فصل سوم نواي كاروان

 

 اكنون مكّه، يك امير دارد آن هم امام حسين‏عليه السلام است.

 امام براى قيام عليه يزيد، به مكّه آمده است. افرادى كه براى انجام عمره به مكّه آمده‏اند، وقتى به شهر خود باز مى‏گردند اين خبر را به همشهريان خود مى‏رسانند

 خبر در همه جاى جهان اسلام مى‏پيچد. عده زيادى از آزادانديشان خود را به مكّه مى‏رسانند. حلقه ياران روز به روز گسترده‏تر مى‏شود.

 مردم كوفه با شنيدن اين خبر خوشحال مى‏شوند. آنها كه زير ستم بنى‏اُميّه، كمر خم كرده بودند، اكنون به رهايى از اين همه ظلم و ستم مى‏انديشند.

 مردم كوفه، كينه‏اى سخت از حكومت بنى‏اُميّه به دل دارند. به همين دليل با شنيدن خبر قيام امام حسين‏عليه السلام، فرصت را غنيمت شمرده و تصميم مى‏گيرند تا امام را به شهر خود دعوت كنند.

 آنها صد و پنجاه نفر از بزرگان خود را همراه با نامه‏هاى بسيارى به سوى مكّه مى‏فرستند، تا امام حسين‏عليه السلام را به شهر خود دعوت كنند.

 آيا موافقى با هم به خانه امام حسين‏عليه السلام سرى بزنيم.

 اين‏جا چقدر شلوغ است. حتماً بزرگان كوفه خدمت امام هستند. آنجا را نگاه كن! چقدر نامه روى هم جمع شده است. موافقى آنها را با هم بشماريم؟

 خسته نباشى، خواننده عزيزم! دوازده هزار نامه!!

 اينها، نامه‏هاى مردم كوفه است.

 در يكى از نامه‏ها نوشته شده است: «اى حسين! ما جان خود را در راه تو فدا مى‏كنيم. به سوى ما بيا، ما همه، سرباز تو هستيم».

 در نامه ديگر آمده است: «اى حسين! باغ‏هاى ما سرسبز است. بشتاب كه همه ما در انتظار تو هستيم. در شهر ما لشكرى صد هزار نفرى خواهى يافت كه براى يارى تو سر از پا نمى‏شناسند. ديگر كسى در كوفه به نماز جمعه نمى‏رود. همه ما منتظر تو هستيم تا به تو اقتدا كنيم».

 آيا مى‏دانى در آخرين نامه‏اى كه به امام رسيده، چه نوشته شده است: «اى حسين! همه مردم اين شهر، چشم انتظار شما هستند. آنها امامى جز شما ندارند، پس بشتابيد».

 امام حسين‏عليه السلام هنوز جواب اين نامه‏ها را نداده است. او در حال بررسى اين مسأله است. اين صد و پنجاه نفر خيلى اصرار مى‏كنند كه امام دعوت آنها را بپذيرد.

 آنها به امام مى‏گويند: «مردم كوفه شيعيان شما هستند. آنها مى‏خواهند شما را يارى كنند تا با يزيد بجنگيد و خليفه مسلمانان شويد».

 امام در فكر است. نمى‏دانم به رفتن مى‏انديشد يا به ماندن؟ آيا در اين شرايط، باز بايد ترديد كرد؟ آيا مى‏توان به مردم كوفه اعتماد كرد؟ نگاه كن! امام از جا برمى‏خيزد. اى مولاى ما، به كجا مى‏روى؟

 

    *   *   *

 

 امام وضو مى‏گيرد و از خانه خارج مى‏شود. بيا ما هم همراه آن حضرت برويم؟

 امام به سوى «مسجد الحرام» مى‏رود. همه ياران، همراه آن حضرت مى‏روند. نگاه كن! امام كنار درِ خانه خدا به نماز مى‏ايستد و بعد از نماز، دست‏هاى خود را به سوى آسمان مى‏برد و چنين مى‏گويد: «خدايا، آن چه خير و صلاح مسلمانان است براى ما مقدّر فرما».

 سپس قلم و كاغذى مى‏طلبد و براى مردم كوفه نامه‏اى مى‏نويسد.

 اكنون امام مى‏گويد: «بگوييد پسر عمويم، مسلم بن عقيل بيايد».

 آيا مسلم بن عقيل را مى‏شناسى؟ او پسر عموى امام حسين‏عليه السلام است. مسلم، شخصى شجاع، قوّى و آگاه است و براى همين، امام حسين‏عليه السلام او را براى مأموريتى مهم انتخاب كرده است.

 امام به بزرگان كوفه رو مى‏كند و به آنها مى‏فرمايد: «من تصميم گرفته‏ام مسلم را به عنوان نماينده خود به شهر شما بفرستم و از او خواسته‏ام تا اوضاع آنجا را براى من گزارش كند. وقتى گزارش مسلم به من برسد به سوى كوفه حركت خواهم كرد».

 بزرگان كوفه بسيار خوشحال مى‏شوند و به همديگر تبريك مى‏گويند. آنها يقين دارند كه مسلم با استقبال باشكوه مردم روبه‏رو خواهد شد و بهترين گزارش‏ها را براى امام حسين‏عليه السلام خواهد نوشت.

 همسفرم! آيا دوست دارى نامه‏اى را كه امام براى مردم كوفه نوشت برايت نقل كنم: «بسم اللَّه الرَّحمن الرَّحيم؛ از حسين به مردم كوفه: من نامه‏هاى شما را خواندم و دانستم كه مشتاق آمدن من هستيد. براى همين، پسر عمويم  مسلم را نزد شما مى‏فرستم تا اوضاع شهر شما را بررسى كند. هرگاه او به من خبر دهد، به سوى شما خواهم آمد».

 امام، مسلم را در آغوش مى‏گيرد. صداى گريه امام بلند مى‏شود. مسلم نيز اشك مى‏ريزد. راز اين گريه چيست؟ سفر عشق براى مسلم‏آغاز شده است.

 امام نامه را به دست او مى‏دهد و دستانش را مى‏فشارد و مى‏فرمايد: «به كوفه رهسپار شو و ببين اوضاع مردم شهر چگونه است. اگر آن گونه بودند كه در نامه‏ها نوشته‏اند، به من خبر بده تا به سوى تو بيايم و در غير اين صورت، هر چه سريع‏تر به مكّه باز گرد».

 او نامه را مى‏گيرد و بر چشم مى‏گذارد و آخرين نگاه را به امام خويش مى‏نمايد و بعد از وداع با همسر و فرزندانش، به سوى كوفه حركت مى‏كند.

 مسلم براى امنيّت بيشتر، تنها و از راه‏هاى فرعى به سوى كوفه مى‏رود. چرا كه اگر او با گروهى از دوستان خود به اين سفر برود، ممكن است گرفتار مأموران يزيد شود.

 آن صد و پنجاه نفرى كه از كوفه آمده بودند، در مكّه مى‏مانند تا هم اعمال حج را انجام دهند و هم به همراه امام حسين‏عليه السلام به كوفه باز گردند. آنها مى‏خواهند امام با احترام خاصّى به سوى كوفه برود.

 امروز، پانزدهم ماه رمضان است كه مسلم به سوى كوفه مى‏رود...

 او راه مكّه تا كوفه را مدّت بيست روز طى مى‏كند و روز پنجم شوّال به كوفه مى‏رسد.

 مردم كوفه به استقبال مسلم آمده و گروه گروه با او بيعت مى‏كنند.

 آيا مى‏دانيد چند نفر با مسلم بيعت كرده‏اند؟ هجده هزار نفر، چه شرايطى از اين بهتر!

 صبح روز دهم ذى القعده، مسلم قلم در دست مى‏گيرد. او در اين سى و پنج روز به بررسى اوضاع كوفه پرداخته است و شرايط را براى حضور امام مناسب مى‏بيند.

 مسلم مى‏داند كه امام حسين‏عليه السلام، در مكّه منتظر رسيدن نامه اوست و بايد نتيجه بررسى اوضاع كوفه را به امام خبر بدهد. پس نتيجه بررسى‏هاى يك ماهه خود را گزارش مى‏دهد و اين نامه را براى امام مى‏نويسد: «هجده هزار نفر با من بيعت كرده‏اند. هنگامى كه نامه من به دست شما رسيد، هر چه زودتر به سوى كوفه بشتابيد».

 مسلم، اين نامه را به يكى از ياران خود مى‏دهد و از او مى‏خواهد كه هر چه سريع‏تر اين نامه مهمّ را به امام برساند.

 فرستاده مسلم با شتاب به سوى مكّه مى‏تازد تا نامه را به موقع به امام برساند.

 

    *   *   *

 

 يزيد در قصر خود در شام نشسته و همه مشاوران را گرد خود جمع كرده است و به آنها چنين سخن مى‏گويد: «به راستى، ما براى مقابله با حسين چه كنيم؟ آيا او را در مكّه به قتل برسانيم؟ در مكّه حتى حيوانات هم، در امن و امان هستند. اگر ما حسين را در آن شهر به قتل برسانيم، همه دنياى اسلام شورش خواهند كرد. آن وقت ديگر آبرويى براى ما نخواهد ماند».

 همه در فكر هستند كه چه كنند. حمله به حسين در مكّه، براى حكومت يزيد بسيار خطرناك است و مى‏تواند پايه‏هاى حكومت او را به لرزه در آورد.

 مشكل يزيد اين است كه اكنون، مكّه در تصرّف امام حسين‏عليه السلام است. ايام حج هم نزديك است و همه حاجيان براى طواف خانه خدا به مكّه مى‏روند.

 مشاوران يزيد مى‏گويند: «ما نمى‏توانيم لشكرى به مكّه بفرستيم و با حسين به صورت آشكارا بجنگيم».

 يزيد سخت آشفته است. بر سر اطرافيان خود فرياد مى‏زند: «من اين همه پول به شما مى‏دهم تا در اين مواقع حسّاس، فكرى به حال من بكنيد. زود باشيد! نقشه‏اى براى خاموش كردن نهضت حسين بكشيد».

 همه به فكر فرو مى‏روند. برنامه‏هاى امام حسين‏عليه السلام آن‏قدر حساب شده و دقيق است كه راهى براى يزيد باقى نگذاشته است.

 يكى از اطرافيان مى‏گويد: «من راه حلّ را يافتم. من راه حلّ بسيار خوبى پيدا كردم». او طرح خود را مى‏گويد، همه با دقّت گوش مى‏دهند و در نهايت، اين طرح مورد تأييد همه قرار مى‏گيرد و يزيد هم بسيار خوشحال مى‏شود.

 طرحى بسيار دقيق و حساب شده كه داراى پنج مرحله است:

 1. ابتدا اميرى شجاع و نترس را به مكّه اعزام مى‏كنيم و از او مى‏خواهيم كه هرگز با حسين درگير نشود.

 2. لشكرى بزرگ و مجهز همراه او به مكّه اعزام مى‏كنيم.

 3. سى نفر از هواداران بنى‏اُميّه را انتخاب نموده و آنها را به مكّه مى‏فرستيم. آنها بايد در زير لباس‏هاى خود شمشير داشته باشند.

 4. در هنگام طواف خانه خدا، حسين مورد حمله قرار مى‏گيرد و از آن جهت كه همراه داشتن اسلحه در هنگام طواف بر همه حرام است، پس ياران حسين قدرت دفاع از او را نخواهند داشت.

 5 . بعد از كشته شدن حسين، براى جلوگيرى از شورش مردم، آن سى هوادار بنى‏اُميّه به وسيله نيروهاى امير مكّه دستگير شده و همگى اعدام مى‏شوند تا مردم تصور كنند كه حسين، به وسيله عدّه‏اى از اعراب كشته شده است و حكومت يزيد نيز، هيچ دخالتى در اين ماجرا نداشته و حتّى قاتلان حسين را نيز، اعدام كرده است.

 واقعاً كه اين طرح، يك طرح زيركانه و دقيق است. امّا آيا يزيد موفق به اجراى همه مراحل آن خواهد شد؟ با من همراه باشيد.

 

    *   *   *

 

 روزهاى اوّل ماه ذى الحجّه است و مردم بسيارى براى انجام مراسم حج به مكّه آمده‏اند.

 نامه مسلم به مكّه مى‏رسد و امام آن را مى‏خواند. آيا امام به سوى كوفه خواهد رفت؟ روزهاى انجام حج نزديك است. امام مى‏خواهد اعمال حج را انجام دهد.

 حج يك اجتماع عظيم اسلامى است و امام مى‏تواند از اين فرصت به خوبى استفاده كند. از تمام دنياى اسلام به اين شهر آمده‏اند و هر حاجى مى‏تواند پس از بازگشت به وطن خود، يك مبلّغ خوب براى قيام امام باشد.

 در حال حاضر مكّه هم بدون امير است و زمينه براى هرگونه فعاليت ياران امام فراهم است.

 در شام جاسوس‏ها خبر بيعت مردم كوفه با امام حسين‏عليه السلام را به يزيد داده‏اند.

 قلب كشور عراق در كوفه مى‏تپد و اگر امام بتواند آنجا را تصرّف كند به آسانى بر بخش عظيمى از دنياى اسلام تسلّط مى‏يابد. اگر امام حسين‏عليه السلام به كوفه برسد، گروه بى‏شمارى از شيعيان دور او جمع خواهند شد.

 

    *   *   *

 

 روز دوشنبه هفتم ذى الحجّه است و ما دو روز ديگر تا روز عرفه فرصت داريم. همه حاجيان لباس احرام بر تن كرده‏اند و خود را براى رفتن به صحراى عرفات آماده مى‏كنند.

 آيا تو هم آماده‏اى لباس احرام بر تن كنى و به صحراى عرفات بروى؟

 ناگهان خبر مهمّى به شهر مى‏رسد. گوش كن! يزيد براى مكّه، امير جديدى انتخاب كرده و اين امير همراه با لشكر بزرگى به نزديكى‏هاى مكّه رسيده است.

 او مى‏آيد تا نقشه شوم يزيد را عملى كند و شعله نهضت امام حسين‏عليه السلام را خاموش كند. امير جديد به مكّه مى‏رسد و وارد مسجدالحرام مى‏شود.

 تا پيش از اين، هميشه امام حسين‏عليه السلام كنار خانه خدا به نماز مى‏ايستاد و مردم پشت سر او نماز مى‏خواندند. موقع نماز كه مى‏شود امير جديد، در جايگاه مخصوص امام جماعت مى‏ايستد.

 امام حسين‏عليه السلام اين صحنه را مى‏بيند. ولى براى اينكه بهانه‏اى به دست دشمن ندهد، اقدامى نمى‏كند و پشت سر او نماز مى‏خواند.

 با ورود امير جديد  و بررسى تغييرات اوضاع مكّه، امام تصميم جديدى مى‏گيرد. مردم از همه جاىِ جهان اسلام به مكّه آمده‏اند تا اعمال حج را به‏جا آورند. دو روز ديگر نيز، مردم به صحراى عرفات مى‏روند. ولى امام مى‏خواهد به كوفه برود.

 به راستى چرا امام اين تصميم را گرفته است؟

 پيام امام حسين‏عليه السلام، به گوش ياران و شيفتگان آن حضرت مى‏رسد: «هر كس كه مى‏خواهد جان خويش را در راه ما فدا كند و خود را براى ديدار خداوند آماده مى‏بيند، با ما همسفر شود كه ما به زودى به سوى كوفه حركت خواهيم كرد».

 امام حسين‏عليه السلام مى‏خواهد طواف وداع را انجام دهد. طواف خداحافظى با خانه خدا!

 مردم همه در لباس احرام هستند و آرام آرام خود را براى رفتن به سرزمين عرفات آماده مى‏كنند. امّا ياران امام حسين‏عليه السلام بار سفر مى‏بندند.

تاریخ ارسال: 1390/3/4
تعداد بازدید: 102

ارسال نظر

نام:
ایمیل:
سایت:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
این قسمت به حروف بزرگ و کوچک حساس نیست.