1390/3/4

مقدمه كتاب حقيقت دوازدهم

   همه ما به آن يار آسمانى، علاقه زيادى داريم و عشق به او را در تمام وجود خود احساس مى‏كنيم . اعتقاد به آن امامِ مهربانى‏ها است كه اميد به فرداى زيبا را در قلب ما…

1390/3/4

فصل اول كتاب حقيقت دوازدهم - در حسرت يك كتاب نگذاريد مرا !

   از جاى خود بلند مى‏شوم به سوى پنجره اتاقم مى‏روم ، نگاهم به گلدسته‏هاى حرم پيامبر خيره مى‏ماند .  ساعت، يازده شب را نشان مى‏دهد . اينجا مدينه است ، شهر…

1390/3/4

فصل دوم كتاب حقيقت دوازدهم - آشنايى با يك دروغ بزرگ

   اسم عثمان خميس را بر روى جلد كتاب مى‏بينم . او نويسنده اين كتاب و او از علماى وهابيّت است.           كتاب را باز مى‏كنم و مشغول خواندن…

1390/3/4

فصل سوم كتاب حقيقت دوازدهم - آيا طلوع خورشيد ، دروغ است ؟

 با اين كه اعتمادم به سخنان آقاى عثمان خميس از بين رفته و دروغگويى او را به چشم ديده‏ام ، امّا باز به مطالعه كتاب او ادامه مى‏دهم .  راستش را بخواهيد من باور نمى‏كردم…

1390/3/4

فصل چهارم كتاب حقيقت دوازدهم - من با خرافات مبارزه مى‏كنم

   من مى‏خواهم به شهر موصل بروم . حتماً مى‏پرسى كه چرا هوس سفر به آن شهر را كرده‏ام ؟  من شنيده‏ام دانشمند بزرگى در آن شهر زندگى مى‏كند، او مى‏تواند به…

1390/3/4

فصل پنجم كتاب حقيقت دوازدهم - وقتى عاشق دختر مصرى شدم‏

  همسفر برخيز كه دشمن بيدار است ! ما بايد سفرى طولانى برويم .  - آقاى نويسنده ! ديگر مى‏خواهى مرا به كجا ببرى ؟  - ما بايد به قاهره برويم .  سوار بر اسب خود مى‏شويم…

1390/3/4

فصل ششم كتاب حقيقت دوازدهم - نابينايم و شهره اين روزگارم !

همسفر خوبم ! آماده باش !  ما اكنون بايد به سوى شهر دمشق برويم، سفر طولانى است ، امّا اين همه راه را براى يارى حقيقت مى‏رويم .  روزها مى‏گذرد . . .  آن درختان زيتون…

1390/3/4

فصل هفتم كتاب حقيقت دوازدهم - در شهر خدا شيعه‏اى باقى نگذاريد!

   آماده باش ! اين بار مى‏خواهم تو را به مكّه ببرم.  مى‏دانم كه خيلى خوشحال شدى ، تو در اين سفر مى‏توانى خانه خدا را زيارت كنى و مهمانِ دوست باشى.  ما با هم…