فصل اول كتاب طوفان سرخ

اَبو ثُمامه نگاهى به آسمان مى‏كند. خورشيد به ميانه آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مى‏گردد.

 او نزد امام مى‏رود. لب‏هاى خشك و ترك‏خورده امام، غمى بزرگ بر دلش مى‏نشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندك‏اند.

 به امام مى‏گويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان ظهر نزديك است».

 امام در چشمان او نگاه مى‏كند: «نماز را به يادمان انداختى. خدا تو را در گروه نماز گزاران محشور كند».

 امام رو به سپاه كوفه مى‏كند و از آنها مى‏خواهد تا براى خواندن نماز لحظاتى جنگ را متوقّف كنند. يكى از فرماندهان سپاه كوفه به نام ابن تميم فرياد مى‏زند: «نماز شما كه پذيرفته نيست».

 حَبيب بن مظاهر از سخن او خشمناك مى‏شود و در جواب بى‏شرمى او چنين مى‏گويد: «آيا گمان مى‏كنى كه نماز پسر پيامبرصلى الله عليه وآله قبول نمى‏شود و نماز نادانى چون تو قبول مى‏شود؟».

 ابن تميم شمشير مى‏كشد و به سوى حبيب مى‏آيد. حبيب از امام اجازه مى‏گيرد و به جنگ با او مى‏رود. خون غيرت در رگ‏هاى حبيب به جوش مى‏آيد، او مى‏خواهد بى‏شرمى ابن تميم را پاسخ گويد.

 شمشير حبيب به سوى ابن تميم نشانه مى‏رود. ابن تميم از اسب بر زمين مى‏افتد و ياران او به كمكش مى‏آيند.

 حبيب، رَجَز مى‏خواند: «من حبيب هستم، من يكه تاز ميدان جنگم! مرگ در كام من همچون عسل است».

 صف‏هاى سپاه كوفه همچون موجى سهمگين، حبيب را در برمى‏گيرد. باران سنگ و تير و نيزه است كه مى‏بارد. حلقه محاصره نيز، تنگ‏تر مى‏شود. حبيب مى‏غرّد و شمشير مى‏زند، اما نيزه‏ها و شمشيرها...، جويبارى از خون، بر موى سپيد حبيب جارى مى‏كنند.

 اكنون سر حبيب را بر گردن اسبى كه در ميدان مى‏تازانند آويخته‏اند.

 دل امام با ديدن اين صحنه، به درد مى‏آيد و اشك از چشمانش جارى مى‏شود.

 اى حبيب! تو چه يار خوبى برايم بودى. تو هر شب ختم قرآن مى‏كردى!

 آن‏گاه سر به سوى آسمان مى‏گيرد و مى‏فرمايد: «خدايا! ياران مرا پاداشى بزرگ عطا فرما».

 

    *   *   *

 

 جنگ را متوقّف كنيد! حسين مى‏خواهد نماز بخواند.

 اين دستور عمرسعد است.

 خنده‏اى همراه با مكر و حيله بر لبان عمرسعد نقش مى‏بندد. او نقشه‏اى در سر دارد. آرى! او به تيراندازان مى‏گويد كه آماده دستور او باشند. او مى‏خواهد حسين‏عليه السلام را به هنگام نماز خواندن شهيد كند.

 امام حسين‏عليه السلام آماده نماز مى‏شود. اين آخرين نمازى است كه امام به جا مى‏آورد. اكنون كه آن حضرت به نماز ايستاده است، گويى دريايى از آرامش را در تلاطم ميدان جنگ شاهد است.

 ياران و جوانان بنى‏هاشم پشت سر امام ايستاده‏اند. چه شكوهى دارد اين نماز!

 آنجا را نگاه كن! يكى از ياران، در كنار امام حسين‏عليه السلام ايستاده است.

 آيا او را مى‏شناسى؟ او سعيد بن عبداللَّه است. چرا او نماز نمى‏خواند؟

 آرى! او امروز نماز نمى‏خواند، زيرا ظهر امروز نماز او با ديگران فرق مى‏كند. او مى‏خواهد پروانه شمع وجود امام باشد.

 عمرسعد اشاره‏اى به تيراندازان مى‏كند. آنها قلب امام را نشانه گرفته‏اند و سعيد بن عبد اللَّه، سپر به دست، در جلوى امام ايستاده است.

 از هر طرف تير مى‏بارد. او سپر خود را به هر طرف مى‏گيرد، امّا تعداد تيرها بسيار زياد است و از هر طرف تير مى‏آيد.

 سعيد خود را سپر بلاى امام مى‏كند و همه تيرها را به جان و دل مى‏پذيرد. نبايد هيچ تيرى مانع تمام شدن نماز امام بشود. اين نماز، طولانى نيست.

 تو مى‏دانى كه در هنگام جنگ، نماز چهارركعتى را دو ركعت مى‏خوانند و به آن نماز خَوف مى‏گويند.

 همه آسمان چشم به اين نماز و اين حماسه دارند. نماز تمام مى‏شود و پروانه عاشق روى زمين مى‏افتد. او نماز عشق خويش را تمام كرد. سيزده تير بر پيكر او نشسته و خون از بدنش جارى است.

 زير لب دعايى مى‏خواند. آرى دعاى بعد از نماز مستجاب مى‏شود. آيا مى‏خواهى دعاى او را بشنوى؟ گوش كن: «بار خدايا! من اين تيرها را در راه يارى فرزند پيامبر تو به جان خريدم».

 امام به بالين او مى‏آيد و سر سعيد بن عبد اللَّه را به سينه مى‏گيرد. او چشم خود را باز مى‏كند، لبخند مى‏زند و مى‏گويد: «اى پسر رسول خدا! آيا به عهد خود وفا كردم؟»

 اشك در چشم امام حلقه مى‏زند و در جواب مى‏فرمايد: «آرى! تو در بهشت، پيش من خواهى بود».

 چه وعده‏اى از اين بهتر! چشم‏هاى او بسته مى‏شود.

 

    *   *   *

 

 اكنون نوبت زُهير است كه جان خود را فداى امام حسين‏عليه السلام كند.

 با آنكه او بيست روز است كه شيعه شده، امّا در اين مدّت، سخت عاشق و دلباخته امام خود گرديده است. او نزديك امام مى‏شود و مى‏گويد: «آيا اجازه مى‏دهى به ميدان مبارزه بروم؟».

 امام به زُهير اجازه مى‏دهد و زُهير به ميدان مى‏آيد و چنين رَجَز مى‏خواند: «من زُهيرم كه با شمشيرم از حريم حسين پاسدارى مى‏كنم».

 رقص شمشير زُهير و طنين صداى او، لرزه بر اندام سپاه كوفه مى‏اندازد. او مى‏رزمد و شمشير مى‏زند و عدّه زيادى را به خاك زبونى مى‏نشاند. عطش بيداد مى‏كند و زُهير نيز تشنه است. امّا تشنه ديدار يار!

 با خود مى‏گويد دلم مى‏خواهد يك بار ديگر امام خود را ببينم. پس به سوى امام باز مى‏گردد. همه ايمان و عشق و باور خويش را در يك نگاه خلاصه و تقديم امام مى‏كند.

 او به امام مى‏گويد: «جانم به فداى تو! امروز جدّت پيامبر را ملاقات خواهم كرد».

 امام نگاهى به او مى‏كند و مى‏فرمايد: «آرى، اى زُهير! من نيز بعد از تو مى‏آيم».

 زُهير به ميدان برمى‏گردد. دشمن او را محاصره مى‏كند و به سويش تيرها و نيزه‏ها پرتاب مى‏كند.

 بدين ترتيب پس از لحظاتى، او پر مى‏كشد و به ديدار پيامبر مى‏شتابد.

 

    *   *   *

 

 - فرزندم! تو بايد راه پدر را ادامه دهى. مى‏بينى كه امام حسين‏عليه السلام تنها مانده است.

 - مادر! من آماده‏ام تا جان خود را فداى امام نمايم.

 مادر پيشانى نوجوانش را مى‏بوسد و پيراهن سفيدى بر تنش مى‏كند. شمشير به دستش مى‏دهد و بند كفش‏هايش را مى‏بندد. اكنون نوجوان او آماده رزم است. مادر براى بار آخر نوجوانش را در آغوش مى‏گيرد و مى‏گويد: «پسرم، خدا به همراهت!».

 سپس او را تا آستانه خيمه بدرقه مى‏كند. مادر در آستانه خيمه ايستاده است و شكوه رفتن پسر را مى‏نگرد. او در دل خويش با امام خود سخن مى‏گويد: «اى مولاى من! اكنون كه نمى‏توانم خودم تو را يارى كنم، نوجوانم را تقديمت مى‏كنم، باشد كه قبول كنى».

 همه نگاه‏ها متوجّه اين نوجوان است. او مى‏آيد و خدمت امام مى‏رسد.

 امام حسين‏عليه السلام مى‏بيند كه عَمْرو بن جُنادَه در مقابلش ايستاده است. پدرش جناده در حمله صبح، شربت شهادت نوشيد. او به امام سلام مى‏كند و پاسخ مى‏شنود. امام مى‏فرمايد:

 - اى عمرو، مادر تو عزادار و سوگوار پدرت است. تو بايد كنار او باشى، شايد او به ميدان آمدن تو را خوش نداشته باشد.

 - نه، مولاى من! مادرم، مرا نزد شما فرستاده است. امام سر به زير مى‏اندازد. عَمْرو منتظر شنيدن پاسخ امام است.

 امام مى‏گويد: «فرزندم، داغ سنگين پدر كافى است. مادرت چگونه داغى تازه را طاقت مى‏آورد. مادرت را تنها نگذار». امّا عَمْرو همچنان اصرار مى‏كند. آنجا را نگاه كن! مادر كنار خيمه ايستاده است و با نگاهش تمنّا مى‏كند.

 سرانجام امام اجازه مى‏دهد و عَمْرو به سوى ميدان مى‏رود. او شمشير مى‏كشد و به سوى ميدان مى‏تازد. در آغاز حمله خود چند نفر را به خاك و خون مى‏كشد. امّا دشمنان او را محاصره مى‏كنند. گرد و غبار است، نمى‏دانم چه خبر شده است؟

 آن چيست كه به سوى خيمه‏ها پرتاب مى‏شود؟

 خداى من! اين سر عَمْرو است. مادر مى‏دود و سر نوجوانش را به سينه مى‏گيرد و بر پيشانى معصوم او بوسه‏اى مى‏زند و با او سخن مى‏گويد: «آفرين بر تو اى فرزندم! اى آرامش قلبم».

 اى زنان دنيا! اى مادران!

 نگاه كنيد كه چه حماسه‏اى در حال شكل گيرى است. به خدا هيچ مردى در دنيا نمى‏تواند عمق اين حماسه را درك كند. فقط بايد مادر باشى تا بتوانى عظمت اين صحنه را درك كنى.

 سرِ جوان در آغوش مادر است او آن را مى‏بويد و مى‏بوسد. امّا اين مادر پس از اهداى گل زندگيش به امام، يك كار عجيب ديگر هم انجام مى‏دهد. او رو به دشمن مى‏كند و سر فرزندش را به سوى آنها پرتاب مى‏كند.

 او با صداى رسا فرياد مى‏زند: «ما چيزى را كه در راه خدا داديم پس نمى‏گيريم!».

 آسمان مى‏لرزد و فرشتگان همه، متعجّب مى‏شوند. نگاه كنيد كه چگونه يك مادر قهرمان، ايثار و عشق واقعى را نمايش مى‏دهد.

 ما كربلا را خوب نشناختيم و آن را در گريه و زارى خلاصه كرده‏ايم. كربلا هم گريه دارد و هم گريه نكردن.

 به نظر من يكى از عظمت‏هاى كربلا در گريه نكردن اين مادر است. او داغ جوان ديده و دست‏هايش از خون سر جوانش رنگين شده است، امّا با اين وجود گريه نمى‏كند.

 شايد به زبان آوردن اين وقايع كار آسانى باشد، اما به خدا تا انسان مادر نباشد، به اوج اين حماسه‏ها پى نمى‏برد.

 اين شير زن كربلا، چنان كارى كرد كه تاريخ تا ابد مبهوت او ماند.

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 117

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.