1390/3/4
مقدمه كتاب بانوي چشمه
روزهاى جمعه دعاىِ ندبه مىخوانيم و فرزند تو را صدا مىزنيم: اى فرزند خديجه كبرى! امروز هم روزِ جمعه است و من مهمان تو هستم و در كنار قبرِ خراب تو ايستادهام…
1390/3/4
فصل اول كتاب بانوي چشمه - سه دختر زيباى خدا
- با تو هستم! صبر كن! بايد اينجا بايستى و هفت بار صداى الاغ از خود در بياورى! - چرا بايد اين كار را بكنم. مگر من ديوانهام؟ - عجب حرفى مىزنى! اين يك رسم مهمّ…
1390/3/4
فصل دوم كتاب بانوي چشمه - به سوى خانه پاكدامن
مىدانم كه خيلى گرسنهاى. ديگر وقت ناهار است. خوب است با هم برويم و غذايى تهيّه كنيم. به سوى بازار مكّه حركت مىكنيم. بشتابيد! حراجىِ گردنبند! گردنبند…
1390/3/4
فصل سوم كتاب بانوي چشمه - راز دل با كه بگويم ؟
سر و صدايى به گوش مىرسد، چه خبر شده است؟ گويا براى خديجه مهمان آمده است. آنها فرستاده شاه يمن هستند. مَيسِره با احترام زيادى از آنها پذيرايى مىكند. من فكر…
1390/3/4
فصل چهارم كتاب بانوي چشمه - درختى كه به يكباره سبز شد !
اوّل بايد از كوهها عبور كنيم و بعد از آن به بيابانهاى خشك مىرسيم. چند روزى مىگذرد، ما آرام آرام به سوى شام حركت مىكنيم. در يكى از روزها مسافت زيادى…
1390/3/4
فصل پنجم كتاب بانوي چشمه - براى بانو خبرى خوش آوردم !
وارد شهر مكّه مىشويم، گويا خبر ورود ما به مردم رسيده است. آن پيرمرد كه به اين سو مىآيد، ابوطالب است. او به استقبال برادر زادهاش، محمّدصلى الله عليه وآله…
1390/3/4
فصل هفتم كتاب بانوي چشمه - وقتى خورشيد شيفته تو شد
تنگ غروب عمّار در خانه نشسته است و با خود فكر مىكند. آيا موافقى نزد او برويم و قدرى با او سخن بگوييم؟ - به چه فكر مىكنى؟ عمّار! - آرى، من بايد پيام خديجه…
1390/3/4
فصل هفتم (ب ) كتاب بانوي چشمه - اين خانه، خانه توست
امروز دهم ماه ربيع الأوّل است. ابوطالب همراه با گروهى از زنان و مردان بنىهاشم به سوى خانه خديجه مىروند. آيا محمّدصلى الله عليه وآله را مىبينى؟ او لباس…
1390/3/4
فصل هشتم كتاب بانوي چشمه - دست هاى مهربان تو كجاست ؟
همه مردم در جهل و نادانى به سر مىبرند و به پرستش بتها مشغول هستند. عدّهاى هم از جهل آنان سوء استفاده كرده و ثروت آنها را به يغما مىبرند. افسوس! شهر…
1390/3/4
فصل نهم كتاب بانوي چشمه - خداحافظ اى سياست پنبه اى !
ايّام حج فرا مىرسد و مردمِ زيادى از گوشه و كنار به مكّه مىآيند. حج، سنّتى است كه از زمان ابراهيمعليه السلام تا امروز باقى مانده است. سالهاست كه اين…
1390/3/4
فصل دهم كتاب بانوي چشمه - حماسه اى كه تو آن را آفريدى !
- تا دختران خدا بر ما غضب نكردهاند جلوى اين ديوانه را بگيريد! - تا چه وقت مىخواهيد دست روى دست بگذاريد و به محمّد فرصت بدهيد؟ - همه شكنجهها و كشتارها نتيجه…
1390/3/4
فصل پازدهم كتاب بانوي چشمه - آخرين لبخند آسمان
جبرئيل نزد پيامبر مى آيد و مژدهاى از طرف خدا به پيامبر مىدهد. پيامبر نزد عمويش ابوطالب مىرود و از او مىخواهد كه پيامى را به بتپرستان برساند. ابوطالب…