‏شد تفسير و تأويل آن را از پيامبر مى‏پرسيد .

 در اين هنگام عُمَر از جا بلند مى‏شود و مى‏گويد: «ما نياز به قرآن تو نداريم» .

 وقتى كه عُمَر اين سخن را مى‏گويد على‏عليه السلام قرآنى را كه نوشته است به خانه خود مى‏برد .

 مگر پيامبر نفرموده بود كه من شهر علم هستم و على‏عليه السلام دروازه آن است ، هر كس خواهان علم است آن را از على‏عليه السلام بياموزد .

 پس چرا اينان امروز با على‏عليه السلام اين گونه برخورد مى‏كنند ؟

 مگر مسلمانان ، خودشان به تنهايى خواهند توانست قرآن را تفسير كنند ؟

 

    *   *   *

 

 هنوز تعدادى از ياران گرامى پيامبر مثل سلمان ، مقداد ، ابوذر و عمّار با خليفه بيعت نكرده‏اند ، همچنين عبّاس ، عموى پيامبر هم براى بيعت نيامده است .

 اينها به خانه على‏عليه السلام رفت و آمد مى‏كنند و بر سر بيعتى كه در غدير نموده‏اند باقى هستند .

 اكنون بايد كارى كرد تا آنها هم با خليفه بيعت كنند .

 مهمّ‏ترين شخصيتى كه در اين ميان به چشم مى‏خورد عبّاس عموى پيامبر است ، اگر آنها بتوانند او را به سوى خود جذب كنند ، خيلى از مشكلاتشان، بر طرف خواهد شد .

 آرى ، او ريش سفيد بنى هاشم است و اگر او حاضر شود با خليفه بيعت كند امتياز بسيار خوبى براى حكومت ابوبكر خواهد بود .

 ديگر هوا تاريك شده است ، نگاه كن ، خليفه همراه با عُمَر و چند نفر ديگر از خانه بيرون مى‏آيند .

 همسفر خوبم !

 آيا موافقى ما هم همراه آنها برويم و ببينيم كه آنها در اين تاريكى شب به كجا مى‏روند ؟

 نگاه كن ! آنها به سوى محله بنى هاشم مى‏روند و درِ خانه عبّاس ، عموى پيامبر را مى‏زنند .

 عبّاس در را باز مى‏كند و خليفه و همراهانش وارد مى‏شوند .

 - شما هم همراهيان خليفه هستيد ؟

 - نه ، من نويسنده‏ام ، اين هم دوست من ، خواننده كتابم است ، ما آمده‏ايم ببينيم خليفه با شما چه كار دارد .

 - خوش آمديد .

 ما وارد خانه مى‏شويم و در گوشه اتاق مى‏نشينيم .

 نگاه كن ، عبّاس در فكر است كه خليفه در اين وقت شب براى چه به خانه او آمده است .

 ابوبكر دستى به ريش‏هاى سفيدش مى‏كشد و سخن خود را آغاز مى‏كند و من هم قلم و كاغذ را بر مى‏دارم و مى‏نويسم :

 

 خداوند پيامبرش را براى هدايت ما فرستاد و او براى هدايت ما تلاش نمود تا آنكه به سوى خدا سفر كرد .

 بعد از مرگ پيامبر ، مردم مرا به عنوان خليفه انتخاب كردند و من هم اين مقام را قبول كردم و اميدوارم كه بتوانم وظيفه سنگين خود را با توكّل به خدا به خوبى انجام دهم .

 شنيده‏ام كه يك نفر مى‏خواهد ميان مسلمانان اختلاف بيايندازد و او تو را كه عموى پيامبر هستى به عنوان يار و ياور خود معرّفى مى‏كند .

 اى عبّاس ! چقدر خوب است تو هم مانند بقيّه  مردم با من بيعت كنى .

 اگر تو اين كار را بكنى من قول مى‏دهم كه بعد از خود ، تو را به عنوان جانشين معرّفى كنم ، زيرا تو عموى پيامبر هستى و مردم به تو توجّه زيادى دارند ، اگر تو با ما بيعت كنى هم به نفع خودت و هم به نفع اسلام است .

 همه منتظر هستند تا ببينند عبّاس چه مى‏گويد ؟

 آيا او براى رسيدن به رياست و حكومت ، دست از يارى حق بر خواهد داشت ؟

 در اين ميان عُمَر شروع به سخن مى‏كند: «اى عبّاس ، ما نمى‏خواهيم در ميان مسلمانان اختلاف بيفتد ، ما نمى‏خواهيم كسى تو را به عنوان شخص تفرقه‏انگيز بشناسد ».

 لحظه سرنوشت سازى است ، آيا عبّاس سخن آنها را قبول خواهد كرد .

 در اين شب‏ها هوادران خليفه اصلاً خواب نداشته‏اند ، آنها به خانه خيلى از بزرگان شهر رفته‏اند و آنها را با وعده پول و حكومت خريده‏اند .

 آيا امشب هم آنها خواهند توانست اين معامله را انجام بدهند  و ايمان و مردانگى عبّاس را بخرند و به او حكومت و رياست بدهند ؟

 همه سكوت كرده‏اند ، به راستى عبّاس چه خواهد گفت ؟

 به راستى اگر عبّاس اين معامله را انجام بدهد براى على‏عليه السلام بسيار گران تمام خواهد شد ، وقتى مردم بفهمند كه ريش سفيد بنى هاشم، دست از يارى على‏عليه السلام برداشته است چه قضاوت خواهند كرد ؟

 خدايا ، تو خودت عبّاس را در اين انتخاب يارى كن !

 همه سخن‏هاى خود را گفته‏اند ، اكنون منتظر جواب عبّاس هستند .

 اكنون ، عبّاس سخن مى‏گويد:

 

 اى ابوبكر ، اگر مردم جمع شدند و تو را انتخاب نمودند پس چگونه مى‏گويى جانشين و خليفه پيامبر هستى ؟ پيامبر كى وكجا تو را جانشين خودش قرار داد ؟

 و اگر مردم تو را انتخاب كردند آيا ما بنى هاشم از اين مردم نبوديم ، آيا ما حق رأى دادن نداشتيم ؟

 شايد بگويى: «من به خاطر خويشاوندى با پيامبر به اين مقام رسيدم »، در اين صورت به تو مى‏گويم كه ما از تو به پيامبر نزديك‏تر هستيم .

 امّا اين كه مى‏گويى بعد از خودت ، خلافت را به من مى‏دهى مگر اين خلافت ارث پدر توست كه به هر كس مى‏خواهى مى‏بخشى ؟ اگر حقّ مسلمانان است چرا به ديگران مى‏بخشى ؟ اگر حقّ خودت است براى خودت نگه دار و اگر حقّ بنى هاشم است، ما تمام حقّ خود را مى‏خواهيم و تنها به قسمتى از آن راضى نمى‏شويم .

 سخنان دندان شكن عبّاس ، همه را نااميد مى‏كند ، آنها در مقابل اين سخنان ، هيچ جوابى ندارند كه بگويند .

 خليفه آمده بود تا عبّاس را از على‏عليه السلام جدا كند ، امّا اكنون ، سخنان عبّاس ، او را شرمنده كرده است.

 نگاه كن، خليفه هيچ جوابى ندارد بگويد، آخر در مقابل اين سخنان چه مى‏تواند بگويد؟

 براى همين خليفه همراه با دوستانش بدون خداحافظى  از خانه بيرون مى‏روند .

 

 

امروز روز جمعه ، دوّم ماه ربيع الأوّل است ، چهار روز است كه پيامبر از ميان ما رفته است.

 اكنون در مسجد پيامبر، عدّه‏اى دور هم جمع شده‏اند و هر كسى سخنى مى‏گويد:

 - چرا على‏عليه السلام به مسجد نمى‏آيد و پشت سر خليفه پيامبر نماز نمى‏خواند .

 - او هنوز با خليفه بيعت نكرده است ، امروز هم روز جمعه است ، اوّلين نماز جمعه به امامت ابوبكر برگزار مى‏شود ، هر طور كه شده بايد على‏عليه السلام را به مسجد آورد .

 - مگر خبر نداريد كه عدّه‏اى از مخالفان ما در خانه على‏عليه السلام جمع شده‏اند ، ما بايد هر چه سريعتر جمع آنها را متفرّق كنيم .

 قرار مى‏شود كه با خليفه در اين مورد صحبت شود .

 آرى ، وحدت اسلامى در خطر است ، شايد طرفداران على‏عليه السلام بخواهند بر ضدّ حكومت اسلامى قيام كنند !

 ما بايد هر چه سريعتر آنها را دستگير كنيم .

 ابوبكر با نظر آنها موافق است ، و دستور حمله به خانه على‏عليه السلام را مى‏دهد .

 عُمَر از جاى خود بر مى‏خيزد و همراه با گروه زيادى به سوى خانه على‏عليه السلام حركت مى‏كند .

 در ميان اين جمعيّت ، رئيس قبيله اوس هم به چشم مى‏خورد ، وقتى رئيس قبيله اوس به ميدان آمده است يعنى همه اين طايفه به ميدان آمده‏اند .

 امّا در خانه على‏عليه السلام چه خبر است ؟ عدّه‏اى از ياران آن حضرت در اينجا جمع شده‏اند ، آيا آنها را مى‏شناسى ؟

 سلمان ، مقداد ، عمّار ، ابوذر ، در اين ميان طلحه و زبير هم به چشم مى‏خورند .

 نگاه كن، آن پيرمرد هم، عبّاس ، عموى پيامبر است .

 هيچ كدام از آنها با خليفه بيعت نكرده‏اند ، آنها مى‏خواهند بر بيعتى كه با على‏عليه السلام نموده‏اند وفادار بمانند .

 اگر امروز ، اكثريّت مردم از امام زمان خود، على‏عليه السلام، جدا شدند ، امّا اين جمع كوچك ثابت كرده‏اند كه مى‏توان پيرو اكثريّت نبود ، مى‏توان راه صحيح را انتخاب كرد ، مى‏توان طرفدار حق و حقيقت بود

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 112

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.