همه دوستان و آشنايان گرد من جمع شدهاند و براى من گريه مىكنند!
جنازه مرا براى غسل و كفن مىبرند و بعد از آن مرا داخل تابوتى مىگذارند و تشييع جنازه شروع مىشود.
يكى فرياد مىزند بلند بگو: «لا اله الا اللَّه».
همه با هم اين ذكر را مىگويند و آرام آرام مرا به سوى قبر مىبرند.
از شما چه پنهان ترس عجيبى تمام وجودم را فرا گرفته است!
آخر چگونه دلشان مىآيد كه مرا داخل اين قبر تنگ و تاريك قرار دهند و بر روى من خاك بريزند!
هر چه التماس مىكنم، كسى صداى مرا نمىشنود!
در نزديكىهاى قبر، سه بار تابوت مرا به زمين مىگذارند و بعد بلند مىكنند و كنار قبر مىگذارند.
اكنون صدايى به گوشم مىخورد و بر وحشتم افزوده مىشود، گويا فقط من اين صدا را مىشنوم و كسى ديگر اين صدا را نمىشنود!
اين صدا صداى قبر من است كه فرياد مىزند: «من خانه تاريكىام، من خانه وحشتم».
يك نفر وارد قبر مىشود و جنازه مرا مىگيرد و داخل قبر مىگذارد!
بعد از لحظاتى سنگهاى لحد را روى من مىچينند!
وقتى آخرين سنگ را مىگذارند، قبر من تاريك تاريك مىشود!
خدايا من در اين تاريكى چه كنم؟ صداى ريختن خاك را بر روى قبرم مىشنوم.
بعد از لحظاتى سر و صداها تمام مىشود و هر كسى به خانه خود مىرود، حتّى صميمىترين دوستانم مرا در دل خاك، تنهاى تنها رها مىكنند و مىروند!
در اين ميان در سمت راست قبرم درى از نور گشوده مىشود!
يك جوان زيبارو، وارد قبرم مىشود و به من سلام مىكند.
تا نگاهم به اين جوان مىخورد، غم و غصّهها از دلم مىرود!
او در حالى كه لبخند به لب دارد به من سلام مىكند.
نمىدانم در اين سلام چه بود كه چنين در دل من اثر كرد و مرا آرام نمود، آرى نفس او نفس خدايى بود كه اين چنين باعث آرامش قلب من شد.
دوست من! آيا شما اين جوان را مىشناسيد؟ خوب است كه از خود او سوال كنم: تو كيستى كه با مهربانى با من برخورد كردى؟
آن جوان زيبا، رو به من مىكند و مىگويد: «يادت هست در دنيا، برادران مؤمن خود را شاد نمودى! من همان شادمانىاى هستم كه در دل آن مؤمنان، ايجاد كردى! من آمدهام تا در اين لحظه تنهايى و غربت مونس تو باشم. آمدهام تا در موقع سؤال و جواب نكير و منكر، تو را يارى كنم تا تو بتوانى به خوبى به سؤالهاى آنها جواب بدهى. آن موقعى كه سر از قبر بردارى و وارد صحراى قيامت شوى همه جا همراه تو خواهم بود و تو را يارى خواهم كرد تا آنجا كه از پل صراط بگذرى و وارد بهشت شوى».
اين جا بود كه من خدا را شكر كردم و با خيال راحت منتظر آمدن نكير و منكر شدم و ديگر هيچ ترسى نداشتم، چرا كه اين جوان زيبا، در كنار من مايه قوّت قلبم بود.
دوست من! اين داستانى كه براى شما نقل كردم برگرفته از حديث امام صادقعليه السلام مىباشد.
بيا تا زنده هستيم و فرصت داريم به كمك دوستان مؤمن خود بشتابيم؛ مشكل آنها را برطرف ساخته، سعى كنيم تا شادمانى را به آنان هديه كنيم، باشد كه در داخل قبر، همان جوان زيبا، شادى و آرامش را به ما ارزانى بدارد.
تعداد بازدید: 109