امروز پنجشنبه دوم محرّم است و آفتاب سوزان صحرا بر همه جا مىتابد. سربازان حُرّ خسته شدهاند و اصرار مىكنند تا فرمانده آنها امام را دستگير كند و نزد ابنزياد ببرد.
حُرّ با امام سخن مىگويد و از آن حضرت مىخواهد تا همراه او نزد ابنزياد برود. امّا امام قبول نمىكند.
بعضى از سربازان حُرّ به او مىگويند: «دستور جنگ را بدهيد». ولى حُرّ آنها را به ياد پيمانى كه با امام حسينعليه السلام بسته است، مىاندازد و مىگويد: «من پيمان خود را نمىشكنم».
آنجا را نگاه كن! اسب سوارى، شتابان به اين سو مىآيد. او نزديك مىشود و مىگويد كه نامهاى از ابنزياد براى حُرّ آورده است.
همه منتظرند. حالا ديگر از اين سرگردانى نجات پيدا مىكنند. حُرّ نامه را مىگشايد: «از ابنزياد به حُرّ، فرمانده سپاه كوفه: زمانى كه اين نامه به دست تو رسيد سختگيرى بر حسين و يارانش را آغاز كن. حسين را در بيابانى خشك و بىآب گرفتار ساز، تا جايى كه هيچ پناهگاه و سنگرى نداشته باشد».
او نامه را نزد امام مىآورد و آن را مىخواند و مىگويد: «بايد اينجا فرود آييد». اينجا بيابانى خشك و بىآب است و صحرايى است صاف، مثل كف دست.
صداى گريه بچّهها به گوش مىرسد. ترس و وحشت، در دل كودكان نشسته است. به راستى، آيا اين رسم مهمان نوازى است؟ امام نگاهى به بچّهها مىاندازد. نمىدانم چه مىشود كه دل دريايى امام، منقلب شده و اشك در چشمان او حلقه مىزند.
آن حضرت به آسمان نگاهى مىكند و به خداى خود عرض مىنمايد: «بار خدايا! ما خاندان پيامبر تو هستيم كه از شهر جدّ خويش آواره گشتهايم و اسير ظلم و ستم بنىاميّه شدهايم. بار خدايا! ما را در مقابل دشمنانمان يارى فرما».
امام به حُرّ مىفرمايد: «پس بگذار در سرزمين نينوا فرود آييم». گويا ما فاصلهاى تا منزلگاه نينوا نداريم. امام دوست دارد در آنجا منزل كند، امّا حُرّ قبول نمىكند و مىگويد: «من نمىتوانم اجازه اين كار را بدهم. ابنزياد براى من جاسوس گذاشته است و بايد به گفته او عمل كنم». امام به حُرّ مىگويد: «ما مىخواهيم كمى جلوتر برويم».
حُرّ با خود فكر مىكند كه ابنزياد دستور داده كه من حسينعليه السلام را در صحراى خشك و بىآب فرود آورم. حال چه فرق مىكند حسينعليه السلام اينجا فرود آيد يا قدرى جلوتر.
كاروان به راه مىافتد و لشكر حُرّ دنبال ما مىآيند. ما از كنار منزلگاه نينوا عبور مىكنيم. كاش مىشد در اينجا منزل مىكرديم. اينجا، آب فراوانى است و درختان خرما سر به فلك كشيدهاند. امّا به اجبار بايد از اين نينوا گذشت و رفت. همه مضطرب و نگران هستند كه سرانجام چه خواهد شد.
بعد از مدّتى، حُرّ نزد امام مىآيد و مىگويد:
- اى حسين! اينجا بايد توقّف كنى.
- چرا؟
- چون اگر كمى جلوتر بروى به رود فرات مىرسى. من بايد تو را در جايى كه از آب فاصله داشته باشد فرود آورم. اين دستور ابنزياد است.
نگاه كن! سپاه حُرّ راه را بر كاروان مىبندد. امام نگاهى به اطرافيان خود مىكند:
- نام اين سرزمين چيست؟
- كربلا.
نمىدانم چه مىشود؟ امام تا نام كربلا را مىشنود بىاختيار اشك مىريزد و مىگويد: «مشتى از خاك اين صحرا را به من بدهيد».
آيا مىدانيد امام خاك را براى چه مىخواهد؟ امام اين خاك را مىبويد و آنگاه مىفرمايد: «اينجا همان جايى است كه رسول خداصلى الله عليه وآله درباره آن به من خبر داده است. يارانم! اينجا منزل كنيد كه اينجا همان جايى است كه خون ما ريخته خواهد شد».
آرى! اينجا منزلگاه ابدى و سرزمين موعود است. آنگاه امام خاطرهاى را براى ياران خود تعريف مىكند. آيا تو هم مىخواهى اين خاطره را بشنوى؟
امام مىفرمايد: «ياران من! با پدر خويش براى جنگ با لشكر معاويه به سوى صفيّن مىرفتيم، تا اينكه گذر ما به اين سرزمين افتاد. من ديدم كه اشك در چشمان پدرم نشست و از ياران خود پرسيد كه نام اين سرزمين چيست؟ وقتى نام كربلا را شنيد فرمود: اينجا همان جايى است كه خون آنها ريخته خواهد شد. زمانى فرا مىرسد كه گروهى از خاندان پيامبر در اينجا منزل مىكنند و در اينجا به شهادت مىرسند».
* * *
اينجا كربلاست و آفتاب گرم است و سوزان!
به ابنزياد خبر دادهاند كه امام حسينعليه السلام در صحراى كربلا منزل كرده است. همچنين شنيده است كه حُرّ، شايسته فرماندهى سپاه بزرگ كوفه نيست، چرا كه او با امام حسينعليه السلام مدارا كرده است. او با خبر شده كه حُرّ، دستور داده همه سپاه او پشت سر امام حسينعليه السلام نماز بخوانند و خودش هم در صف اوّل به نماز ايستاده است. اين فرمانده هرگز نمىتواند براى جنگ با امام حسينعليه السلام گزينه مناسبى باشد.
از طرف ديگر، ابنزياد خيال مىكند اگر امام حسينعليه السلام از يارى كردن مردم كوفه نااميد شود، با يزيد بيعت مىكند. پس نامهاى براى امام مىنويسد و به كربلا مىفرستد.
نگاه كن! اسب سوارى از دور مىآيد. او فرستاده ابنزياد است و با شتاب نزد حُرّ مىرود و مىگويد: «اى حُرّ! اين نامه ابنزياد است كه براى حسين نوشته است».
حُرّ نامه را مىگيرد و نزد امام مىآيد و به ايشان تحويل مىدهد. امام نامه را مىخواند: «از امير كوفه به حسين: به من خبر رسيده است كه در سرزمين كربلا فرود آمدهاى. بدان كه يزيد دستور داده است كه اگر با او بيعت نكنى هر چه سريعتر تو را به خدايت ملحق سازم».
امام بعد از خواندن نامه مىفرمايد: «آنها كه خشم خدا را براى خود خريدند، هرگز سعادتمند نخواهند شد».
پيك ابنزياد به امام مىگويد: «من مأموريّت دارم تا جواب شما را براى ابنزياد ببرم». امام مىفرمايد: «من جوابى ندارم جز اينكه ابنزياد بداند عذاب بزرگى در انتظار او خواهد بود».
فرستاده ابنزياد سوار بر اسب، به سوى كوفه مىتازد. به راستى، چه سرنوشتى در انتظار است؟ وقتى ابنزياد اين پيام را بشنود چه خواهد كرد؟
* * *
فرستاده ابنزياد به سرعت خود را به قصر مىرساند و به ابنزياد گزارش مىدهد كه امام حسينعليه السلام اهل سازش و بيعت با يزيد نيست.
ابنزياد بسيار عصبانى مىشود و به اين نتيجه مىرسد كه اكنون تنها راه باقى مانده، جنگيدن است. او به فكر آن است كه فرمانده جديدى براى سپاه خود پيدا كند.
به راستى، چه كسى انتخاب خواهد شد تا اين مأموريّت مهم را، به دلخواه آنها انجام دهد؟ همه فرماندهان كوفه نزد ابنزياد نشستهاند. او به آنها نگاه مىكند و فكر مىكند. هيچ كس جرأت ندارد چيزى بگويد. او سرانجام مىگويد: «حسين به كربلا آمدهاست. كداميك از شما حاضر است به جنگ با او برود؟».
همه، سرهايشان را پايين مىاندازند. جنگ با حسين؟ هيچ كس جواب نمىدهد. ابنزياد بار ديگر مىگويد: «هر كس از شما به جنگ با حسين برود من حكومت هر شهرى را كه بخواهد به او مىدهم».
باز هم جوابى نمىشنود. جنگيدن با تنها يادگار پيامبر، تصميم سادهاى نيست. قلب عمرسعد مىلرزد. نكند ابنزياد او را به اين كار مأمور كند. ناگهان ابنزياد عمرسعد را مورد خطاب قرار مىدهد:
- اى عمرسعد! تو بايد براى جنگ با حسين بروى!
- قربانت شوم، خودت دستور دادى تا من به رى بروم.
- آرى! امّا در حال حاضر جنگ با حسين براى ما مهمتر از رى است. وقتى كه كار حسين را تمام كردى مىتوانى به رى بروى.
- اى امير! كاش مرا از جنگ با حسين معاف مىكردى.
- بسيار خوب، مىتوانى به كربلا نروى. من شخص ديگرى را براى جنگ با حسين مىفرستم. ولى تو هم ديگر به فكر حكومت رى نباش!
در درون عمرسعد آشوبى برپا مىشود. او خود را براى حكومت رى آماده كرده بود. امّا حالا همه چيز رو به نابودى است. او كدام راه را بايد انتخاب كند: جنگ با حسين و به دست آوردن حكومت رى، يا سرپيچى از نبرد با حسين و از دست دادن حكومت.
البته خوب است بدانى كه منظور از حكومت رى، حكومت بر تمامى مناطق مركزى سرزمين ايران است. منطقه مركزى ايران، زير نظر حكومت كوفه است و امير كوفه براى اين منطقه، امير مشخّص مىكند و دل كندن از كشورى همچون ايران نيز، كار آسانى نيست! به همين جهت، عمرسعد به ابنزياد مىگويد: «يك روز به من فرصت بده تا فكر كنم».
ابنزياد لبخند مىزند و با درخواست عمرسعد موافقت مىكند.
* * *
عمرسعد با دلى پر از غوغا به خانهاش مىرود. از يك طرف مىداند كه جنگ با امام حسينعليه السلام چيزى جز آتش جهنّم براى او نخواهد داشت، امّا از طرف ديگر، عشق به رياست دنيا او را وسوسه مىكند.
به راستى، عمرسعد كدام يك از اين دو را انتخاب خواهد كرد؟ آيا در اين لحظه حسّاس تاريخ، عشق به رياست پيروز خواهد شد يا وجدان؟
او در حياط خانهاش قدم مىزند و با خود مىگويد: «خدايا، چه كنم؟ كدام راه را انتخاب كنم؟ اى حسين، آخر اين چه وقت آمدن به كوفه بود؟ چند روز ديگر صبر مىكردى تا من از كوفه مىرفتم، آن وقت مىآمدى. امّا چه كنم كه راه رياست و حكومت بر ايران از كربلا مىگذرد. اگر ايران را بخواهم بايد به كربلا بروم و با حسين بجنگم. اگر بهشت را بخواهم بايد از آرزوى حكومت ايران چشم بپوشم».
نگاه كن! همه دوستان عمرسعد براى مشورت دعوت شدهاند. آيا آن جوان را مىشناسى كه زودتر از همه به خانه عمرسعد آمده است؟ اسم او حَمزه است. او پسرِ خواهرِ عمرسعد است.
عمرسعد جريان را براى دوستان خود تعريف مىكند و از آنها مىخواهد تا او را راهنمايى كنند. اوّلين كسى كه سخن مىگويد پسر خواهر اوست كه مىگويد: «تو را به خدا قسم مىدهم مبادا به جنگ با حسين بروى. با اين كار گناه بزرگى را مرتكب مىشوى. مبادا فريفته حكومت چند روزه دنيا بشوى. بترس از اينكه در روز قيامت به ديدار خدا بروى در حالى كه گناه كشتن حسين به گردن تو باشد».
عمرسعد اين سخن را مىپسندد و مىگويد: «اى پسر خواهرم! من كه سخن ابنزياد را قبول نكردم. اينكه گفتم به من يك روز مهلت بده براى اين بود كه از اين كار شانه خالى كنم».
دوست قديمىاش ابن يَسار نيز، مىگويد: «اى عمرسعد! خدا به تو خير دهد. كار درستى كردى كه سخن ابنزياد را قبول نكردى».
همه كسانى كه در خانه عمرسعد هستند او را از جنگ با امام حسينعليه السلام بر حذر مىدارند. كم كم مهمانان خانه او را ترك مىكنند و از اينكه عمرسعد سخن آنها را قبول كرده است، خوشحال هستند.
شب فرا مىرسد. همه مردم شهر در خواباند؛ امّا خواب به چشم عمرسعد نمىرود و در حياط خانه راه مىرود و با خود سخن مىگويد: «خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟» و گاه خود را در جايگاه اميرى مىبيند كه دور تا دور او، سكّههاى سرخ طلا برق مىزند.
او در خيال خود مىبيند كه مردم ايران او را امير خطاب مىكنند و در مقابلش كمر خم مىكنند. امّا اگر به كربلا نرود بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند.
به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچه من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آينده زن و بچّه خود باشم.
آرى! شيطان صحنه فقر را اينگونه برايش مجسّم مىكند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچهات، منتظر صدقه مردم باشى.
عمرسعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مىرود. بيا قدرى نزديكتر برويم و ببينيم با خود چه مىگويد:
أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ
أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ
او هم سرذوق آمده و براى خود شعر مىگويد. او مىگويد: «نمىدانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسينبروم؟ مىدانم كه در جنگ با حسين آتش جهنّم در انتظار من است. امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است».
عمرسعد تو مىتوانى بعداً توبه كنى. مگر نمىدانى كه خدا توبه كنندگان را دوست دارد، آرى! اين سخنان شيطان است.
گوش كن! اكنون عمرسعد با خود چنين مىگويد: «اگر جهنّم راست باشد، من دو سال ديگر توبه مىكنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنّم دروغ باشد من به آرزوى بزرگ خود رسيدهام».
عمرسعد سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه به كربلا برود، اما با حسين جنگ نكند. او به خود مىگويد كه اگر تو به كربلا بروى بهتر از اين است كه افراد جنايتكار بروند. تو به كربلا مىروى ولى با حسين درگير نمىشوى. تو با او سخن مىگويى و در نهايت، او را با ابنزياد آشتى مىدهى. تو تلاش مىكنى تا جان حسين را نجات دهى. همراه سپاه مىروى ولى هرگز دستور حمله را نمىدهى. به اين ترتيب هم ناجى جان حسين مىشوى و هم به حكومت رى مىرسى!
آرى! وقتى حسين ببيند كه ديگر در كوفه يار و ياورى ندارد، حتماً سازش مىكند. او به خاطر زن و بچهاش هم كه شده، صلح مىكند. مگر او برادر حسن نيست؟ چطور او با معاويه صلح كرد، پس حسين هم با يزيد صلح خواهد كرد و خود و خانوادهاش را به كشتن نخواهد داد.
هوا كمكم روشن مىشود و عمرسعد كه با پيدا كردن اين راه حلّ، اندكى آرام شده است به خواب مىرود.
* * *
آفتاب بالا آمده است و سربازان ابنزياد پشت درِ خانه عمرسعد آمدهاند.
صداى شيهه اسبها، عمرسعد را از خواب بيدار مىكند. با دلهره در را باز مىكند:
- چه خبر شده است؟ اينجا چه مىخواهيد؟
- ابن زياد تو را مىخواند.
عمرسعد، از جا برمىخيزد و به سوى قصر حركت مىكند. وقتى وارد قصر مىشود به ابنزياد سلام مىكند و مىگويد: «اى امير، من آمادهام كه به سوى كربلا بروم و فرماندهى لشكر تو را به عهده بگيرم». ابنزياد خوشحال مىشود و دستور مىدهد تا حكم فرماندهى كلّ سپاه براى او نوشته شود.
عمرسعد حكم را مىگيرد و با غرور تمام مىنشيند. ابنزياد با زيركى نگاهى به عمرسعد مىكند و مىفهمد كه او هنوز خود را براى كشتن حسين آماده نكرده است. براى همين، به او مىگويد: «اى عمرسعد، تو وظيفه دارى لشكر كوفه را به كربلا ببرى و حسين را به قتل برسانى».
عمرسعد لحظهاى به فكر فرو مىرود. گويا بار ديگر ترديد به سراغش مىآيد. برود يا نرود؟ او با خود مىگويد: «اگر من موفق شوم و حسين را راضى كنم كه صلح كند، آن وقت آيا ابنزياد به اين كار راضى خواهد شد؟».
ابنزياد فرياد مىزند: «اى عمرسعد! من تو را فرمانده كل سپاه كردم، پس آگاه باش اگر از جنگ با حسين خوددارى كنى گردن تو را مىزنم و خانهات را خراب مىكنم».
عمرسعد با شنيدن اين سخن، بر خود مىلرزد. تا ديروز آزاد بود كه يا به جنگ حسين برود و يا به گوشه خانهاش پناه ببرد. امّا امروز ابنزياد او را به مرگ تهديد مىكند.
اكنون او بين دو راهى سختترى مانده است، يا مرگ يا جنگ با حسين. او با خود مىگويد: «كاش، همان ديروز از خير حكومت رى مىگذشتم». اكنون از مرگ سخن به ميان آمده است!
چهره عمرسعد زرد شده است و با صدايى لرزان مىگويد: «اى امير! سرت سلامت، من به زودى به سوى كربلا حركت مىكنم». او ديگر چارهاى جز اين ندارد. او بايد براى جنگ، به كربلا برود
تعداد بازدید: 99