من در خانوادهاى مسيحى بزرگ شدم و براى همين جوانى مسيحى بودم.
محلّ زندگى من شهر كوفه بود و در آنجا به كسب و كار مشغول بودم.
در شهر خود با بعضى از ياران امام صادقعليه السلام آشنا شدم و همين آشنايى سبب شد تا من در مورد حقانيّت اسلام و شيعه تحقيق بيشترى كنم.
كمكم به مكتب شيعه علاقمند شدم و دين اسلام را به عنوان دين خود قبول كرده و مسلمان شدم و از پيروان امام صادقعليه السلام گرديدم.
من با مادر خود زندگى مىكردم و صلاح نديدم كه خبر مسلمان شدن خود را به او بگويم، زيرا تمام فاميل، برايم درد سر درست مىكردند.
ارتباط من با شيعيان كوفه بسيار زياد شده بود و در جلساتشان شركت مىكردم و وظايف دينى خود را از آنها فرا گرفته، از چشمهسار معارف اهل بيتعليهم السلام سيراب مىشدم.
كمكم عشق ديدن امام صادقعليه السلام در وجودم شعلهور شد و به دنبال فرصتى بودم تا به سرزمين عربستان سفر كرده و امام خويش را ملاقات كنم.
به بهانه تجارت، عازم سفر شدم و به خدمت امام صادقعليه السلام رسيدم.
اوّلين بارى كه حضور امام زيبايىها رسيدم، با روى باز از من پذيرايى كرد و برايم دعا نمود.
در همان بار اوّل كه او را ديدم، توصيه كرد كه با مادر مسيحى خود مهربان باش.
در ضمن خبر داد كه به زودى مادرت از دنيا مىرود و از من خواست كه خودت كار به خاكسپارى او را به عهده بگير.
از اين سخن امام تعجّب كردم كه چرا ايشان تأكيد داشت، دفن كردن مادرت را خودت انجام بده.
بعد از چند روز به كوفه بازگشتم.
چون نصيحت امام صادقعليه السلام، همواره در گوشم طنينانداز بود، برنامه منظّمى ريختم تا بيشتر بتوانم كنار مادرم باشم.
با اين كه مىتوانستم، خدمتكارى برايش بگيرم، امّا اين كار را نكردم.
خودم برايش غذا مىپختم و لباسهايش را مىشستم.
به هر حال، هر كارى كه از دستم برمىآمد، براى مادر انجام مىدادم.
مدّتى گذشت، يك روز مادرم مرا صدا زد و گفت: پسرم! چه خبر شده است؟! قبلاً اين گونه احترام مرا نمىگرفتى، از وقتى كه از سفر برگشتهاى، رفتارت با من خيلى بهتر شده است.
نمىدانستم چه بگويم، سرانجام به او گفتم: در سفر خود با آقاى بزرگوارى آشنا شدم، او به من گفت كه به شما خدمت بيشترى نمايم.
مادرم با شنيدن سخن من به فكر فرو رفت و گفت: آيا اين آقايى كه مىگويى پيامبر است؟
گفتم: نه، مادر گفت: پسرم! سخن او، سخن پيامبران است.
گفتم: مادر! او امام صادقصلى الله عليه وآله و ششمين پيشواى شيعيان است و از فرزندان حضرت محمّدصلى الله عليه وآله آخرين فرستاده خداوند مىباشد و من به تازگى به اين دين گرويدهام.
مادر كه با دقّت به حرفهايم گوش مىداد، رو به من كرد و گفت: از دينِ تازهات، بيشتر برايم بگو كه اين بهترين دين مىباشد.
من هم به معرّفى اسلام پرداخته، شهادتين را به او ياد دادم و او نيز مسلمان شد. گفتگوى ما طولانى شد. ظهر بود و صداى مؤذن به گوش مىرسيد.
وضو و نماز را به او ياد دادم و او نيز نماز ظهر و عصر را خواند.
سپس ناهار را خورديم و او استراحت كرد.
عصر كه شد، باز هم از دين اسلام برايش گفتم. او نماز مغرب و عشا را هم خواند. ناگهان حالش دگرگون شد، با صدايى ضعيف مرا صدا زد: پسرم! هر آنچه امروز برايم گفتى، بار ديگر بازگو!
با چشمانى گريان، اعتقاد به خداپرستى و پيامبرى حضرت محمّدصلى الله عليه وآله و ولايت اهل بيتعليهم السلام را برايش گفتم و او هم با من تكرار كرد: اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّه، اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسوُلُ اللَّه. اَشْهَدُ اَنَّ عَليّاً وَلىُّ اللَّه.
و بعد از لحظاتى، صداى مادر قطع شد و جان به جانآفرين تسليم كرد.
صبح كه شد، دوستان خود را باخبر كردم. او را طبق دستور اسلام غسل و كفن نموده، تشييع جنازه كرديم. بر بدن مادرم نماز خوانديم و او را دفن كرديم.
تعداد بازدید: 103