اَبو ثُمامه نگاهى به آسمان مىكند. خورشيد به ميانه آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مىگردد.
او نزد امام مىرود. لبهاى خشك و تركخورده امام، غمى بزرگ بر دلش مىنشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندكاند.
به امام مىگويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان ظهر نزديك است».
امام در چشمان او نگاه مىكند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نماز گزاران محشور كند».
امام رو به سپاه كوفه مىكند و از آنها مىخواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقّف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مىزند: «نماز شما كه پذيرفته نيست».
حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مىشود و در جواب بىشرمى او چنين مىگويد: «آيا گمان مىكنى كه نماز پسر پيامبرصلى الله عليه وآله قبول نمىشود و نماز نادانى چون تو قبول مىشود؟».
ابن تميم شمشير مىكشد و به سوى حبيب مىآيد. حبيب از امام اجازه مىگيرد و به جنگ با او مىرود. خون غيرت در رگهاى حبيب به جوش مىآيد، او مىخواهد بىشرمى ابن تميم را پاسخ گويد.
شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مىرود. ابن تميم از اسب بر زمين مىافتد و ياران او به كمكش مىآيند.
حبيب، رَجَز مىخواند: «من حبيب هستم، من يكه تاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است».
صفهاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمىگيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مىبارد. حلقه محاصره نيز، تنگتر مىشود. حبيب مىغرّد و شمشير مىزند، اما نيزهها و شمشيرها...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مىكنند.
اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مىتازانند آويختهاند.
دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مىآيد و اشك از چشمانش جارى مىشود.
اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مىكردى!
آنگاه سر به سوى آسمان مىگيرد و مىفرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا فرما».
* * *
جنگ را متوقّف كنيد! حسين مىخواهد نماز بخواند.
اين دستور عمرسعد است.
خندهاى همراه با مكر و حيله بر لبان عمرسعد نقش مىبندد. او نقشهاى در سر دارد. آرى! او به تيراندازان مىگويد كه آماده دستور او باشند. او مىخواهد حسينعليه السلام را به هنگام نماز خواندن شهيد كند.
امام حسينعليه السلام آماده نماز مىشود. اين آخرين نمازى است كه امام به جا مىآورد. اكنون كه آن حضرت به نماز ايستاده است، گويى دريايى از آرامش را در تلاطم ميدان جنگ شاهد است.
ياران و جوانان بنىهاشم پشت سر امام ايستادهاند. چه شكوهى دارد اين نماز!
آنجا را نگاه كن! يكى از ياران، در كنار امام حسينعليه السلام ايستاده است.
آيا او را مىشناسى؟ او سعيد بن عبداللَّه است. چرا او نماز نمىخواند؟
آرى! او امروز نماز نمىخواند، زيرا ظهر امروز نماز او با ديگران فرق مىكند. او مىخواهد پروانه شمع وجود امام باشد.
عمرسعد اشارهاى به تيراندازان مىكند. آنها قلب امام را نشانه گرفتهاند و سعيد بن عبد اللَّه، سپر به دست، در جلوى امام ايستاده است.
از هر طرف تير مىبارد. او سپر خود را به هر طرف مىگيرد، امّا تعداد تيرها بسيار زياد است و از هر طرف تير مىآيد.
سعيد خود را سپر بلاى امام مىكند و همه تيرها را به جان و دل مىپذيرد. نبايد هيچ تيرى مانع تمام شدن نماز امام بشود. اين نماز، طولانى نيست.
تو مىدانى كه در هنگام جنگ، نماز چهارركعتى را دو ركعت مىخوانند و به آن نماز خَوف مىگويند.
همه آسمان چشم به اين نماز و اين حماسه دارند. نماز تمام مىشود و پروانه عاشق روى زمين مىافتد. او نماز عشق خويش را تمام كرد. سيزده تير بر پيكر او نشسته و خون از بدنش جارى است.
زير لب دعايى مىخواند. آرى دعاى بعد از نماز مستجاب مىشود. آيا مىخواهى دعاى او را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! من اين تيرها را در راه يارى فرزند پيامبر تو به جان خريدم».
امام به بالين او مىآيد و سر سعيد بن عبد اللَّه را به سينه مىگيرد. او چشم خود را باز مىكند، لبخند مىزند و مىگويد: «اى پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟»
اشك در چشم امام حلقه مىزند و در جواب مىفرمايد: «آرى! تو در بهشت، پيش من خواهى بود».
چه وعدهاى از اين بهتر! چشمهاى او بسته مىشود.
* * *
اكنون نوبت زُهير است كه جان خود را فداى امام حسينعليه السلام كند.
با آنكه او بيست روز است كه شيعه شده، امّا در اين مدّت، سخت عاشق و دلباخته امام خود گرديده است. او نزديك امام مىشود و مىگويد: «آيا اجازه مىدهى به ميدان مبارزه بروم؟».
امام به زُهير اجازه مىدهد و زُهير به ميدان مىآيد و چنين رَجَز مىخواند: «من زُهيرم كه با شمشيرم از حريم حسين پاسدارى مىكنم».
رقص شمشير زُهير و طنين صداى او، لرزه بر اندام سپاه كوفه مىاندازد. او مىرزمد و شمشير مىزند و عدّه زيادى را به خاك زبونى مىنشاند. عطش بيداد مىكند و زُهير نيز تشنه است. امّا تشنه ديدار يار!
با خود مىگويد دلم مىخواهد يك بار ديگر امام خود را ببينم. پس به سوى امام باز مىگردد. همه ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مىكند.
او به امام مىگويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد».
امام نگاهى به او مىكند و مىفرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مىآيم».
زُهير به ميدان برمىگردد. دشمن او را محاصره مىكند و به سويش تيرها و نيزهها پرتاب مىكند.
بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مىكشد و به ديدار پيامبر مىشتابد.
* * *
- فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مىبينى كه امام حسينعليه السلام تنها مانده است.
- مادر! من آمادهام تا جان خود را فداى امام نمايم.
مادر پيشانى نوجوانش را مىبوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مىكند. شمشير به دستش مىدهد و بند كفشهايش را مىبندد. اكنون نوجوان او آماده رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مىگيرد و مىگويد: «پسرم، خدا به همراهت!».
سپس او را تا آستانه خيمه بدرقه مىكند. مادر در آستانه خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مىنگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مىگويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمىتوانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مىكنم، باشد كه قبول كنى».
همه نگاهها متوجّه اين نوجوان است. او مىآيد و خدمت امام مىرسد.
امام حسينعليه السلام مىبيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حمله صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مىكند و پاسخ مىشنود. امام مىفرمايد:
- اى عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو بايد كنار او باشى، شايد او به ميدان آمدن تو را خوش نداشته باشد.
- نه، مولاى من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زير مىاندازد. عَمْرو منتظر شنيدن پاسخ امام است.
امام مىگويد: «فرزندم، داغ سنگين پدر كافى است. مادرت چگونه داغى تازه را طاقت مىآورد. مادرت را تنها نگذار». امّا عَمْرو همچنان اصرار مىكند. آنجا را نگاه كن! مادر كنار خيمه ايستاده است و با نگاهش تمنّا مىكند.
سرانجام امام اجازه مىدهد و عَمْرو به سوى ميدان مىرود. او شمشير مىكشد و به سوى ميدان مىتازد. در آغاز حمله خود چند نفر را به خاك و خون مىكشد. امّا دشمنان او را محاصره مىكنند. گرد و غبار است، نمىدانم چه خبر شده است؟
آن چيست كه به سوى خيمهها پرتاب مىشود؟
خداى من! اين سر عَمْرو است. مادر مىدود و سر نوجوانش را به سينه مىگيرد و بر پيشانى معصوم او بوسهاى مىزند و با او سخن مىگويد: «آفرين بر تو اى فرزندم! اى آرامش قلبم».
اى زنان دنيا! اى مادران!
نگاه كنيد كه چه حماسهاى در حال شكل گيرى است. به خدا هيچ مردى در دنيا نمىتواند عمق اين حماسه را درك كند. فقط بايد مادر باشى تا بتوانى عظمت اين صحنه را درك كنى.
سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را مىبويد و مىبوسد. امّا اين مادر پس از اهداى گل زندگيش به امام، يك كار عجيب ديگر هم انجام مىدهد. او رو به دشمن مىكند و سر فرزندش را به سوى آنها پرتاب مىكند.
او با صداى رسا فرياد مىزند: «ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمىگيريم!».
آسمان مىلرزد و فرشتگان همه، متعجّب مىشوند. نگاه كنيد كه چگونه يك مادر قهرمان، ايثار و عشق واقعى را نمايش مىدهد.
ما كربلا را خوب نشناختيم و آن را در گريه و زارى خلاصه كردهايم. كربلا هم گريه دارد و هم گريه نكردن.
به نظر من يكى از عظمتهاى كربلا در گريه نكردن اين مادر است. او داغ جوان ديده و دستهايش از خون سر جوانش رنگين شده است، امّا با اين وجود گريه نمىكند.
شايد به زبان آوردن اين وقايع كار آسانى باشد، اما به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج اين حماسهها پى نمىبرد.
اين شير زن كربلا، چنان كارى كرد كه تاريخ تا ابد مبهوت او ماند.
تعداد بازدید: 117